Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p²⁰
ویو کاترین *
با نور آفتاب و نسیم ملایم چشمام رو باز کردم .
چشمام رو به ساحل و دریا باز شد .
دست و پام و همچنین گردنم درد میکردن .
یکهو دیدم من به یک چیزی تکیه دادم .
سرمو آروم بالا آوردم دیدم ... سرم ... سرم روی قفسه ی سینه آریا ، روی پاش خوابیدم ، دستش رو دلمه ، یک دست دیگه اش هم زیر گردنم ، انگشتاش هم روی بازومه و سرشو به سرم تیکه داده و خوابه !!!!
عالیههههه عالیییی بینظیره محشرههههه 👌
دستامو دیدم ، باندپیچی بود . آروم تکون خوردم و جابه جا شدم . ناگهان گردنم یک درد خیلی شدید گرفت .
+ آییییییی گردنمممم "صدای یکم بلند و پر از درد"
دوباره به قفسه ی سینه ی آریا تکیه دادم . نفس های گرم و عمیق آریا به سرم میخورد . با خودم آروم گفتم : یعنی این زخم منو بسته ؟! اصلا با عقل جور در نمیاد . اصلا چرا من توی بغلش بیدار شدم ؟! یعنی سعی داشته منو بیدار کنه یا مراقبم باشه ؟!
توی همین فکرا بودم که آریا بیدار شد . سرمو بردم بالا و بهش نگاه کردم .
+ میشه ولم کنی ؟ 👈🏻👉🏻
با صدای خواب آلود و محکمش زمزمه میکرد . فکنم هنوز خواب بود . گوشم رو نزدیکش کردم تا بشنوم چی میگه
- کاترین ... کاترین .. نه .... نه .ن تو ... تو باید ... بیدار شی ... آتش .... میکشتمت ... مادر .... انتقامتو ... م ..میگیرم .... "صدای آروم و خواب آلود"
هاااا ! چرا اسم منو اتش توش بود . اصلا این چی بود من شنیدم؟!
ویو آریا *
آروم چشمام رو باز کردم . دیدم کاترین توی بغلم و داره بهم نگاه میکنه .
جا خوردم و گفت : میشه ولم کنی ؟ 👈🏻👉🏻
سریع گذاشتمش روی زمین و بلند شدم . یعنی تو طول شب این روی پام بوده و خوابیده !! آریا خاک تو سرت کنن مرد !
آروم بلند شد و لباساش رو تکوند . دم ساحل بودیم و نور خورشید از سمت راستمون بهمون میخورد و اگه یکی نگاهمون میکرد فقط سایه و سیاهی میدید .
داشت لباساشو میتکوند که یکهو ...
ویو کاترین *
بلند شدم و داشتم لباسام رو میتکوندم . آخه پر از خاک و شن شده بود . یکهو سرم گیج رفتم و تعادلم رو از دست دادم و میخواستم بیوفتم که آریا منو گرفت .
- باید مراقب باشی . وگرنه توی یک دقیقه کارت تمومه
+ هووووف میشه ولم کنی ! خیلی دوست داری زنارو بغل کنی هاااا ! "عصبانی"
ولم کرد و افتادم زمین . از بالا بهش نگاه کردم و چیزی جز یک نگاه سرد و زننده ندیدم .
ساعت ۹ *
بالاخره کشتی اومد و سوارش شدیم . وقتی رسیدیم ایتالیا دوباره با یک تور که مال هم نفوذی های آدرین بود سوار شدیم و رفتیم عمارت آریا . آره همون عمارتی که تیر خورده بودم و برده بودم اونجا .
ساعت ۱ شب *
بالاخره رسیدیم . همه جام درد میکنهههههه .
با خدمت کار اونجا دوست شده بودم . اسمش امیلی هست . خیلی مودب و دختر پاکیه .
واسم مسکن و دارو و غذا گذاشت روی تخت .
من رفتم یک دوش گرفتم و چون هوا بشدت گرم بود یک لباس خنک پوشیدم . "اسلاید دوم استایل و لباس"
آدرین و آریا داشتن مدارک بیگناهیمون رو توی اینترنت میذاشتن و کلی تماس و .... از اینجور داستانا .
بدجوری گشنه و خسته بودم . غذا رو خوردم و رفتم توی یوتیوب دور زدم و خوابیدم .
با صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم ....
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p²⁰
ویو کاترین *
با نور آفتاب و نسیم ملایم چشمام رو باز کردم .
چشمام رو به ساحل و دریا باز شد .
دست و پام و همچنین گردنم درد میکردن .
یکهو دیدم من به یک چیزی تکیه دادم .
سرمو آروم بالا آوردم دیدم ... سرم ... سرم روی قفسه ی سینه آریا ، روی پاش خوابیدم ، دستش رو دلمه ، یک دست دیگه اش هم زیر گردنم ، انگشتاش هم روی بازومه و سرشو به سرم تیکه داده و خوابه !!!!
عالیههههه عالیییی بینظیره محشرههههه 👌
دستامو دیدم ، باندپیچی بود . آروم تکون خوردم و جابه جا شدم . ناگهان گردنم یک درد خیلی شدید گرفت .
+ آییییییی گردنمممم "صدای یکم بلند و پر از درد"
دوباره به قفسه ی سینه ی آریا تکیه دادم . نفس های گرم و عمیق آریا به سرم میخورد . با خودم آروم گفتم : یعنی این زخم منو بسته ؟! اصلا با عقل جور در نمیاد . اصلا چرا من توی بغلش بیدار شدم ؟! یعنی سعی داشته منو بیدار کنه یا مراقبم باشه ؟!
توی همین فکرا بودم که آریا بیدار شد . سرمو بردم بالا و بهش نگاه کردم .
+ میشه ولم کنی ؟ 👈🏻👉🏻
با صدای خواب آلود و محکمش زمزمه میکرد . فکنم هنوز خواب بود . گوشم رو نزدیکش کردم تا بشنوم چی میگه
- کاترین ... کاترین .. نه .... نه .ن تو ... تو باید ... بیدار شی ... آتش .... میکشتمت ... مادر .... انتقامتو ... م ..میگیرم .... "صدای آروم و خواب آلود"
هاااا ! چرا اسم منو اتش توش بود . اصلا این چی بود من شنیدم؟!
ویو آریا *
آروم چشمام رو باز کردم . دیدم کاترین توی بغلم و داره بهم نگاه میکنه .
جا خوردم و گفت : میشه ولم کنی ؟ 👈🏻👉🏻
سریع گذاشتمش روی زمین و بلند شدم . یعنی تو طول شب این روی پام بوده و خوابیده !! آریا خاک تو سرت کنن مرد !
آروم بلند شد و لباساش رو تکوند . دم ساحل بودیم و نور خورشید از سمت راستمون بهمون میخورد و اگه یکی نگاهمون میکرد فقط سایه و سیاهی میدید .
داشت لباساشو میتکوند که یکهو ...
ویو کاترین *
بلند شدم و داشتم لباسام رو میتکوندم . آخه پر از خاک و شن شده بود . یکهو سرم گیج رفتم و تعادلم رو از دست دادم و میخواستم بیوفتم که آریا منو گرفت .
- باید مراقب باشی . وگرنه توی یک دقیقه کارت تمومه
+ هووووف میشه ولم کنی ! خیلی دوست داری زنارو بغل کنی هاااا ! "عصبانی"
ولم کرد و افتادم زمین . از بالا بهش نگاه کردم و چیزی جز یک نگاه سرد و زننده ندیدم .
ساعت ۹ *
بالاخره کشتی اومد و سوارش شدیم . وقتی رسیدیم ایتالیا دوباره با یک تور که مال هم نفوذی های آدرین بود سوار شدیم و رفتیم عمارت آریا . آره همون عمارتی که تیر خورده بودم و برده بودم اونجا .
ساعت ۱ شب *
بالاخره رسیدیم . همه جام درد میکنهههههه .
با خدمت کار اونجا دوست شده بودم . اسمش امیلی هست . خیلی مودب و دختر پاکیه .
واسم مسکن و دارو و غذا گذاشت روی تخت .
من رفتم یک دوش گرفتم و چون هوا بشدت گرم بود یک لباس خنک پوشیدم . "اسلاید دوم استایل و لباس"
آدرین و آریا داشتن مدارک بیگناهیمون رو توی اینترنت میذاشتن و کلی تماس و .... از اینجور داستانا .
بدجوری گشنه و خسته بودم . غذا رو خوردم و رفتم توی یوتیوب دور زدم و خوابیدم .
با صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم ....
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق
- ۵۷۱
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط