اولین قرارpt
《اولین قرار》pt7
(پرش زمانی به فردا صبح)
نیرا:
با حس درد تو سرم و بدنم از خواب بلند شدم
فک کنم سرما خورده بودم...به زور از جام بلند شدم...گوشیمو برداشتم از کنار تخت...روشنش کردم و با روشن شدنش با نزدیک به ده تا زنگ و پیام از طرف یونگی و 15 تا زنگ و پیام از طرف یورا داشتم!
پیام های یونگی:
(نیرا؟حالت خوبه؟واقا معذرت میخوام من وقتی از سر کار اومدم جوری خوابم برد که حتی نمیتونی فکر کنی
(نیرا؟؟ا؟؟)
(نیرا جواب نمیدی؟؟نکنه از دستم ناراحتی؟؟)
(نیرا؟؟؟)
از دستش ناراحتم؟؟خب...خودمم نمیدونم باید حرفشو باور کنم یا نه..حرفای هانا از یادم نمیره
نمیدونم باید چیکار کنم...
پیام های یورا:
(سلام نیرا خوبی؟؟چطور بود؟؟رفتی؟)
(نیرا چخبر)
(نیراااااا؟؟؟؟؟)
(نیرا چرا جواب نمیدییییییی؟؟؟؟)
(نیراای احمق جوابمو بدههههه)
یاخدا
یورا منو میکشه..نمیدونستم اول باید جواب کدومشون رو بدم
جوای یونگی رو بدم؟باهاش حرف بزنم؟؟یا نه؟؟به یورا زنگ بزنم همچی تعریف کنم و بگم حق با هانا بوده؟؟یا...نمیدونم یعنی دارم زود قضاوت میکنم؟؟
تو همین فکرها بودم که یهو گوشیم زنگ خورد
یورا بود!
صدام گرفته بود اولش جواب ندادم بعد دوباره زنگ زد
هوفی کشیدم و جواب دادم
نیرا:الو؟؟
یورا:خدا ازت نگذرهههههههههههههه تو منو سکته دادییییییییییی ده هزار بار بهت زنگ زدم زنیکهههههه خدا بگم چیکارت کنههههههه ایشالااااا بترکیییییی
گوشی رو از گوشم فاصله دادم که صدای بلند و جیغ و داد یورا منو کر نکنه...به نفرین کردن من ادامه داد تا آروم شد
گوشیو گذاشتم دم گوشم:نفس بگیر دختر...توکه چیزی نمیدونی گوشیم خاموش بود
متوجه ی صدای گرفتم شد:صدات چرا شبیه خروس شده؟؟
نیرا:سرما خوردم
یورا:دیشب چطور گذشت؟؟
بهتر بود واقعیت رو میگفتم که حق با هانا بوده
نیرا:خب...
تا خواستم تعریف کنم پشت خط یکی اومد...
نیرا:اممم یورا من الان بهت زنگ میزنم وایسااا
بدون شنیدن جوابش قطع کردم...یونگی زنگ زده بود!!
نمیدونستم باید بهش زنگ بزنم یا نه...که گوشیم دوباره زنگ خورد و بازم یونگی بود
جواب دادم:ب..بله؟؟*سرد
یونگی بعد از شنیدن صدام جواب داد: الو؟؟؟نیرا حالت خوبه؟؟نیرا گوشیت خاموش بود هر چقدر بهت زنگ زدم
نیرا:آره پیام هاتو دیدم..کاری داری؟؟؟
متوجه ناراحتیم شد...حق داشتم ناراحت باشم اون قلبمو شکونده بود
یونگی:ببینم ازم ناراحت که نیستی؟؟من واقا معذرت میخوام من وقتی از سر کار اومدم کلا نفهمیدم چجوری خوابم برد بلند شدم دیدم ساعت هشت و نیم عه...منو میبخشی نیرا؟؟
نیرا:معذرت خواهی لازم نیست...دیگه مهم نیست
یونگی:آمم نیرا منظورت چیه؟؟ببینم صدات چرا گرفته؟؟
بغض کردم : سرما خوردم
یونگی:اوههه نیرا ببینم تو دیشب رفتی کافه؟؟
نتونستم تحمل کنم..همچیو گفتم
نیرا:من از ساعت پنج و نیم نشسته بودم تو کافه..دو ساعت الکی نشسته بودم که مثلااا تو بیای! تو منو قال گذاشتی یونگی مگه من مسخرم؟؟ خب بهم میگفتی از من خوشت نمیاد دیگه اصن حق با هانا بود راست میگفت تو شاید دلت پیش یکی دیگست من خبر ندارم خب چرا بهم نگفتی یکی دیگرو دوست داری؟؟چرا داری دلیل الکی میاری واسم؟؟چجوری میشه چهارر ساعت بخوابی؟؟؟چرا...
یونگی:آیشششش آروم بگیر نیرا..چی داری میگی؟؟من از تو خوشم نمیاد؟؟هانا؟؟دلیل الکی؟؟من یکی دیگرو دوست دارم؟؟؟؟؟؟ نیرا من نمیفهمم چی میگی!
بیا امروز دوباره همون کافه ی هلو خاکستری
بیا با هم حرف بزنیم ببینم چی میگی من متوجه نمیشم
نیرا:من حرفی ندارم..بیام تا دوباره منو قال بزاریی؟؟
یونگی:قسم میخورم ایندفعه میام...تو فقط به حرفم گوش بده باشه؟؟
نیرا:قسم میخورم اگه ایندفعه نیای من...
یونگی:باور کن نیرا میام
لحنش صادقانه و مهربون بود..من هنوزم عاشقش بودم غیر از این نبود
پس رفتم دوباره به اون کافه...ادامه دارد
(پرش زمانی به فردا صبح)
نیرا:
با حس درد تو سرم و بدنم از خواب بلند شدم
فک کنم سرما خورده بودم...به زور از جام بلند شدم...گوشیمو برداشتم از کنار تخت...روشنش کردم و با روشن شدنش با نزدیک به ده تا زنگ و پیام از طرف یونگی و 15 تا زنگ و پیام از طرف یورا داشتم!
پیام های یونگی:
(نیرا؟حالت خوبه؟واقا معذرت میخوام من وقتی از سر کار اومدم جوری خوابم برد که حتی نمیتونی فکر کنی
(نیرا؟؟ا؟؟)
(نیرا جواب نمیدی؟؟نکنه از دستم ناراحتی؟؟)
(نیرا؟؟؟)
از دستش ناراحتم؟؟خب...خودمم نمیدونم باید حرفشو باور کنم یا نه..حرفای هانا از یادم نمیره
نمیدونم باید چیکار کنم...
پیام های یورا:
(سلام نیرا خوبی؟؟چطور بود؟؟رفتی؟)
(نیرا چخبر)
(نیراااااا؟؟؟؟؟)
(نیرا چرا جواب نمیدییییییی؟؟؟؟)
(نیراای احمق جوابمو بدههههه)
یاخدا
یورا منو میکشه..نمیدونستم اول باید جواب کدومشون رو بدم
جوای یونگی رو بدم؟باهاش حرف بزنم؟؟یا نه؟؟به یورا زنگ بزنم همچی تعریف کنم و بگم حق با هانا بوده؟؟یا...نمیدونم یعنی دارم زود قضاوت میکنم؟؟
تو همین فکرها بودم که یهو گوشیم زنگ خورد
یورا بود!
صدام گرفته بود اولش جواب ندادم بعد دوباره زنگ زد
هوفی کشیدم و جواب دادم
نیرا:الو؟؟
یورا:خدا ازت نگذرهههههههههههههه تو منو سکته دادییییییییییی ده هزار بار بهت زنگ زدم زنیکهههههه خدا بگم چیکارت کنههههههه ایشالااااا بترکیییییی
گوشی رو از گوشم فاصله دادم که صدای بلند و جیغ و داد یورا منو کر نکنه...به نفرین کردن من ادامه داد تا آروم شد
گوشیو گذاشتم دم گوشم:نفس بگیر دختر...توکه چیزی نمیدونی گوشیم خاموش بود
متوجه ی صدای گرفتم شد:صدات چرا شبیه خروس شده؟؟
نیرا:سرما خوردم
یورا:دیشب چطور گذشت؟؟
بهتر بود واقعیت رو میگفتم که حق با هانا بوده
نیرا:خب...
تا خواستم تعریف کنم پشت خط یکی اومد...
نیرا:اممم یورا من الان بهت زنگ میزنم وایسااا
بدون شنیدن جوابش قطع کردم...یونگی زنگ زده بود!!
نمیدونستم باید بهش زنگ بزنم یا نه...که گوشیم دوباره زنگ خورد و بازم یونگی بود
جواب دادم:ب..بله؟؟*سرد
یونگی بعد از شنیدن صدام جواب داد: الو؟؟؟نیرا حالت خوبه؟؟نیرا گوشیت خاموش بود هر چقدر بهت زنگ زدم
نیرا:آره پیام هاتو دیدم..کاری داری؟؟؟
متوجه ناراحتیم شد...حق داشتم ناراحت باشم اون قلبمو شکونده بود
یونگی:ببینم ازم ناراحت که نیستی؟؟من واقا معذرت میخوام من وقتی از سر کار اومدم کلا نفهمیدم چجوری خوابم برد بلند شدم دیدم ساعت هشت و نیم عه...منو میبخشی نیرا؟؟
نیرا:معذرت خواهی لازم نیست...دیگه مهم نیست
یونگی:آمم نیرا منظورت چیه؟؟ببینم صدات چرا گرفته؟؟
بغض کردم : سرما خوردم
یونگی:اوههه نیرا ببینم تو دیشب رفتی کافه؟؟
نتونستم تحمل کنم..همچیو گفتم
نیرا:من از ساعت پنج و نیم نشسته بودم تو کافه..دو ساعت الکی نشسته بودم که مثلااا تو بیای! تو منو قال گذاشتی یونگی مگه من مسخرم؟؟ خب بهم میگفتی از من خوشت نمیاد دیگه اصن حق با هانا بود راست میگفت تو شاید دلت پیش یکی دیگست من خبر ندارم خب چرا بهم نگفتی یکی دیگرو دوست داری؟؟چرا داری دلیل الکی میاری واسم؟؟چجوری میشه چهارر ساعت بخوابی؟؟؟چرا...
یونگی:آیشششش آروم بگیر نیرا..چی داری میگی؟؟من از تو خوشم نمیاد؟؟هانا؟؟دلیل الکی؟؟من یکی دیگرو دوست دارم؟؟؟؟؟؟ نیرا من نمیفهمم چی میگی!
بیا امروز دوباره همون کافه ی هلو خاکستری
بیا با هم حرف بزنیم ببینم چی میگی من متوجه نمیشم
نیرا:من حرفی ندارم..بیام تا دوباره منو قال بزاریی؟؟
یونگی:قسم میخورم ایندفعه میام...تو فقط به حرفم گوش بده باشه؟؟
نیرا:قسم میخورم اگه ایندفعه نیای من...
یونگی:باور کن نیرا میام
لحنش صادقانه و مهربون بود..من هنوزم عاشقش بودم غیر از این نبود
پس رفتم دوباره به اون کافه...ادامه دارد
- ۸۶۳
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط