#بریده_کتاب_امشب

#بریده_کتاب_امشب




وقتی شاطر عباس نان های داغ را توی دستهای مهتاب میگذاشت دلم میخواست جای شاطر عباس بودم. وقتی مهتاب نانهای داغ را لای چادر گلدارش میپیچاند دلم میخواست من، آن نانهای داغ باشم. وقتی مهتاب به خانه میرسید و کوبه ی در را میکوبید، هوس می کردم کوبه ی در باشم. وقتی مادرش نانها را از مهتاب میگرفت، دوست داشتم مادر مهتاب باشم. بعد مهتاب تکه ی نان برای ماهی های قرمز توی حوض خانه شان میانداخت و من هزار بار آرزو میکردم یکی از ماهی های قرمز توی حوض باشم.

عشق روی پیاده رو | مصطفی مستور
دیدگاه ها (۴)

مهربانی کن...مهربانی ساده است، ساده تر از آنچه فکرش را بکنی ...

#باعجیب‌ترین_رژه_دنیا_آشنا_شوید... تاکنون نام فستیوال‌ها و ر...

#نامگذاری_عجیب_ایرانیهابرای_گلهاگل قهر و آشتیخصوصیت عجیب این...

#نامگذاری_عجیب_ایرانیهابرای_گلهادم موشی – بودیاسهاین گیاه که...

پارت ۱۶ساسکه خشکش زده بود، انگار سوزن فلج کننده زده بودند به...

پارت ۲۰افکار توی مغز کاکاشی میسوخت. انگار کسی انها را با میل...

پارت ۲۳خاطرات ساسکه: بخش اولSa:"نههه داداشم. داداشمو نجات بد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط