(✿) ظهور ازدواج (✿)
(✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت۱۴۹ (♡)
از اتاق خوابش بود.
کمی نگران رفتم سمت در بسته اتاقش و پشت در ایستادم و گوشمو نزديك كردم. هیچ صدايي نميومد.. با خودم عهد کردم که اگه یه صداي ديگه اومد صبر نکنم و برم داخل و نگران گوش دادم.
نه... انگار خبري نيست.
احتمالا دستش به یه چیزی خورده و افتاده..
آروم چشمام رو باز کردم يه صبح جديد گمانم وقتي زندگي رو با ديد ساده تري ببيني واقعا ساده تر میشه.. لبخند باريکي زدم و بلند شدم. ابي ! به دست و روم زدم و رفتم تو سالن یه صبحانه مفصل براي خودم چیدم و خوردم و بعد گوشیمو برداشتم. وقتشه دیوارهای این خونه دوستي رو بچینم.. با لبخند خبیثانه اي شماره شو گرفتم. بعد چند دقیقه جدي جواب داد: بله.. پر انرژي گفتم: سلام جناب رییس.. مزاحم اوقات شریفتون
شدم. خوب هستین؟ كمي
گنگ و متعجب گفت سلام.. و حس کردم از شدت تعجب گوشی رو از خودش دور کرد تا دوباره اسممو ببینه و مطمین شه خودمم و گنگ گفت:چيزي شده؟
به زور خنده مو کنترل کردم و گفتم:خیر..
جیمین: -كسي اونجاست؟
الا: خير..تنهاي تنهام..
تند گفتم میشه من الان برم دیدن مامانم..حسابي دلم
براش تنگ شده و در ضمن بعدشم برم خرید..میشه؟ ندیده مطمینم از تعجب لحن صحبت و نوع اجازه گرفتنم ابرو بالا انداخت. حتما برو
اخه منو چه به اجازه..اونم اينطوري.. گنگ و گیج گفت:اره..حتما.. يعني و سریع گفت:پول داري؟ لبخند عميقي زدم و گفتم بلههه... خیلیم زیاد دارم..
لبخند عميقي زدم و گفتم: بلههه... خیلیم زیاد دارم..اگه تو نیاز
داري ميخواي بهت قرض بدم؟ شل و بهت زده خندید و به حالت سنكوبي گفت:نه.. و سریع گفت الا خودتي؟ حالت خوبه؟ خندیدم و گفتم: بله.. من كاملا خوبم..جناب عالي هم بهتره به جاي انقدر مشغول کردن خودت با تلفن مفيد واقع بشي و یه کاری انجام بدي.. ناسلامتي اونجا شركته هاا..کار کن.. و تند گفتم:خدافظ..شب میبینمت..
گیج و اروم گفت باشه.. قطع کردم و خندیدم
فك كنم از تعجب سکته کنه...
بلند شدم ولباس عوض کردم و زدم بیرون.
تا بیمارستان پیاده رفتم و اجناس مغازه ها و لباسها رو نگاه
کردم. اخ...مامانم...
با لبخند کنارش نشستم و مهربون گفتم:سلام مامان گلم..نمیدونی دلم چقدر برات تنگ شده بود..
و دستشو توي دست گرفتم و گونه شو بوسیدم. خیره خیره نگاش کردم تا یه کم از دلتنگیم رفع بشه.. مادر یه دختر بتشه..بت من روزهاست خوابیده درمونده لبخند زدم و گفتم همه چي درست
میشه..مطمینم.. تو حالت خوب میشه..جیمین حالش خوب
میشه..همه مون حالمون خوب میشه.
و دستشو بوسیدم و نفس عميقي کشيدم. يك ساعتي رو پیشش موندم و بعد زدم بیرون. همونجور تو هواي خوش پاییزي قدم میزدم که چشمم به
میز فروشي شيكي افتاد..
لبخندم عمیق تر شد و یاد میز شکسته سالن افتادم..
خاليه.. رفتم داخل مغازه و به میزها نگاه کردم که یکیشون چشمم رو گرفت.. سفيد و شيك.. شبیه کابینت هاش بود. به خونه اش میومد.
قیمتشم تقریبا بالا بود اما با دست و دل بازي و ذوق خریدمش و آدرس خونه رو دادم و قرار شد چند ساعت دیگه برام بفرستنش.
ناهار رو بیرون پیتزا خوردم و یه چیز دیگه خریدم و برگشتم خونه.
جلوي تلويزيون نشستم که خیلی زودتر از انتظارم صداي زنگ ایفون اومد و میز رو آوردن
(♡)پارت۱۴۹ (♡)
از اتاق خوابش بود.
کمی نگران رفتم سمت در بسته اتاقش و پشت در ایستادم و گوشمو نزديك كردم. هیچ صدايي نميومد.. با خودم عهد کردم که اگه یه صداي ديگه اومد صبر نکنم و برم داخل و نگران گوش دادم.
نه... انگار خبري نيست.
احتمالا دستش به یه چیزی خورده و افتاده..
آروم چشمام رو باز کردم يه صبح جديد گمانم وقتي زندگي رو با ديد ساده تري ببيني واقعا ساده تر میشه.. لبخند باريکي زدم و بلند شدم. ابي ! به دست و روم زدم و رفتم تو سالن یه صبحانه مفصل براي خودم چیدم و خوردم و بعد گوشیمو برداشتم. وقتشه دیوارهای این خونه دوستي رو بچینم.. با لبخند خبیثانه اي شماره شو گرفتم. بعد چند دقیقه جدي جواب داد: بله.. پر انرژي گفتم: سلام جناب رییس.. مزاحم اوقات شریفتون
شدم. خوب هستین؟ كمي
گنگ و متعجب گفت سلام.. و حس کردم از شدت تعجب گوشی رو از خودش دور کرد تا دوباره اسممو ببینه و مطمین شه خودمم و گنگ گفت:چيزي شده؟
به زور خنده مو کنترل کردم و گفتم:خیر..
جیمین: -كسي اونجاست؟
الا: خير..تنهاي تنهام..
تند گفتم میشه من الان برم دیدن مامانم..حسابي دلم
براش تنگ شده و در ضمن بعدشم برم خرید..میشه؟ ندیده مطمینم از تعجب لحن صحبت و نوع اجازه گرفتنم ابرو بالا انداخت. حتما برو
اخه منو چه به اجازه..اونم اينطوري.. گنگ و گیج گفت:اره..حتما.. يعني و سریع گفت:پول داري؟ لبخند عميقي زدم و گفتم بلههه... خیلیم زیاد دارم..
لبخند عميقي زدم و گفتم: بلههه... خیلیم زیاد دارم..اگه تو نیاز
داري ميخواي بهت قرض بدم؟ شل و بهت زده خندید و به حالت سنكوبي گفت:نه.. و سریع گفت الا خودتي؟ حالت خوبه؟ خندیدم و گفتم: بله.. من كاملا خوبم..جناب عالي هم بهتره به جاي انقدر مشغول کردن خودت با تلفن مفيد واقع بشي و یه کاری انجام بدي.. ناسلامتي اونجا شركته هاا..کار کن.. و تند گفتم:خدافظ..شب میبینمت..
گیج و اروم گفت باشه.. قطع کردم و خندیدم
فك كنم از تعجب سکته کنه...
بلند شدم ولباس عوض کردم و زدم بیرون.
تا بیمارستان پیاده رفتم و اجناس مغازه ها و لباسها رو نگاه
کردم. اخ...مامانم...
با لبخند کنارش نشستم و مهربون گفتم:سلام مامان گلم..نمیدونی دلم چقدر برات تنگ شده بود..
و دستشو توي دست گرفتم و گونه شو بوسیدم. خیره خیره نگاش کردم تا یه کم از دلتنگیم رفع بشه.. مادر یه دختر بتشه..بت من روزهاست خوابیده درمونده لبخند زدم و گفتم همه چي درست
میشه..مطمینم.. تو حالت خوب میشه..جیمین حالش خوب
میشه..همه مون حالمون خوب میشه.
و دستشو بوسیدم و نفس عميقي کشيدم. يك ساعتي رو پیشش موندم و بعد زدم بیرون. همونجور تو هواي خوش پاییزي قدم میزدم که چشمم به
میز فروشي شيكي افتاد..
لبخندم عمیق تر شد و یاد میز شکسته سالن افتادم..
خاليه.. رفتم داخل مغازه و به میزها نگاه کردم که یکیشون چشمم رو گرفت.. سفيد و شيك.. شبیه کابینت هاش بود. به خونه اش میومد.
قیمتشم تقریبا بالا بود اما با دست و دل بازي و ذوق خریدمش و آدرس خونه رو دادم و قرار شد چند ساعت دیگه برام بفرستنش.
ناهار رو بیرون پیتزا خوردم و یه چیز دیگه خریدم و برگشتم خونه.
جلوي تلويزيون نشستم که خیلی زودتر از انتظارم صداي زنگ ایفون اومد و میز رو آوردن
- ۱۶.۹k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط