پارت پنجم
🎭🎬پارت پنجم:
-دکتر رفتم چیکار میخواد بکنه،هان؟تازه من که نگفتم درد میکنه یه درد کوچیک تو دنده هام اومد رفت/-دنده اونجاست؟دنده یا معده،فکر کردی من بچم؟اشکال نداره...خود دانی،انقدر نرو که آخر سر یه کاری دست خودت بدی،به من چه اصلا/چراغ را روشن کرد و وارد پذیرایی شد./آرش دوباره چشمانش اذیت شد:«نچ...باز چرا چراغو روشن کردی،اه،چیکار میکنی؟»-آرش پاشو🫤/-کجا پاشم😐/نشان داد ماهرخ داشت لباس میپوشید:«پاشو بریم دکتر،از وقتی رفتی تو اون اداره کوفتی کار کردی دیگه به خودت اهمیت نمیدی،دِ میگم پاشو😐»-ماهرخ نصف شبه کدوم دکتر/-یه جوری میگی کدوم دکتر انگار الان هیچ دکتری نیست،خب بریم درمانگاه بغلیمون/-ولش کن فردا میریم،خوابم میاد بابا/-عه عه عه عه...(ماهرخ دستش را روی دهانش گذاشت)الان گفتی خوابم نمیاد!بهونه میاری؟!/-توروخدا ولم کن،من الان خوبم،گفتم فردا خودم میرم دیگه/-چرا خودت منم میام/-کجا بیای؟😂/-میخندی؟☹️/-چیکار کنم پس قربونت🙂،تو بگو/-پاشو بریم/-نصف شبه مگه واجبه،نمیمیرم که تا فردا عزیزم😄/-تو نمیمیری من میمیرم و زنده میشم🥺،آرش یکم به فکر خودت باش،کاش زودتر میرفتیم/-چیزی نشده که آخه،حال من مگه الان چشه/-تو حالت خوب نیست من میبینم🥺/آرش سرش را بر میگرداند و دوباره به موبایلش نگاه میکند:«نچ...»نفس عمیقی میکشد و دوباره رو به ماهرخ میکند:«قربونت برم گفتم فردا میرم،یعنی میریم،برو بخواب»ماهرخ لباس هایش را در میاورد:«خودتم پاشو،از بس نخوابیدی معده درد گرفتی»-چه ربطی...😐چشم،شما برو،منم الان میام😑/ماهرخ چراغ را خاموش کرد و رفت.آرش گوشی اش را خاموش کرد و پاشد و رفت.در توالت را باز کرد و وارد شد.چند سرفه ای کرد و بالا اورد.بعد در را باز کرد بیرون آمد.رنگش پریده بود و تند تند نفس میزد.رفت سمت اتاق.دید ماهرخ نشسته بود روی تخت در حالی که لبخند روی لبش داشت،داشت به موبایلش نگاه میکرد،سرش را بلند کرد ولی با دیدن آرش لبخندش محو شد:«چت شد؟»-چی؟هیچی🙂/-یعنی چی هیچی همین چند دقیقه پیش حالت خوب بود،یه صدایی هم از دستشویی اومد... استفراغ کردی؟😐/-چی؟!😐...نه بابا😄میدونی دیگه عادتمه هر وقت میرم دستشویی سرفم میگیره یه جوری سرفه میکنم همسایه ها میریزن اینجا،خودت میدونی😄،به چی داشتی میخندیدی؟🙂/-ها یادم رفت بهت بگم😃،بیا یه لحظه این فیلمو ببین،انقدر خنده داره😄/-ببین کی به کی میگفت برو بخواب😐//-نه آخه این کلیپ خیلی خوب بود گفتم با هم این تیکه رو ببینیم،بیا😃/آرش رفت و نشست روی تخت کنار ماهرخ./:«نگاش کن بچه توپولو رو😄»(خندید)آرش هم لبخند زد./:«میگم آرش،بیا بچه دار شیم😄،بچه خیلی دوست دارم»-هنوز بزار از ازدواجمون یکم بگذره بعد فکر بچه دار شدنو میکنیم/-نه آخه دیر میشه/
-دکتر رفتم چیکار میخواد بکنه،هان؟تازه من که نگفتم درد میکنه یه درد کوچیک تو دنده هام اومد رفت/-دنده اونجاست؟دنده یا معده،فکر کردی من بچم؟اشکال نداره...خود دانی،انقدر نرو که آخر سر یه کاری دست خودت بدی،به من چه اصلا/چراغ را روشن کرد و وارد پذیرایی شد./آرش دوباره چشمانش اذیت شد:«نچ...باز چرا چراغو روشن کردی،اه،چیکار میکنی؟»-آرش پاشو🫤/-کجا پاشم😐/نشان داد ماهرخ داشت لباس میپوشید:«پاشو بریم دکتر،از وقتی رفتی تو اون اداره کوفتی کار کردی دیگه به خودت اهمیت نمیدی،دِ میگم پاشو😐»-ماهرخ نصف شبه کدوم دکتر/-یه جوری میگی کدوم دکتر انگار الان هیچ دکتری نیست،خب بریم درمانگاه بغلیمون/-ولش کن فردا میریم،خوابم میاد بابا/-عه عه عه عه...(ماهرخ دستش را روی دهانش گذاشت)الان گفتی خوابم نمیاد!بهونه میاری؟!/-توروخدا ولم کن،من الان خوبم،گفتم فردا خودم میرم دیگه/-چرا خودت منم میام/-کجا بیای؟😂/-میخندی؟☹️/-چیکار کنم پس قربونت🙂،تو بگو/-پاشو بریم/-نصف شبه مگه واجبه،نمیمیرم که تا فردا عزیزم😄/-تو نمیمیری من میمیرم و زنده میشم🥺،آرش یکم به فکر خودت باش،کاش زودتر میرفتیم/-چیزی نشده که آخه،حال من مگه الان چشه/-تو حالت خوب نیست من میبینم🥺/آرش سرش را بر میگرداند و دوباره به موبایلش نگاه میکند:«نچ...»نفس عمیقی میکشد و دوباره رو به ماهرخ میکند:«قربونت برم گفتم فردا میرم،یعنی میریم،برو بخواب»ماهرخ لباس هایش را در میاورد:«خودتم پاشو،از بس نخوابیدی معده درد گرفتی»-چه ربطی...😐چشم،شما برو،منم الان میام😑/ماهرخ چراغ را خاموش کرد و رفت.آرش گوشی اش را خاموش کرد و پاشد و رفت.در توالت را باز کرد و وارد شد.چند سرفه ای کرد و بالا اورد.بعد در را باز کرد بیرون آمد.رنگش پریده بود و تند تند نفس میزد.رفت سمت اتاق.دید ماهرخ نشسته بود روی تخت در حالی که لبخند روی لبش داشت،داشت به موبایلش نگاه میکرد،سرش را بلند کرد ولی با دیدن آرش لبخندش محو شد:«چت شد؟»-چی؟هیچی🙂/-یعنی چی هیچی همین چند دقیقه پیش حالت خوب بود،یه صدایی هم از دستشویی اومد... استفراغ کردی؟😐/-چی؟!😐...نه بابا😄میدونی دیگه عادتمه هر وقت میرم دستشویی سرفم میگیره یه جوری سرفه میکنم همسایه ها میریزن اینجا،خودت میدونی😄،به چی داشتی میخندیدی؟🙂/-ها یادم رفت بهت بگم😃،بیا یه لحظه این فیلمو ببین،انقدر خنده داره😄/-ببین کی به کی میگفت برو بخواب😐//-نه آخه این کلیپ خیلی خوب بود گفتم با هم این تیکه رو ببینیم،بیا😃/آرش رفت و نشست روی تخت کنار ماهرخ./:«نگاش کن بچه توپولو رو😄»(خندید)آرش هم لبخند زد./:«میگم آرش،بیا بچه دار شیم😄،بچه خیلی دوست دارم»-هنوز بزار از ازدواجمون یکم بگذره بعد فکر بچه دار شدنو میکنیم/-نه آخه دیر میشه/
- ۱.۴k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط