PART
𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.
PART⁵⁰
(سوآ+)(جین–)(جیسو✿)(جیسوک◍)
بعد از دادگاه... سوآ الان آزاد بود و کنار جین ایستاده بود...نفس عمیقی کشید.
+بلاخره
–بهت گفتم نمیزارم اونجا بمونی
+واو باورم نمیشد اون وکیل هونگ انقدر کار درست باشه!
–اوهوم خیلی کارش خوبه
+میتونیم بریم پیش بچه ها؟
–البته!
جین دست سوآ رو گرفت و برد و سوار ماشین شدن و راه افتادن سمت خونه برادر جین،داخل ماشین جین به برادرش زنگ زد و بهش گفت که داره میاد دنبال بچه ها...وقتی رسیدن جین در ماشین رو برای سوآ باز میکنه و پیاده میشن جین میره سمت در و در میزنه که در بدون وقفه باز میشه و بچه ها میدوند بیرون و جیسوک با دیدن مادرش میره سمتش و سوآ روی زانو هاش میشینه و جیسوک میاد بغل سوآ
◍مامانییییی دلم برات تنگ شده بود!
+منم همینطور پسرم!
◍مامان دیگه قرار نیست ترکمون کنی؟
+نه عزیزم!
جیسو با فاصله اونجا ایستاده بود و به سمت سوآ نمیومد و سوآ با دیدنش لبخند میزنه
+دخترم تو نمیای بغلم؟
✿من قا..تلا رو بغل نمیکنم
سوآ با شنیدن این حرف از جانب دخترش قلبش میشکنه...جین میره سمت جیسو
–جیسو!من باهات صحبت کردم بهت گفتم که مادرت قا..تل نیست!(سعی میکنه با خونسردی بگه)
✿اما اون قا..تله خودم دیدم اون آقاهه رو ک..شت!
–جیسو مادرت نجاتتون داد!
سوآ به جین اشاره میکنه چیزی نگه و به جیسو نزدیک میشه و تا میخواد دستش رو بزارن روی سرش که نوازشش کنه جیسو عقب میکشه...سوآ بغض میکنه اما جلوی شکستنش رو میگیره و با فاصله جلوی جیسو زانو میزنه
+شاید حق با توعه دخترم،هوم؟مامان معذرت میخواد!معذرت میخوام من توی جلب اعتماد دختر خودم شکست خوردم...درکت میکنم...میتونی برای همیشه از مامان متنفر بمونی ولی من دوستت دارم باشه؟
سوآ دیگه نتونست بغضش رو کنترل کنه و سریع بلند شد و رفت سمت ماشین و داخل ماشین نشست...جیسو کمی با حرفهای مادرش دلش براش سوخت ولی هنوز هم میترسید کمی بعد جین و بچه ها هم میان داخل ماشین میشینن و به سمت خونه راه می افتن...جین دست سوآ رو گرفته بود و نوازشش میکرد...وقتی رسیدن خونه سوآ
اول یه دوش 20 مینی گرفت و میشه گفت تمام این مدت رو روی کف زمین حموم زیر دوش نشسته بود و فکر میکرد و اگر جین در نمیزد سوآ بیشتر توی اون حالت میموند...وقتی از حموم اومد بیرون تصمیم گرفت برای جیسو غذای مورد علاقه اش رو بخره پس رفت سمت آشپزخونه تا گیمپاپ درست کنه اما وقتی چاقو رو برداشت تا مواد رو خرد کنه تمام خاطراتش براش زنده شد و سریع چاقو رو انداخت زمین و جین اومد داخل آشپزخونه و انگار فهمید قضیه از چه قراره
–برو بشین!من خرد میکنم!
+اما میخوام خودم درست کنم!
–سوآ عزیزم بشین من فقط خرد میکنم و تو میتونی بقیه کارا رو انجام بدی
+بباشه،بچه ها کجان؟
–توی اتاقشون دارن بازی میکنن
جین مشغول خرد کردن مواد میشه و بعد وقتی سوآ مشغول درست کردن گیمپاپ میشه جین می ایسته و نگاه میکنه تا مطمئن بشه اتفاقی نمیفته...سوآ بعد از اینکه غذا درست شد با خوشحالی از اینکه شاید بتونه کمی دل جیسو رو به دست بیاره با بشقاب گیمپاپ رفت سمت اتاق بچه ها و در زد و وارد شد
+بچه ها براتون گیمپاپ درست کردم
جیسوک سریع با لبخند به مادرش نگاه میکنه
◍وای غذاهای ماماننننن!دلم براشون تنگ شده بود
جیسوک بشقاب رو از مادرش میگیره و میزاره روی زمین و مشغول خوردن گیمپاپ میشه
+جیسو تو نمیخوری؟یادمه گیمپاپ زیاد دوست داشتی!
✿نه من نمیخوام...غذاهات شاید الان دیگه مزه خون بده
دل سوآ یه بار دیگه با این حرف میشکنه و از اتاق بچه ها میره بیرون و سمت اتاق مشترکش با جین میره و میشینه روی تخت و مشغول گریه میشه و جین تمام مدت اتفاقات رو تماشا کرده بود ولی به درخواست خود سوآ چیزی به جیسو نمیگفت پس رفت داخل اتاق خودشون و کنار سوآ نشست و بغلش کرد و پیشونیش رو بوسید
–هیششش! میدونم سخته...همه چیز رو درست میکنیم...نمیدونم کی همچین چیزایی رو بهش یاد داده ولی درست میشه!هیچی تقصیر تو نیست
+چرا!همه چیز تقصیر منه!من اون تصویر لعنتی از خودم رو توی ذهنشون جا گذاشتم!من مادر خوبی نیستم!من حتی نمیتونم تصویر بدم توی ذهن بچم رو از بین ببرم!شاید هیچوقت دیگه نتونم اعتمادش رو به دست بیارم
–نه سوآ هیچی تقصیر تو نیست!من میرم به جیسو توضیح میدم که تو هیچ کاری نکردی و همه چیز رو درست میکنم!
+نه!نمیخوام بچم چیزی رو به اجبار قبول کنه...میخوام خودم بهش توضیح بدم ولی نه الان... میخوام بزارم یک کم دیگه با این موضوع کنار بیاد
سوآ گریه میکرد و جین سعی داشت آرومش کنه
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART⁵⁰
(سوآ+)(جین–)(جیسو✿)(جیسوک◍)
بعد از دادگاه... سوآ الان آزاد بود و کنار جین ایستاده بود...نفس عمیقی کشید.
+بلاخره
–بهت گفتم نمیزارم اونجا بمونی
+واو باورم نمیشد اون وکیل هونگ انقدر کار درست باشه!
–اوهوم خیلی کارش خوبه
+میتونیم بریم پیش بچه ها؟
–البته!
جین دست سوآ رو گرفت و برد و سوار ماشین شدن و راه افتادن سمت خونه برادر جین،داخل ماشین جین به برادرش زنگ زد و بهش گفت که داره میاد دنبال بچه ها...وقتی رسیدن جین در ماشین رو برای سوآ باز میکنه و پیاده میشن جین میره سمت در و در میزنه که در بدون وقفه باز میشه و بچه ها میدوند بیرون و جیسوک با دیدن مادرش میره سمتش و سوآ روی زانو هاش میشینه و جیسوک میاد بغل سوآ
◍مامانییییی دلم برات تنگ شده بود!
+منم همینطور پسرم!
◍مامان دیگه قرار نیست ترکمون کنی؟
+نه عزیزم!
جیسو با فاصله اونجا ایستاده بود و به سمت سوآ نمیومد و سوآ با دیدنش لبخند میزنه
+دخترم تو نمیای بغلم؟
✿من قا..تلا رو بغل نمیکنم
سوآ با شنیدن این حرف از جانب دخترش قلبش میشکنه...جین میره سمت جیسو
–جیسو!من باهات صحبت کردم بهت گفتم که مادرت قا..تل نیست!(سعی میکنه با خونسردی بگه)
✿اما اون قا..تله خودم دیدم اون آقاهه رو ک..شت!
–جیسو مادرت نجاتتون داد!
سوآ به جین اشاره میکنه چیزی نگه و به جیسو نزدیک میشه و تا میخواد دستش رو بزارن روی سرش که نوازشش کنه جیسو عقب میکشه...سوآ بغض میکنه اما جلوی شکستنش رو میگیره و با فاصله جلوی جیسو زانو میزنه
+شاید حق با توعه دخترم،هوم؟مامان معذرت میخواد!معذرت میخوام من توی جلب اعتماد دختر خودم شکست خوردم...درکت میکنم...میتونی برای همیشه از مامان متنفر بمونی ولی من دوستت دارم باشه؟
سوآ دیگه نتونست بغضش رو کنترل کنه و سریع بلند شد و رفت سمت ماشین و داخل ماشین نشست...جیسو کمی با حرفهای مادرش دلش براش سوخت ولی هنوز هم میترسید کمی بعد جین و بچه ها هم میان داخل ماشین میشینن و به سمت خونه راه می افتن...جین دست سوآ رو گرفته بود و نوازشش میکرد...وقتی رسیدن خونه سوآ
اول یه دوش 20 مینی گرفت و میشه گفت تمام این مدت رو روی کف زمین حموم زیر دوش نشسته بود و فکر میکرد و اگر جین در نمیزد سوآ بیشتر توی اون حالت میموند...وقتی از حموم اومد بیرون تصمیم گرفت برای جیسو غذای مورد علاقه اش رو بخره پس رفت سمت آشپزخونه تا گیمپاپ درست کنه اما وقتی چاقو رو برداشت تا مواد رو خرد کنه تمام خاطراتش براش زنده شد و سریع چاقو رو انداخت زمین و جین اومد داخل آشپزخونه و انگار فهمید قضیه از چه قراره
–برو بشین!من خرد میکنم!
+اما میخوام خودم درست کنم!
–سوآ عزیزم بشین من فقط خرد میکنم و تو میتونی بقیه کارا رو انجام بدی
+بباشه،بچه ها کجان؟
–توی اتاقشون دارن بازی میکنن
جین مشغول خرد کردن مواد میشه و بعد وقتی سوآ مشغول درست کردن گیمپاپ میشه جین می ایسته و نگاه میکنه تا مطمئن بشه اتفاقی نمیفته...سوآ بعد از اینکه غذا درست شد با خوشحالی از اینکه شاید بتونه کمی دل جیسو رو به دست بیاره با بشقاب گیمپاپ رفت سمت اتاق بچه ها و در زد و وارد شد
+بچه ها براتون گیمپاپ درست کردم
جیسوک سریع با لبخند به مادرش نگاه میکنه
◍وای غذاهای ماماننننن!دلم براشون تنگ شده بود
جیسوک بشقاب رو از مادرش میگیره و میزاره روی زمین و مشغول خوردن گیمپاپ میشه
+جیسو تو نمیخوری؟یادمه گیمپاپ زیاد دوست داشتی!
✿نه من نمیخوام...غذاهات شاید الان دیگه مزه خون بده
دل سوآ یه بار دیگه با این حرف میشکنه و از اتاق بچه ها میره بیرون و سمت اتاق مشترکش با جین میره و میشینه روی تخت و مشغول گریه میشه و جین تمام مدت اتفاقات رو تماشا کرده بود ولی به درخواست خود سوآ چیزی به جیسو نمیگفت پس رفت داخل اتاق خودشون و کنار سوآ نشست و بغلش کرد و پیشونیش رو بوسید
–هیششش! میدونم سخته...همه چیز رو درست میکنیم...نمیدونم کی همچین چیزایی رو بهش یاد داده ولی درست میشه!هیچی تقصیر تو نیست
+چرا!همه چیز تقصیر منه!من اون تصویر لعنتی از خودم رو توی ذهنشون جا گذاشتم!من مادر خوبی نیستم!من حتی نمیتونم تصویر بدم توی ذهن بچم رو از بین ببرم!شاید هیچوقت دیگه نتونم اعتمادش رو به دست بیارم
–نه سوآ هیچی تقصیر تو نیست!من میرم به جیسو توضیح میدم که تو هیچ کاری نکردی و همه چیز رو درست میکنم!
+نه!نمیخوام بچم چیزی رو به اجبار قبول کنه...میخوام خودم بهش توضیح بدم ولی نه الان... میخوام بزارم یک کم دیگه با این موضوع کنار بیاد
سوآ گریه میکرد و جین سعی داشت آرومش کنه
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۴۸۴
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط