سحر گه یکی پیر دیدم براهی

سحر گه یکی پیر دیدم براهی
سوی خاک خم گشته از ناتوانی

بگفتم چه گم کرده ای اندرین ره
بگفتا جوانی _ جوانی _ جوانی
دیدگاه ها (۲)

تا میروی ، دهانِ غزل تلخ می شود ...شیرین من ، عجیب نبودت مصی...

بفزای شراب ما بربند تو خواب مااز شب چه خبر باشد مر مردم خواب...

دلخوشم با نفسیحبه‌ی قندی، چاییصحبت اهل دلیفارغ از همهمه‌ی دن...

دامن مکش به ناز که هجران کشیده امنازم بکش که ناز رقیبان کشید...

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟بگفتم آن گه که باشم خفته در خاک!#...

ایها_العزیز روزهای‌چشم‌براهی السلام علیک یا صاحب الزمانيک عم...

#جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی رانجستم #زندگانی را و گم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط