در خویش خسته‌ام!تکرار می‌شود همه‌ی لحظه‌های درد

در خویش خسته‌ام!تکرار می‌شود همه‌ی لحظه‌های درد
دیگر ستاره‌های یخی نیز رفته‌اند…

ماه از درونِ شب به زمین فحش می‌دهد
تکرار می‌شود همه‌چیزی به رنگِ زرد

بنگر؛ آغوشِ خنده به رویم شکسته‌است
از شاخه‌های درختی که کشته شد
“تابوتِ مردنِ پرواز” زنده‌است
دیگر همیشگی شدنِ شعر مرده‌است.
٭
از خویش خسته‌ام

هر چیزِ تازه در دلِ من می‌شود سیاه
هر رنگِ تازه در نظرم می‌شود تباه
هر روز می‌شکند ریسمانِ من
هر روز
پاره می‌شود ایمانم از گناه
٭
از هم گسسته‌ام

هر چیزِ خوب تو گویی دروغ بود
حتی ستاره‌های یخی نیز
مرده‌اند
دیگر ادامه‌ی این راه بسته‌است
حتی خدای من امروز
خسته‌است
دیدگاه ها (۱۰)

روزای خیلی طلایی یادته ؟ روز ترس از جدایی یادته ؟روز تمرین ا...

سلام دوستان عزیز من روز آدینه تون بخیر ممنون از لطف همه شما ...

مــــن و یــــــــاد تـــــو بـه سـاز عشـق مـی چـرخـم بـه بـ...

دل فارغ ز درد عشق، دل نیستتن بی‌درد دل جز آب و گل نیستز عالم...

پارت بیست و چهارم:بازگشت به آغوش خانواده(Rose)دلین به محض مت...

پارت ۴:دیوانه ی بی عاطفه"تنها چیزی که در شب های سرد زمستان م...

اینم اوسی شیطان کش بندهخو دیگه بریم برا بیو:اسم:کازومهفامیلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط