آمدم سر بزنم شعر بخوانم بروم

آمدم سر بزنم شعر بخوانم بروم
آنقدر دلزده هستم که نمانم بروم
به همین کوچه و این خانه و دیوار اتاق
و به آیینه سلامی برسانم بروم
آخرین بار به لبهات کمی زل بزنم
به دلم طعم لبت را بچشانم بروم
یک کمی خاطره جا مانده که بردارم و بعد
تن رنجور خودم را بکشانم بروم
بغض هم واسطه شد خواست دلت را ببرد
تو خریدار نشو، زود برانم بروم
باز باران زده در گوشه ی چشمم، باید
اشک، در دفتر شعرم بچکانم بروم
دیدگاه ها (۳۲)

تو میراث بهارانی و من هم زادهء بارانبگو کی میرسد فصل جدایی ه...

خیره است چشمِ خانه به چشمانِ مات منخالی است بی صدا و سکوتت ح...

ﺭﻓﺘﯽ و از رفتنت با من هوا ﻫﻢ گریه کردشهر ﺧﺎﻟﯽ شد دل این ﮐﻮﭼﻪ...

مثل یک جنگل پاییزی سرما خوردهشده‌ام بی‌رمق و غم‌زده و تا خور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط