پارت
پارت 2
ازت-متنفرم-
ممنون برای حمایت عسلمممممممم 🌷 ✨
منتظرم پارت بعد باشبدددد💋💋
که ناگهان خدمتکار عمارت با عجله در را باز کرد و با وحشت گفت
« خانوم هانا و خانوم تسوبا پدر شما دستور دادن که به جلسهای که امشب بارگذار کرد برید »
(اسلاید 1)
چشمان هانا و تسوبا با شنیدن حرف های خدمتکار گشاد شد و هر دوتا با تعجب به هم نگاه کردن و بعد چند بار پلک زدن سپس شروع شد هانا با وجود عصبانیت و تسوبا با وجود اینکه کلی تکلیف سرش ریخته بلند شدن و شروع کردن به لباس عوض کردن هانا یه لباس خیلی کوتاه پوشید « عکس لباس را می زارم »چون به عنوان وارث روکورو همیشه باید زیبا و اغواگر به نظر می رسید « بگذریم»موهاشو باز گذاشت و یه آرایش نه خیلی سنگین و نه کم کرد
تسوبا یه لباس مشکی پوشیده و موهاشو گوجه ای بست اما مرتب و شیک و به آرایش خیلی کم و خفیف کرد و یه کفش پاشنه بلند مشکی پوشید
(اسلاید 3)هانا و تسوبا همزمان از اتاق زدن بیرون و کاملاً در راهرو های عمارت می درخشیدن همهای خدمتکار با تعجب و سرخی گونه بهشون نگاه می کردن اما با وجود این همه نگاه های که روشون بود خم به ابرو نیوردن و به راه رفتن ادامه دادن و وقتی به اتاق جلسه رسیدن قبل از داخل شدن مکث کردن
تسوبا: به نظرت اتفاقی افتاد که مارو که نه منو صدا زد آخه چه لزومی داره من تو این جلسه حاضر باشم...
هانا: نمی دونم ولی هرچی بشه خواهر بزرگه ازت محافظت می کنه خب حالا بریم « لبخند ملایم و خواهرانه »
و بعدش « وشششش» هانا با اعتماد به نفس و گام های بلند وارد اتاق جلسه شد کفش های پاشنه بلندش با هر بار که پاش را روی زمین می گذاشت صدای تق تق می داد و تسوبا پشت سرش وارد شد کمتر با اعتماد به نفس برعکس با آرامش و نجابت...
هانا بی توجه به نگاه های اعضای بونتن کنار پدرش نشسته و تسوبا هم در سمت دیگه پدرش نشست در تمام این مدت هانا چشمانش را بسته نگه داشت بود اما وقتی چشماش را باز کرد و همون مردی که بهش برخورد کرد بود را دید چشماش با عصبانیت گشاد شد اما چون پدرش کنارش بود کاری نکرد و فقد نگاه های منزجر سانزو را نادیده گرفت و یک لبخند الکی زد
سانزو تو گوش ران و ریندو زمزمه کرد
سانزو: همون دخترس که در موردش بهتون گفتم
ران به هانا« ا.ت» نگاه می کنه
ران: چه خوشگله سانزو خیلی خوش شانسی
ریندو: اون دختر که کنارش خواهرشه
سانزو و ران: شاید
پدر هانا: هانا تصمیم گرفته شد با « به سانزو اشاره می کنه » ازدواج کنی...
هاهاها... برای پارت بعد لایک کنید 😈😈
ازت-متنفرم-
ممنون برای حمایت عسلمممممممم 🌷 ✨
منتظرم پارت بعد باشبدددد💋💋
که ناگهان خدمتکار عمارت با عجله در را باز کرد و با وحشت گفت
« خانوم هانا و خانوم تسوبا پدر شما دستور دادن که به جلسهای که امشب بارگذار کرد برید »
(اسلاید 1)
چشمان هانا و تسوبا با شنیدن حرف های خدمتکار گشاد شد و هر دوتا با تعجب به هم نگاه کردن و بعد چند بار پلک زدن سپس شروع شد هانا با وجود عصبانیت و تسوبا با وجود اینکه کلی تکلیف سرش ریخته بلند شدن و شروع کردن به لباس عوض کردن هانا یه لباس خیلی کوتاه پوشید « عکس لباس را می زارم »چون به عنوان وارث روکورو همیشه باید زیبا و اغواگر به نظر می رسید « بگذریم»موهاشو باز گذاشت و یه آرایش نه خیلی سنگین و نه کم کرد
تسوبا یه لباس مشکی پوشیده و موهاشو گوجه ای بست اما مرتب و شیک و به آرایش خیلی کم و خفیف کرد و یه کفش پاشنه بلند مشکی پوشید
(اسلاید 3)هانا و تسوبا همزمان از اتاق زدن بیرون و کاملاً در راهرو های عمارت می درخشیدن همهای خدمتکار با تعجب و سرخی گونه بهشون نگاه می کردن اما با وجود این همه نگاه های که روشون بود خم به ابرو نیوردن و به راه رفتن ادامه دادن و وقتی به اتاق جلسه رسیدن قبل از داخل شدن مکث کردن
تسوبا: به نظرت اتفاقی افتاد که مارو که نه منو صدا زد آخه چه لزومی داره من تو این جلسه حاضر باشم...
هانا: نمی دونم ولی هرچی بشه خواهر بزرگه ازت محافظت می کنه خب حالا بریم « لبخند ملایم و خواهرانه »
و بعدش « وشششش» هانا با اعتماد به نفس و گام های بلند وارد اتاق جلسه شد کفش های پاشنه بلندش با هر بار که پاش را روی زمین می گذاشت صدای تق تق می داد و تسوبا پشت سرش وارد شد کمتر با اعتماد به نفس برعکس با آرامش و نجابت...
هانا بی توجه به نگاه های اعضای بونتن کنار پدرش نشسته و تسوبا هم در سمت دیگه پدرش نشست در تمام این مدت هانا چشمانش را بسته نگه داشت بود اما وقتی چشماش را باز کرد و همون مردی که بهش برخورد کرد بود را دید چشماش با عصبانیت گشاد شد اما چون پدرش کنارش بود کاری نکرد و فقد نگاه های منزجر سانزو را نادیده گرفت و یک لبخند الکی زد
سانزو تو گوش ران و ریندو زمزمه کرد
سانزو: همون دخترس که در موردش بهتون گفتم
ران به هانا« ا.ت» نگاه می کنه
ران: چه خوشگله سانزو خیلی خوش شانسی
ریندو: اون دختر که کنارش خواهرشه
سانزو و ران: شاید
پدر هانا: هانا تصمیم گرفته شد با « به سانزو اشاره می کنه » ازدواج کنی...
هاهاها... برای پارت بعد لایک کنید 😈😈
- ۲۱۱
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط