یادم میاد مدرسه که میرفتم خطم خوب نبود..

یادم میاد مدرسه که میرفتم خطم خوب نبود..
بارها اتفاق افتاده بود که،
ساعت ها درسی را مینوشتم ،
خسته وکوفته ودرپایان خوشحال بودم که تکلیفم را تموم کرده ام و میتوانم نفس راحتی بکشم.
مادرم وقتی خط بدم را که میدید همه ی نوشته هایم را پاک ویابرگ های نوشته شده را پاره میکرد ومرا مجبور به دوباره نوشتن مینمود،، بارهاوبارها این اتفاق برایم پیش آمد.
تکراری سخت و رنج آور...
گاهی هم که بادوستانم ماروپله بازی میکردیم ،
زمانی که از همه جلو میزدم وخودم رادرنزدیکی های خط پایان میدیدم، دست برقضادرست همان موقعی که احساس غرور از نزدیک شدن به خط پایان تمام وجودم را گرفته بود،
در خانه ای از صفحه بازی، با نیش ماری روبرو میشدم که از بخت بدم انتهای دم آن ابتدای خانه های بازی بود..
حالا هم که باخودم فکر میکنم چقدرکار این روزهایم شبیه دوران بچگیم شده.
هرشب تاصبح باتورویاهای قشنگ وخیال های زیبا می بافم و به امیدصبحی بهتر به بستر میروم اما صبح که بیدار میشوم،
تو با نگاه سردی تمام بافته هایم را می شکافی ودوباره برمیگردم سر نقطه شروع.
چقدراین بلا تکلیفی ها وبیم از فرداهای نامشخص، سخت وجان کاه است.......
(ر__ش__ج__ر)
دیدگاه ها (۱)

دیروز رفته بودم از عباس آقا " سوپری"محل تخم مرغ بخرم قبل از ...

بابا کبود ی تسبیح داشت ، قیمتی نبود ولی هیچوقت ازخودش جداش...

آدم ها یک جور نیستن..اصلا،همه آدم ها باهم، هم قواره نیستن ،ه...

من دلم تنگ شده برای اینکه،،با تودر، خیابان های این شهرقدم بز...

فصل دومپارت سیزدهم | خبری از ایتالیاچند روز از شروع رابطه‌ی ...

The Joke That Broke Us

برای دیدن خانه به اتفاق مادرم به آنجا رفتیم، در بدو ورود حس ...

پارت دومگل گهر - پیکاندو تیم زخم خورده از شکست‌هایی سنگین خو...

سلام دوستان این متن به طور کامل از سایت نودوهشتیا کپی شده لی...

اهل جزوه نوشتن و این بند و بساط ها نبودم از همان اول، یا می ...

مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست دا...

حکیمه کمایی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط