رمان جواهری در مافیا پارت

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۷

لیدیا:.. ویلیام... لیام جاش امنه؟.. ویلیام با اخم نگاهم میکنه و میگه: تو الان به فکر خودت باش.. فکر کردی جای ما خیلی امنه؟... میگم.. خب... اون.. فرق میکنه... الان تو خودت.. خطر محسوب میشی برای من.. دوباره با اخم بهم میگه.. واقعا بلد نیستی تشکر کنی.. نه؟؟... اگه من نبودم تا الان مرده بودی.. ببین خانم کوچولو نمیدونم لیام چی گفته درباره من که همچین طرز فکری درمورد من داری.. اما قطعا اون متجاوزگری که تو فکر میکنی نیستم... میگم.. چرا میخوای منو قانع کنی؟ کلا دو روزه منو دیدی... ویلیام: کلافه بهش نگاه میکنم.. چرا نمیخوابی؟... میگم.. انتظار داری بخوابم؟؟ هرلحظه ممکنه با تیر بکشنمون.... بهش نگاه میکنم و با نگاع قاب اعتمادی میگم: اگه اتفاقی بیوفته میتونی از من به عنوان سپرت استفاده کنی.. من ازت مراقبت میکنم. ـلیام : چشمامو باز میکنم.. یه هفته گذشته بود.. من خیلی گرسنه ام... حال باز کردن چشمامو نداشتم .. بدنم هنو زخمی بود ..‌ نمیدونم چه خبره .. لیدیا.. لیدیا کجاست ...نگران بودم خیلیی لیدیا:... اونروز.... نه اونشب... افرادش اومدن دنبالمون و رفتیم عمارتش.. از اون روز هیچ کاری باهام نکرد.. فقط بهم سر میزد تا ببینه وضعیتم چطوره...هرروز ازش میپرسم لیام کجاس اما جوابمو نمیده و فقط میره بیرون...اعصابم خورد شده بود.... چون بهم هیچی نمیگف..لیام " من دیگه هیچی احساس نمیکردم... مطمعنم با آمپول زنده نگه داشتنم.... ویلیام.. لیدیا .. اونا کجان .. حالشون خوبه؟؟ ... همش اینا تو ذهنم بود... داشتم میمردم..ویلیام:... لیامو گم کرده بودم.. نمیتونستم مکانشو ردیابی کنم.. این بیشتر نگرانم میکرد...وقتی گفتم میخوام بکشمش قطعا منظور خاصی نداشتم... تازه به لیدیا هم نمیتونستم بگم... اما امروز اومدو سرم داد کشیدو گفت اگه بهس نگم لیام کجاس.. فرار میکنع و خودش میره دنبالش.... بعد از کلی حرف و دعوا و جیغ و داد مجبور شدم قبول کنم بزارم بره دنبال لیام... اما با من... لباس پوشیدیم و اسلحه ها رو برداشتبم و به افراد گفتم اماده باش باشن... و حرکت کردیم... لیدیا هنوز نمیدونس مطمئن نیستم لیام کجاس

پارت بعد رو بنویسیم؟
دیدگاه ها (۲)

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۸لیدیا: نگران بودم... میترسیدم ات...

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۹لیام : زخمام درد گرف اما هیچی نگ...

رمان جواهری در مافیا پارت ۲۶لیدیا: فکر نمیکنم دروغ گفته باشه...

• دخـٺࢪ بـا خـࢪگـوݜ ݐاݐیوݩےᩘຼꨶ᮫ِ🎀🍼𖧵ֹֺ໋໋݊🌸.。.:*・°🍓.。.:*・🧸。.:*...

با ناراحتی و عصبانیت اخم میکنم +تو... تو یه ادم عوضی هستی! ا...

p8

پارت 128

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط