پست 2

پست 2

دیدم حالش خیلی بده...رفتم و یه لیوان آب از آشپز خونه براش آوردم..یه ذره که خورد آروم شد و به حرف اومد:
- آنیسا تو باید بری...باید فرار کنی...این زن ملعونی که من دیدم هرگز از فکر شومش دست بر نمیداره.
با ترس نگاش کردم و گفتم:
- مامان معلوم هست چی میگی؟ چرا باید فرار کنم؟
اشکاش دوباره جاری شد:
- آنی این زنی که دیدی اسمش زهره هستش...از من بد جور متنفره...میدونه خیلی تو رو دوس دارم اومده تو رو برای پسرش خاستگاری کرده...میخواد تو رو ازم بگیره.
با تعجب نگاش کردمو گفتم:
- خوب بهش میگفتی جواب من منفیه
- موضوع این نیست اگه بهش جواب منفی بدی تو رو...تو رو میکشه!!
و دوباره زد زیر گریه...اوف که چقدر من امروز شک بهم وارد شده...با لودگی گفتم:
- مادر من مگه آدم کشتن الکیه؟
زار زد و گفت:
- برای اون زنیکه آب خوردنه...همون طور که باباتو کشت تو رو هم میکشه
- چیییییییی؟؟؟
با جیغی که زدم مامان دستاشو گذاشت رو گوشاش...با داد گفتم:
- یعنی چی که بابا رو کشته؟!
با گریه گفت:
- غیر مستقیم این کارو کرده. بر شکسته شدن کارخونه تقصیره خوده لعنتیش بوده...اون باعث شد بابات سکته کنه...لعنت به خودش و پسرش
خدای من دارم چی میشنوم؟ نه نه امکان نداره:
- مامان تو رو خدا بگو که همه ی اینا یه شوخیه
و با اشکایی که آماده ریختن بودن نگاش کردم...سرشو انداخت پایین و گفت:
- متاسفم متاسفم همش تقصیره منه.
و محکم بغلم کرد. بدبختیم وقتی بیشتر شد که گفت:
- اگه پسرش آدم درستی بود غمی نداشتم...ولی...
دیگه حرفی نزد...از خودم جداش کردمو با تردید گفتم:
- منظورت چیه مامان؟
با تاسف و عجز سرشو پایین انداخت و گفت:
- زهره تنها نقشش اینه که نن زجر کشیدن تو رو ببینم
گریش بیشتر شد و گفت:
- پسرش یه ه.ر.ز.س ...یه ه.ر.ز.ه ی به تمام معنا...هر شب با یه دختره...هر شب با یکی میخوابه...من چطور تو رو بدم به اون پسره ه.ر.ز.ه؟
دیگه ظرفیت ندارم...ظرفیت این همه بدبختی رو ندارم. پرسیدم:
- تو اینا رو از کجا میدونی.؟؟؟
- زهره قبلا گفته بود که تو رو باید بدم به پسرش...فکر نمیکردم جدی گفته باشه اما برای اطمینان یکی رو فرستادم تا از زندگیه پسره یه اطلاعاتی جمع کنه و گزارششو بده به من...زهره گفت امشب یه عاقد میاره و سیغتون میکنه...گفت تا افسرده شدن تو و زجر کشیدن منو ندیده به پسرش نمیگه که طاقت بده
آهی کشید...
- آخه مامان...چرا؟ چرا اینقد ازت متنفره؟
-الان این مهم نیست...مهم اینه که تو باید فرار کنی...
- آخه کجا برم؟ پیشه اقوام نداشتم؟ آها اصلا برم پیشه پریا یا دنیا؟
- هعی نه، نمیخوام کسی از این موضوع مطلع شه...آنیسا؟!
با عجز نگاش کردم و گفتم:
- جانم؟
دستمو گرفت و گفت:
-آنی دخترم میدونم تو دختر قوی ای هستی...میدونم اگه قایم شی زیر سنگ هم که باشی پیدات میکنه...برا همینه که میخوام امشب به سیغه ی پسره و دربیای و بری خونش ولیقوی باش نذار بهت دست درازی کنه...برای اینکه شک نکنن...اول عادی باش اما بعد از یکی دوماه خودتو بزن به افسردگی
با اینکه بدجور سختم بود اما بهترین راه همین بود. سرمو تکون دادم و به اتاقم اومدم...

#رمان_ازدواج_به_سبک_یهویی
دیدگاه ها (۱)

💢 این خانم معلم ۲۸ ساله تو ترکیه با دانش آموز پسر ۱۴ سالش وا...

نشستم دوباره نگا کردم قسمت آخر و تو هارد داشتیم مامانم گفت چ...

BTS Reaction اداستان:تو عضو هشتم BTS هستی و بعد از یه دعوای ...

پارت هفدهم تصمیم رهبر پری ها: این بود که جیمین با دخترش که ز...

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط