به گریه بنشسته بود در کنار دریا
به گریه بنشسته بود در کنار دریا
آن دخترک سبزه روی، سرشت زیبا
بشنید گریه اش را پیرمردی
که در حال گذر بود از آنجا
آمد و در کنارش نشست
گفت:چرا اینگونه کردی تو غوغا
چرا اشکهایت روان است
چرا از دوستان دور بنشسته ای تو تنها
دخترک گفت که آنها میگویند تو زشتی
ندارد مرا دوست کسی از آنها
گفت او را پیرمرد : ای عزیز
ندیدم همه عمر دختری همچون تو زیبا
دخترک خوشحال و شادمان شد
به گفته آن پیر مرد دانا
برخواست و شادان بسوی دوستان رفت
از آن حال بد رها شد رها
گهی می شود دنیایی را عوض کرد
به حرفی همچو آن پیر نابینا
آن دخترک سبزه روی، سرشت زیبا
بشنید گریه اش را پیرمردی
که در حال گذر بود از آنجا
آمد و در کنارش نشست
گفت:چرا اینگونه کردی تو غوغا
چرا اشکهایت روان است
چرا از دوستان دور بنشسته ای تو تنها
دخترک گفت که آنها میگویند تو زشتی
ندارد مرا دوست کسی از آنها
گفت او را پیرمرد : ای عزیز
ندیدم همه عمر دختری همچون تو زیبا
دخترک خوشحال و شادمان شد
به گفته آن پیر مرد دانا
برخواست و شادان بسوی دوستان رفت
از آن حال بد رها شد رها
گهی می شود دنیایی را عوض کرد
به حرفی همچو آن پیر نابینا
- ۱.۴k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط