مرا تو

مرا تو
بی سببی نیستی
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران ِ‌کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی
پس ِ پشت ِ‌مردمکان ات
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان بر آماسیده
گل سرخی پرتاب می کند؟
ورنه این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی
و دل ات کبوتر ِ آشتی ست،
در خون تپیده
به بام ِ‌تلخ. با این همه
چه بالا چه بلند
پرواز می کنی
دیدگاه ها (۱)

یک روز تو را خواهم دزدیدپاے همه چیزش هم مے ایستماصلاً گروگان...

بعد از اینکه ، از خیانت هاے تو ، بو برده امدرب و داغان؟ نه !...

نامه ای نوشته ام برایِ کسی که شایدروزی حوالیِ منبگوید:می شود...

بیشعورهاعاشق حرف زدن هستندبه خصوص درباره خودشان.ضمناً آنها د...

مرا توبی‌سببینیستی.به راستیصِلَتِ کدام #قصیده‌ایای #غزل؟ستار...

مردی در ساحل...[پارت نهم]خورشید آرام‌آرام پایین‌تر می‌رفت.نو...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط