Draco
Draco
𝟐/𝟑
دریکو:بنظر اشفته میای
ا.ت:چیزی نیست
&دریکو از جوابی که دادی قانع نشد دستت رو گرفت و به یه جای خلوت تر برد
دریکو:کسی پرنسس کوچولوی منو اذیت کرده؟
ا.ت:گفتم که نه من خوبم
دریکو:ا.ت من این نگاه رو میشناسم اتفاقی افتاده؟
ا.ت:{پوفی از سر کلافگی میکشه} فقط یه مشکل کوچیک ...همین
دریکو:{دو تا دست هاشو به دیوار میچسبونه و ا.ت رو بین خودش و دیوار زندانی میکنه} فقط یه مشکل کوچیک؟ کنجکاو شدم بدونم این مشکل کوچیک چیه که باعث شده پرنسسم اینقدر اشفته بشه
ا.ت:خب... مشکل هریه... هری
دریکو:{اخم میکنه چون حدس میزنه چه اتفاقی افتاده} ببینم اون هری چیکار کرده؟
ا.ت:ف ف فقط چند تا نامه مزخرف... همین {صداش میلرزه}
دریکو:{عصبی بهت نگاه میکنه} همین؟ پرنسس نامه خالی که بهت نداده حتما توی نامه چیزی نوشته شده بود
ا.ت:{سرشو پایین میندازه} خب طبیعتا...اره
دریکو:و توی نامه چی بود {حالت مرموز}
ا.ت:مز.. خرفات
&دریکو خوب میدونست منظورت از مزخرفات چیه از فاصله گرفت و به سمت سرسرا رفت عصبی بود و میدونستی اگه جلوشو نگیری اتفاق خوبی نمی افته پس دنبالش رفتی
ا.ت:کجا داری میری؟
دریکو:....
ا.ت:{جلوش وایسادی} حتی فکرشم نکن نمیزارم اون کارو بکنی
دریکو:ببینم تو باز ذهن منو خوندی؟ {لحنش عصبی بود}
ا.ت:اره چون مجبور بودم
&دریکو عصبی کنارت زد به سمت میزی رفت که گروه گریفیندور اونجا بودن و دستش رو روی میز کوبید
𝟐/𝟑
دریکو:بنظر اشفته میای
ا.ت:چیزی نیست
&دریکو از جوابی که دادی قانع نشد دستت رو گرفت و به یه جای خلوت تر برد
دریکو:کسی پرنسس کوچولوی منو اذیت کرده؟
ا.ت:گفتم که نه من خوبم
دریکو:ا.ت من این نگاه رو میشناسم اتفاقی افتاده؟
ا.ت:{پوفی از سر کلافگی میکشه} فقط یه مشکل کوچیک ...همین
دریکو:{دو تا دست هاشو به دیوار میچسبونه و ا.ت رو بین خودش و دیوار زندانی میکنه} فقط یه مشکل کوچیک؟ کنجکاو شدم بدونم این مشکل کوچیک چیه که باعث شده پرنسسم اینقدر اشفته بشه
ا.ت:خب... مشکل هریه... هری
دریکو:{اخم میکنه چون حدس میزنه چه اتفاقی افتاده} ببینم اون هری چیکار کرده؟
ا.ت:ف ف فقط چند تا نامه مزخرف... همین {صداش میلرزه}
دریکو:{عصبی بهت نگاه میکنه} همین؟ پرنسس نامه خالی که بهت نداده حتما توی نامه چیزی نوشته شده بود
ا.ت:{سرشو پایین میندازه} خب طبیعتا...اره
دریکو:و توی نامه چی بود {حالت مرموز}
ا.ت:مز.. خرفات
&دریکو خوب میدونست منظورت از مزخرفات چیه از فاصله گرفت و به سمت سرسرا رفت عصبی بود و میدونستی اگه جلوشو نگیری اتفاق خوبی نمی افته پس دنبالش رفتی
ا.ت:کجا داری میری؟
دریکو:....
ا.ت:{جلوش وایسادی} حتی فکرشم نکن نمیزارم اون کارو بکنی
دریکو:ببینم تو باز ذهن منو خوندی؟ {لحنش عصبی بود}
ا.ت:اره چون مجبور بودم
&دریکو عصبی کنارت زد به سمت میزی رفت که گروه گریفیندور اونجا بودن و دستش رو روی میز کوبید
- ۱۰.۰k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط