𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟗



سرنخ‌ها به یکی از خاندان‌های قدرتمند قصر رسید.

اما ماجرا بزرگ‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردند.

چند نفر با هم همکاری کرده بودند.

حتی یکی از نزدیک‌ترین افراد یونگی.

وقتی حقیقت آشکار شد، یونا هنوز در بستر بود.

یونگی کنار او نشست.

یونا آرام پرسید:

«پیداشون کردی؟»

«بله.»

«می‌کشی‌شون؟»

یونگی سکوت کرد.

یونا دستش را گرفت.

«پادشاهی که من عاشقش شدم... پادشاهی نیست که با خشم تصمیم بگیره.»

یونگی به او نگاه کرد.

همین جمله کافی بود.

چند روز بعد، یونا بهتر شد.

یونگی هر شب کنار تختش می‌نشست.

گاهی برایش آب می‌آورد.

گاهی موهایش را کنار می‌زد.

گاهی فقط دستش را می‌گرفت.

یک شب یونا آرام گفت:

«یونگی.»

«جانم؟»

یونا لبخند زد.

«دیگه ازت نمی‌ترسم.»

یونگی چند لحظه ساکت ماند.

«خوبه.»

«حتی فکر کنم...»

مکث کرد.

«دوستت دارم.»

چشم‌های یونگی نرم شد.

پیشانی‌اش را آرام بوسید.

«من خیلی وقته دوستت دارم.»

یونا خندید.

«پس چرا نگفتی؟»

«می‌ترسیدم از دستم فرار کنی.»

«من؟»

یونا خندید.

«من که همیشه توی قصرم.»

یونگی لبخند زد.

«نه.»

دستش را محکم‌تر گرفت.

«تو قلب منی.»
دیدگاه ها (۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط