پارت 47
پارت 47
کای هنوز گوشی رو کنار گوشش نگه داشته بود.
چند لحظه فقط گوش میداد و چیزی نمیگفت.
ات از دور نگاهش میکرد و از حالت صورت کای میفهمید که این تماس برای کای ساده نیست.
کای=آره مامان... من خوبم.
چند ثانیه سکوت کرد.
کای=نه، هنوز همونجام.
ات آرامتر به سمتش رفت، اما فاصله رو حفظ کرد تا مزاحمش نشه.
کای دوباره لبخند کوچیکی زد.
کای=منم دلم برات تنگ شده بود.
ات با شنیدن این جمله لبخند زد.
بعد از چند دقیقه، کای تماس رو قطع کرد و گوشی رو پایین آورد.
جین=خوب بود؟
کای چند لحظه به صفحهی خاموش گوشی نگاه کرد.
کای=آره... گفت میخواد منو ببینه.
ات سریع گفت:
+=واقعاً؟!
کای سرش رو تکون داد.
کای=آره. گفت یه چیزایی هست که باید حضوری بهم بگه.
شوگا که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
شوگا=پس برو.
کای=میترسم دوباره...
ات حرفش رو قطع کرد.
+=این بار تنها نمیری.
کای بهش نگاه کرد.
ات لبخند زد.
+=من کنارت هستم.
کای چند ثانیه به خواهرش نگاه کرد و بعد آرام سرش رو تکون داد.
کای=باشه.
تینا که کمی دورتر ایستاده بود، با دیدن این صحنه لبخند زد.
جیمین هم آرام کنار او ایستاد.
&=خوبه که بالاخره باهاش حرف زد.
تینا=آره...
بعد آهی کشید.
&=چی شده؟
تینا=هیچی.
&=هنوز قهری؟ 😭
تینا=آره.
&=ولی داشتی به من لبخند میزدی!
تینا=لبخند زدم که زنده بمونی. 😂
&=این یعنی هنوز امید هست! 😭
ات خندید.
+=جیمین، زیاد امیدوار نشو. 😂
&=تو دخالت نکن! من خودم دارم عملیات آشتی رو انجام میدم!
همه خندیدن.
اما وسط خندهها، ات متوجه شد تهیونگ آرام از کنار اتاق رد شد.
وقتی از کنار ات گذشت، خیلی کوتاه گفت:
_=خوبی؟
ات بدون اینکه نگاهش کنه، جواب داد:
+=آره.
_=مطمئنی؟
ات لبخند کوچیکی زد.
+=حالا که تو اینجایی، آره.
تهیونگ برای یک لحظه مکث کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، کای از آن طرف صدا زد:
کای=ات!
ات سریع برگشت.
+=جان؟
کای=بیا یه لحظه.
ات سمت کای رفت.
تهیونگ هم دوباره به جمع برگشت و سعی کرد کاملاً عادی رفتار کنه.
اما جین که متوجه مکث کوتاه تهیونگ شده بود، با کنجکاوی نگاهش کرد.
جین=تهیونگ؟
_=هوم؟
جین=چرا لبخند میزدی؟
تهیونگ برای چند ثانیه ساکت موند.
_=هیچی... یاد یه چیزی افتادم.
جین=چه چیزی؟
_=یه چیز خوب. 😂
جین=هوممم... خیلی مشکوکی.
تهیونگ خندید.
_=تو زیادی کنجکاوی.
آن طرف، ات کنار کای ایستاده بود.
کای=یه چیزی هست که باید بهت بگم.
+=چی؟
کای آرام گفت:
کای=مامان فقط برای من زنگ نزده بود.
ات اخم کوچیکی کرد.
+=پس برای کی؟
کای چند لحظه سکوت کرد.
کای=برای تو هم حرف داشت.
لبخند از صورت ات محو شد.
+=برای من؟!
کای سرش رو تکون داد.
کای=آره.
ات چند ثانیه مات موند.
ویو ات
یه حسی بهم میگفت که این تماس یه تماس عادی نیست
از آن طرف سالن، تهیونگ نگاه کوتاهی به ات انداخت.
این بار لبخندی روی صورت ات نبود.
تهیونگ هم فهمیده بود چیزی عوض شده.
و هیچکدام نمیدانستند این تماس قرار است چه چیزی را از گذشته دوباره وارد زندگیشان کند. 💜
هیجانی کردمش 😂
کای هنوز گوشی رو کنار گوشش نگه داشته بود.
چند لحظه فقط گوش میداد و چیزی نمیگفت.
ات از دور نگاهش میکرد و از حالت صورت کای میفهمید که این تماس برای کای ساده نیست.
کای=آره مامان... من خوبم.
چند ثانیه سکوت کرد.
کای=نه، هنوز همونجام.
ات آرامتر به سمتش رفت، اما فاصله رو حفظ کرد تا مزاحمش نشه.
کای دوباره لبخند کوچیکی زد.
کای=منم دلم برات تنگ شده بود.
ات با شنیدن این جمله لبخند زد.
بعد از چند دقیقه، کای تماس رو قطع کرد و گوشی رو پایین آورد.
جین=خوب بود؟
کای چند لحظه به صفحهی خاموش گوشی نگاه کرد.
کای=آره... گفت میخواد منو ببینه.
ات سریع گفت:
+=واقعاً؟!
کای سرش رو تکون داد.
کای=آره. گفت یه چیزایی هست که باید حضوری بهم بگه.
شوگا که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:
شوگا=پس برو.
کای=میترسم دوباره...
ات حرفش رو قطع کرد.
+=این بار تنها نمیری.
کای بهش نگاه کرد.
ات لبخند زد.
+=من کنارت هستم.
کای چند ثانیه به خواهرش نگاه کرد و بعد آرام سرش رو تکون داد.
کای=باشه.
تینا که کمی دورتر ایستاده بود، با دیدن این صحنه لبخند زد.
جیمین هم آرام کنار او ایستاد.
&=خوبه که بالاخره باهاش حرف زد.
تینا=آره...
بعد آهی کشید.
&=چی شده؟
تینا=هیچی.
&=هنوز قهری؟ 😭
تینا=آره.
&=ولی داشتی به من لبخند میزدی!
تینا=لبخند زدم که زنده بمونی. 😂
&=این یعنی هنوز امید هست! 😭
ات خندید.
+=جیمین، زیاد امیدوار نشو. 😂
&=تو دخالت نکن! من خودم دارم عملیات آشتی رو انجام میدم!
همه خندیدن.
اما وسط خندهها، ات متوجه شد تهیونگ آرام از کنار اتاق رد شد.
وقتی از کنار ات گذشت، خیلی کوتاه گفت:
_=خوبی؟
ات بدون اینکه نگاهش کنه، جواب داد:
+=آره.
_=مطمئنی؟
ات لبخند کوچیکی زد.
+=حالا که تو اینجایی، آره.
تهیونگ برای یک لحظه مکث کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، کای از آن طرف صدا زد:
کای=ات!
ات سریع برگشت.
+=جان؟
کای=بیا یه لحظه.
ات سمت کای رفت.
تهیونگ هم دوباره به جمع برگشت و سعی کرد کاملاً عادی رفتار کنه.
اما جین که متوجه مکث کوتاه تهیونگ شده بود، با کنجکاوی نگاهش کرد.
جین=تهیونگ؟
_=هوم؟
جین=چرا لبخند میزدی؟
تهیونگ برای چند ثانیه ساکت موند.
_=هیچی... یاد یه چیزی افتادم.
جین=چه چیزی؟
_=یه چیز خوب. 😂
جین=هوممم... خیلی مشکوکی.
تهیونگ خندید.
_=تو زیادی کنجکاوی.
آن طرف، ات کنار کای ایستاده بود.
کای=یه چیزی هست که باید بهت بگم.
+=چی؟
کای آرام گفت:
کای=مامان فقط برای من زنگ نزده بود.
ات اخم کوچیکی کرد.
+=پس برای کی؟
کای چند لحظه سکوت کرد.
کای=برای تو هم حرف داشت.
لبخند از صورت ات محو شد.
+=برای من؟!
کای سرش رو تکون داد.
کای=آره.
ات چند ثانیه مات موند.
ویو ات
یه حسی بهم میگفت که این تماس یه تماس عادی نیست
از آن طرف سالن، تهیونگ نگاه کوتاهی به ات انداخت.
این بار لبخندی روی صورت ات نبود.
تهیونگ هم فهمیده بود چیزی عوض شده.
و هیچکدام نمیدانستند این تماس قرار است چه چیزی را از گذشته دوباره وارد زندگیشان کند. 💜
هیجانی کردمش 😂
- ۱۱۵
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط