𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p17
تهیونگ چیزی نگفت. فقط به دورترین قسمت تخت رفت.
خیالش راحت بود که جونگکوک رو تخت میخوابه. اما بعد از اون گریه ی شرم آور خجالت میکشید تو چشم های جونگکوک نگاه کنه.
جونگکوک که از قبل دلیل این گوشه گیری تهیونگ بعد از گریش رو میدونست بهش فضا داد. فقط روی تخت دراز کشید تا خیالش رو راحت کنه.
تنها چیزی که سکوت فضا رو از بین میبرد صدای تهیونگ که دماغش رو بالا میکشید و صدای افکار جونگکوک بود که خاموش نمیشدن.
سعی کرد افکارش رو نادیده بگیره و چشم هاش رو روی هم گذاشت.
صبح روز بعد:
با حس کردن چیزی اضافه دور بدنش بیدار شد.
جسم کوچکتر تهیونگ بود. دست های سردش رو دور بدن گرم تهیونگ حلقه کرده بود. این تفاوت دما تضاد زیبایی ساخته بود.
گوشیش رو که پایین تخت بود نگاه کرد. ساعت ۸:۵۷ دقیقه بود.
نه اینکه از احساس بدن سرد تهیونگ که بهش چسبیده بود بدش بیاد، اما میخواست برای تهیونگ صبحانه درست کنه. پس باید بلند میشد.
نمیخواست تهیونگ رو بیدار کنه، پس آروم با دوتا انگشت دست های کوچیکتر تهیونگ رو که دور کمرش قفل شده بودن گرفت و از بغل تهیونگ بیرون اومد.
ده دقیقه در خلوت اون خونه گذشت.
ده دقیقه سکوت غریبی که با وجود تهیونگ توی اون خونه کمی غریبه بود.
اما این ده دقیقه رو صرف انجام کارهای روزمرش کرد.
پیرهن سفیدش حالا از حالت مرتب همیشگی بیرون اومده بود و بی نظمیه کلاسیکی ایجاد کرده بود.
سمت آشپزخونه رفت تا یه صبحانه ی خوشمزه برای تهیونگ درست کنه. چیزی که باعث شه اتفاقات دیشب رو فراموش کنه.
دیشب تهیونگ عاشق اون ترکیبه بستنی شکلاتی با مخلفاتی که جونگکوک مخصوصه تهیونگ چیده بود شده بود.
اما بستنی معمولا برای صبحونه خوب نبود.
پس تصمیم گرفت یه کیک شکلاتی با بافت تازه و اسفنجی که فقط برخورد عطرش با مشام تهیونگ اتفاقات دیشب رو از یادش میبرد درست کنه.
جونگکوک توی شیرینی پزی و آشپزی مهارت داشت. خوب بلد بود با استفاده از مزه ها خاطره ای رو زنده یا احساسی رو پررنگ/کم رنگ بکنه.
مهارت های اون حتی از انتظار بزرگسال ها هم فراتر بود.
چه برسه به بچه ها که معمولا انتظارات کمتری دارن و با چیزهای ساده ترین خوشحال میشن.
ـــــــــ
ویو تهیونگ:
گرمای عجیبی تختش رو تسخیر کرده بود. گرمایی که مطمئنا ناشی از نور خورشید نبود. اما تهیونگ نمیتونست علتش رو تشخیص بده.
یک روز غیر قابل تحمل دیگه شروع شده بود. یک روزی که نمیدونست چرا باید بگذرونتش. هرروز رو در انتظار شب سر میکرد.
انگار زندگی کردن یک اجبار بود. انگار باید تمام روز رو در انتظار شب و تمام زندگیش رو در انتظار مرگ بمونه، زندگی همینه.
شرط:
۱۲۰ لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰ بازنشر
p17
تهیونگ چیزی نگفت. فقط به دورترین قسمت تخت رفت.
خیالش راحت بود که جونگکوک رو تخت میخوابه. اما بعد از اون گریه ی شرم آور خجالت میکشید تو چشم های جونگکوک نگاه کنه.
جونگکوک که از قبل دلیل این گوشه گیری تهیونگ بعد از گریش رو میدونست بهش فضا داد. فقط روی تخت دراز کشید تا خیالش رو راحت کنه.
تنها چیزی که سکوت فضا رو از بین میبرد صدای تهیونگ که دماغش رو بالا میکشید و صدای افکار جونگکوک بود که خاموش نمیشدن.
سعی کرد افکارش رو نادیده بگیره و چشم هاش رو روی هم گذاشت.
صبح روز بعد:
با حس کردن چیزی اضافه دور بدنش بیدار شد.
جسم کوچکتر تهیونگ بود. دست های سردش رو دور بدن گرم تهیونگ حلقه کرده بود. این تفاوت دما تضاد زیبایی ساخته بود.
گوشیش رو که پایین تخت بود نگاه کرد. ساعت ۸:۵۷ دقیقه بود.
نه اینکه از احساس بدن سرد تهیونگ که بهش چسبیده بود بدش بیاد، اما میخواست برای تهیونگ صبحانه درست کنه. پس باید بلند میشد.
نمیخواست تهیونگ رو بیدار کنه، پس آروم با دوتا انگشت دست های کوچیکتر تهیونگ رو که دور کمرش قفل شده بودن گرفت و از بغل تهیونگ بیرون اومد.
ده دقیقه در خلوت اون خونه گذشت.
ده دقیقه سکوت غریبی که با وجود تهیونگ توی اون خونه کمی غریبه بود.
اما این ده دقیقه رو صرف انجام کارهای روزمرش کرد.
پیرهن سفیدش حالا از حالت مرتب همیشگی بیرون اومده بود و بی نظمیه کلاسیکی ایجاد کرده بود.
سمت آشپزخونه رفت تا یه صبحانه ی خوشمزه برای تهیونگ درست کنه. چیزی که باعث شه اتفاقات دیشب رو فراموش کنه.
دیشب تهیونگ عاشق اون ترکیبه بستنی شکلاتی با مخلفاتی که جونگکوک مخصوصه تهیونگ چیده بود شده بود.
اما بستنی معمولا برای صبحونه خوب نبود.
پس تصمیم گرفت یه کیک شکلاتی با بافت تازه و اسفنجی که فقط برخورد عطرش با مشام تهیونگ اتفاقات دیشب رو از یادش میبرد درست کنه.
جونگکوک توی شیرینی پزی و آشپزی مهارت داشت. خوب بلد بود با استفاده از مزه ها خاطره ای رو زنده یا احساسی رو پررنگ/کم رنگ بکنه.
مهارت های اون حتی از انتظار بزرگسال ها هم فراتر بود.
چه برسه به بچه ها که معمولا انتظارات کمتری دارن و با چیزهای ساده ترین خوشحال میشن.
ـــــــــ
ویو تهیونگ:
گرمای عجیبی تختش رو تسخیر کرده بود. گرمایی که مطمئنا ناشی از نور خورشید نبود. اما تهیونگ نمیتونست علتش رو تشخیص بده.
یک روز غیر قابل تحمل دیگه شروع شده بود. یک روزی که نمیدونست چرا باید بگذرونتش. هرروز رو در انتظار شب سر میکرد.
انگار زندگی کردن یک اجبار بود. انگار باید تمام روز رو در انتظار شب و تمام زندگیش رو در انتظار مرگ بمونه، زندگی همینه.
شرط:
۱۲۰ لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰ بازنشر
- ۸.۴k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط