سهپارتی | تهیونگ × ات
سهپارتی | تهیونگ × ات
پارت ۱
بارون شدیدی میبارید. تهیونگ بعد از دوازده ساعت تمرین، خسته وارد خونه شد.
ات... من اومدم.
هیچ جوابی نیومد.
اخماش توی هم رفت. کفشهاش رو درآورد و کل خونه رو گشت.
ات؟ کجایی؟
نه توی آشپزخونه بودی، نه اتاق خواب، نه بالکن.
گوشیش رو برداشت و پشت سر هم باهات تماس گرفت.
مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد...
نفسش سنگین شد.
نه... امکان نداره...
همون لحظه چشمش به یه یادداشت روی میز افتاد.
دستش کمی میلرزید. کاغذ رو برداشت و آروم بازش کرد...
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«باید برای مدتی برم...»
ادامه دارد... 💜
پارت ۱
بارون شدیدی میبارید. تهیونگ بعد از دوازده ساعت تمرین، خسته وارد خونه شد.
ات... من اومدم.
هیچ جوابی نیومد.
اخماش توی هم رفت. کفشهاش رو درآورد و کل خونه رو گشت.
ات؟ کجایی؟
نه توی آشپزخونه بودی، نه اتاق خواب، نه بالکن.
گوشیش رو برداشت و پشت سر هم باهات تماس گرفت.
مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد...
نفسش سنگین شد.
نه... امکان نداره...
همون لحظه چشمش به یه یادداشت روی میز افتاد.
دستش کمی میلرزید. کاغذ رو برداشت و آروم بازش کرد...
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«باید برای مدتی برم...»
ادامه دارد... 💜
- ۲۰۳
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط