last bar
ویو هیونجین
چشمامو باز کردم دیدم مثل فرشته ها توی بغلم خوابیده ی لبخند نرم روی لبام نقش بست که اونم بیدار شد
هیون:صبح بخیر
اولش خشکش زد چون توی بغل من بود و سریع خودشو کشوند بیرون با این کارش خندم گرفت ولی قورتش داد و با صورت کمی سرخ گفت:ص...صبح بخیر
هیون:خب من برم ببینم بجه ها بیدارن یا نه
از اتاق رفتم بیرون و راهی اتاق هان و لینو شدم بدون در زدن وارد شدم و......وارد اتاق نشده خارج شدم و درو بستم
اون دوتا عوضی .....هییی
رفتم توی اشپزخونه دیدم یوکی با ی قیافه خواب الود و موهای فر بلندش که الان بیشتر پریشون بود نشسته داره قهوه میخوره منم نشستم پیشش
یوکی:صبح بخیر هیون
هیون:صبح تو هم بخیر
یوکی:مرسی قهوه میخوای
هیون :۱ طلبت
یوکی پاشد و واسه منم قهوه درست کرد و داد دستم و بعد نشست
یوکی:هیون تو واقعا دوستش داری
هیون:کیو؟؟
یوکی:لیکسی رو دیگه نه منو؟؟
هیون:....اره
یوکی:گفتم هاااا دیدی اخر عاشق شدی مبارکت باشعهه
هیون:هنوز بهش نگفتم پس نگو بهش
یوکی:باشه قول
هیون:اهوم
یوکی پاشد رفت توی باغ و فیلیکس اومد توی اشپزخونه ی جیزی درست کرد و خورد و اونم رفت توی باغ
منم رفتم به کارهای شرکت برسم
ولی تا سرمو بلند کردم......ساعت ۶ عصر بود چه زود گذشت از اتاق کارم بیرون اومدم دیدم هان و لیکس و یوکی دارم مثل بجه ها گرگنبه هوا بازی میکنن
رفتم کنار لینو نشستم
لینو:من میگم تو عاشق شدی میگی نه
هیون:تو خفه شو هنوز از قضیه صبح
لینو:اها خب به من جه در میزدی
هیون:لینووووو
لینو:باشه باشه غلط کردم
مرسی از حمایت هاتون بوس بهتون💝💝💝💝💝
چشمامو باز کردم دیدم مثل فرشته ها توی بغلم خوابیده ی لبخند نرم روی لبام نقش بست که اونم بیدار شد
هیون:صبح بخیر
اولش خشکش زد چون توی بغل من بود و سریع خودشو کشوند بیرون با این کارش خندم گرفت ولی قورتش داد و با صورت کمی سرخ گفت:ص...صبح بخیر
هیون:خب من برم ببینم بجه ها بیدارن یا نه
از اتاق رفتم بیرون و راهی اتاق هان و لینو شدم بدون در زدن وارد شدم و......وارد اتاق نشده خارج شدم و درو بستم
اون دوتا عوضی .....هییی
رفتم توی اشپزخونه دیدم یوکی با ی قیافه خواب الود و موهای فر بلندش که الان بیشتر پریشون بود نشسته داره قهوه میخوره منم نشستم پیشش
یوکی:صبح بخیر هیون
هیون:صبح تو هم بخیر
یوکی:مرسی قهوه میخوای
هیون :۱ طلبت
یوکی پاشد و واسه منم قهوه درست کرد و داد دستم و بعد نشست
یوکی:هیون تو واقعا دوستش داری
هیون:کیو؟؟
یوکی:لیکسی رو دیگه نه منو؟؟
هیون:....اره
یوکی:گفتم هاااا دیدی اخر عاشق شدی مبارکت باشعهه
هیون:هنوز بهش نگفتم پس نگو بهش
یوکی:باشه قول
هیون:اهوم
یوکی پاشد رفت توی باغ و فیلیکس اومد توی اشپزخونه ی جیزی درست کرد و خورد و اونم رفت توی باغ
منم رفتم به کارهای شرکت برسم
ولی تا سرمو بلند کردم......ساعت ۶ عصر بود چه زود گذشت از اتاق کارم بیرون اومدم دیدم هان و لیکس و یوکی دارم مثل بجه ها گرگنبه هوا بازی میکنن
رفتم کنار لینو نشستم
لینو:من میگم تو عاشق شدی میگی نه
هیون:تو خفه شو هنوز از قضیه صبح
لینو:اها خب به من جه در میزدی
هیون:لینووووو
لینو:باشه باشه غلط کردم
مرسی از حمایت هاتون بوس بهتون💝💝💝💝💝
- ۷.۰k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط