قسمت نهم
قسمت نهم
صبح روز بعدی از زبان امیلی
خمیازه کشیدمو از رو تخت بلند شدم...از اون شب که اون اتفاق افتاده بود دیگه میترسیدم لباس خواب بپوشم برا همینم الان یه پیراهن و شلوار پوشیده بوده بودم
دوباره خمیازه کشیدم و همونطور که بت دستم سرم رو میخاروندم از اتاق خارج شدم......وایی خدا خیلی خوابم میاد....همونطور چشم بسته پله هارو رفتم پایین چندبارم نزدیک بود بیوفتم زمین و برم دیار باقی ولی خوب خودمو جمع و حور کردم......به سلامت رسیدم پایین پله ها و راه اشپز خونه رو درپیش گرفتم......یه لیوان شیر خوردم و چون خیلی خوابم میومد حوصله نداشتم برم بالا برای همون همونجا توی نشیمن رو کاناپه دراز کشیدم
تقریبا تو خواب عمیق بودم که احساس کردم یه چیزی رو صورتمه...... ای خدا باز این لیلی داره اول صبحی اذیت میکنه
من:لیلی نکن حوصله ندارم خوابم میاد
دوباره دیدم یه چیزی رو صورتم کشیده شد
من:لیلی نکن اعصاب ندارم بلند میشم میزنمت ها......خبر مرگ بکهیون بزار دودقیقه بخوابم دیشب که پدر من و در اوردی از بس اینور و اونور دورم دادی
دوباره یه چیزی به صورتم کشیده شد...نه مثل اینکه خواب به من نیومده....چشمامو باز کردم
یا خدااااااااااااااااااااااا این چرا اینجاس؟؟
بکهیون
اخییییی چقدر خوب خوابیدم دیشب......از تخت بلند شدم و رفتم طبقه پایین و یه لیوان شیر خوردم و اومدم برم بالا دوباره که دیدم یه نفر رو کاناپه خوابه.....رفتم نزدیک تر که دیدم همون دخترس .....اسمش چی بود؟؟؟.....اها امیلی فک کنم.......یه فکر شیطانی زد به سرم...خخخخخ اگه سوهو بفهمه خفم میکنه.......یه پر برداشتم و رفتم پایین کاناپه نشستم و پر رو روی صورتش کشیدمه گفت:لیلی نکن حوصله ندارم خوابم میاد
خخخخ فک میکنه من دوستشم.....دوباره پر رو روی صورتش کشیدم که اینبارگفت:لیلی نکن اعصاب ندارم بلند میشم میزنمت ها......خبر مرگ بکهیون بزار دودقیقه بخوابم دیشب که پدر من و در اوردی از بس اینور و اونور دورم دادی
ها؟؟؟؟؟خبر مرگ بکهیون؟؟؟؟این گفت بکهیون منظورش من که نبودم احتمالا؟؟؟به من بیچاره چیکار داری خو دختر جان؟؟؟این و چانی دیوار کوتاه تر از من گیر نیاوردن مثل اینکه
دوباره پر رو رو صورتش کشیدم که اینبار چشماشو باز کرد....داشت با تعجب و چشمای گرد نگاهم میکرد......
امیلی:جیییییییییییییییییییییییییییییییییغ
یا خدا باز این جنی شد....سریع دستمو جلو دهنش گرفتم و گفتم:هیسسسس بقیه خوابن...مگه جن دیدی جیغ میزنی؟؟؟
سعی میکرد با دستاش دستمو از جلو دهنش برداره ولی نمیتونست یهو از کنارش یه بالیشتک بازداشت و کوبید تو سرم.....ای خدااااا این چه مشکلی با سر من بیچاره داره...چه میونه خوبی هم با بالیشتک داره
من:یااااااا چرا میزنی؟؟؟؟
دوباره بالیشتک رو زد تو سرم اینبار پشت سر هم میزد......دو دقیقه دیگه اینجوری بمونم ضربه مغزی میشم.....دستمو برداشتم و سریع چند قدم رفتم عقب که بالیشت رو به طرفم پرتاپ کرد و خورد توسرم
امیلی:جیییییییغ......تو اینجا چیکار میکنییییییییی؟؟؟؟؟
من:یااااااا ادمو میزنی طلبکارم هستی؟؟اینجا خونه ماهم هست ها
امیلی:خونه شما هست که هست دلیل نمیشه سرتو بندازی بیای تو خونه ای که دوتا دختر زندگی میکنی حالا اوندی به جهنم چرا من خوابم اذیت میکنی؟؟
من:دلم خواست...اصلا تو چرا گفتی مرگ بکهیون؟؟؟؟
امیلی:ها؟؟؟کی؟؟من؟؟؟
من:اره خودت گفتی
امیلی:اها اون چیزه...اون..... اون تو نبودی یه بکهیون دیگه بود
من:مطمئنی دیگه
امیلی:ها؟؟اره بابا مطمئنم تو نبودی
اومدم چیزی بگم که صدایی بلند از طبقه بالا شنیدم
لیلیا
از خواب بیدار شدم........رفتم داخل دستشویی توی اتاق که دست و صورتم رو بشورم که دیدم اب نمیاد....ای لعنت بهت
حولمو برداشتم و از اتاق خارج شدم و رفتم انتهای رهرو طبقه بالا که یه حموم و دستشویی اونجا بود.......دستگیره رو کشیدم پایین و در و باز کردم و وارد شدم که یه صحنه غیر قابل تصور دیدم.......لوهان تو حموم ایستاده بود درحالیکه یه شلوار تنش بود و بالا تنش لخت بود و داشت با حوله موهاشو خشک میکرد........اصلا هنک کرده بودم نه میتونستم جیغ بزنم نه میتونستم چشمامو ببندم نه میتونستم برگردم نمیدونم کلا قفل کرده بودم,,,لوهان هم همینطوری با تعجب فراوان نگاهم میکرد.....هنوز تو هنگ بودم که یه دستی اومد و جلو چشمام رو گرفت بعدم از بازوم گرفت و منو کشید بیرون و در حموم رو بست و بعد دستشو از جلو چشمام برداشت.........با گیجی برگشتم و نگاهش کردم کای بود...کلا گیج شده بودم شروع کردم با خودم حرف زدن
من:الان من دارم خواب میبینم؟؟؟؟یا ببدارم توهم زدم تو بیداری؟؟؟یا اینا روحن؟؟؟یا نکنه خود من روحم؟؟؟الان قضیه چیه؟؟؟من کجام اصلا؟؟؟این کای اینجا چیکار میکنه اقلا روحه یا واقعیه؟؟شایدم من توهم کای رو زدم؟؟؟پس اون لوهان گوربه گور شده چی میگفت تو حموم؟؟؟
بع
صبح روز بعدی از زبان امیلی
خمیازه کشیدمو از رو تخت بلند شدم...از اون شب که اون اتفاق افتاده بود دیگه میترسیدم لباس خواب بپوشم برا همینم الان یه پیراهن و شلوار پوشیده بوده بودم
دوباره خمیازه کشیدم و همونطور که بت دستم سرم رو میخاروندم از اتاق خارج شدم......وایی خدا خیلی خوابم میاد....همونطور چشم بسته پله هارو رفتم پایین چندبارم نزدیک بود بیوفتم زمین و برم دیار باقی ولی خوب خودمو جمع و حور کردم......به سلامت رسیدم پایین پله ها و راه اشپز خونه رو درپیش گرفتم......یه لیوان شیر خوردم و چون خیلی خوابم میومد حوصله نداشتم برم بالا برای همون همونجا توی نشیمن رو کاناپه دراز کشیدم
تقریبا تو خواب عمیق بودم که احساس کردم یه چیزی رو صورتمه...... ای خدا باز این لیلی داره اول صبحی اذیت میکنه
من:لیلی نکن حوصله ندارم خوابم میاد
دوباره دیدم یه چیزی رو صورتم کشیده شد
من:لیلی نکن اعصاب ندارم بلند میشم میزنمت ها......خبر مرگ بکهیون بزار دودقیقه بخوابم دیشب که پدر من و در اوردی از بس اینور و اونور دورم دادی
دوباره یه چیزی به صورتم کشیده شد...نه مثل اینکه خواب به من نیومده....چشمامو باز کردم
یا خدااااااااااااااااااااااا این چرا اینجاس؟؟
بکهیون
اخییییی چقدر خوب خوابیدم دیشب......از تخت بلند شدم و رفتم طبقه پایین و یه لیوان شیر خوردم و اومدم برم بالا دوباره که دیدم یه نفر رو کاناپه خوابه.....رفتم نزدیک تر که دیدم همون دخترس .....اسمش چی بود؟؟؟.....اها امیلی فک کنم.......یه فکر شیطانی زد به سرم...خخخخخ اگه سوهو بفهمه خفم میکنه.......یه پر برداشتم و رفتم پایین کاناپه نشستم و پر رو روی صورتش کشیدمه گفت:لیلی نکن حوصله ندارم خوابم میاد
خخخخ فک میکنه من دوستشم.....دوباره پر رو روی صورتش کشیدم که اینبارگفت:لیلی نکن اعصاب ندارم بلند میشم میزنمت ها......خبر مرگ بکهیون بزار دودقیقه بخوابم دیشب که پدر من و در اوردی از بس اینور و اونور دورم دادی
ها؟؟؟؟؟خبر مرگ بکهیون؟؟؟؟این گفت بکهیون منظورش من که نبودم احتمالا؟؟؟به من بیچاره چیکار داری خو دختر جان؟؟؟این و چانی دیوار کوتاه تر از من گیر نیاوردن مثل اینکه
دوباره پر رو رو صورتش کشیدم که اینبار چشماشو باز کرد....داشت با تعجب و چشمای گرد نگاهم میکرد......
امیلی:جیییییییییییییییییییییییییییییییییغ
یا خدا باز این جنی شد....سریع دستمو جلو دهنش گرفتم و گفتم:هیسسسس بقیه خوابن...مگه جن دیدی جیغ میزنی؟؟؟
سعی میکرد با دستاش دستمو از جلو دهنش برداره ولی نمیتونست یهو از کنارش یه بالیشتک بازداشت و کوبید تو سرم.....ای خدااااا این چه مشکلی با سر من بیچاره داره...چه میونه خوبی هم با بالیشتک داره
من:یااااااا چرا میزنی؟؟؟؟
دوباره بالیشتک رو زد تو سرم اینبار پشت سر هم میزد......دو دقیقه دیگه اینجوری بمونم ضربه مغزی میشم.....دستمو برداشتم و سریع چند قدم رفتم عقب که بالیشت رو به طرفم پرتاپ کرد و خورد توسرم
امیلی:جیییییییغ......تو اینجا چیکار میکنییییییییی؟؟؟؟؟
من:یااااااا ادمو میزنی طلبکارم هستی؟؟اینجا خونه ماهم هست ها
امیلی:خونه شما هست که هست دلیل نمیشه سرتو بندازی بیای تو خونه ای که دوتا دختر زندگی میکنی حالا اوندی به جهنم چرا من خوابم اذیت میکنی؟؟
من:دلم خواست...اصلا تو چرا گفتی مرگ بکهیون؟؟؟؟
امیلی:ها؟؟؟کی؟؟من؟؟؟
من:اره خودت گفتی
امیلی:اها اون چیزه...اون..... اون تو نبودی یه بکهیون دیگه بود
من:مطمئنی دیگه
امیلی:ها؟؟اره بابا مطمئنم تو نبودی
اومدم چیزی بگم که صدایی بلند از طبقه بالا شنیدم
لیلیا
از خواب بیدار شدم........رفتم داخل دستشویی توی اتاق که دست و صورتم رو بشورم که دیدم اب نمیاد....ای لعنت بهت
حولمو برداشتم و از اتاق خارج شدم و رفتم انتهای رهرو طبقه بالا که یه حموم و دستشویی اونجا بود.......دستگیره رو کشیدم پایین و در و باز کردم و وارد شدم که یه صحنه غیر قابل تصور دیدم.......لوهان تو حموم ایستاده بود درحالیکه یه شلوار تنش بود و بالا تنش لخت بود و داشت با حوله موهاشو خشک میکرد........اصلا هنک کرده بودم نه میتونستم جیغ بزنم نه میتونستم چشمامو ببندم نه میتونستم برگردم نمیدونم کلا قفل کرده بودم,,,لوهان هم همینطوری با تعجب فراوان نگاهم میکرد.....هنوز تو هنگ بودم که یه دستی اومد و جلو چشمام رو گرفت بعدم از بازوم گرفت و منو کشید بیرون و در حموم رو بست و بعد دستشو از جلو چشمام برداشت.........با گیجی برگشتم و نگاهش کردم کای بود...کلا گیج شده بودم شروع کردم با خودم حرف زدن
من:الان من دارم خواب میبینم؟؟؟؟یا ببدارم توهم زدم تو بیداری؟؟؟یا اینا روحن؟؟؟یا نکنه خود من روحم؟؟؟الان قضیه چیه؟؟؟من کجام اصلا؟؟؟این کای اینجا چیکار میکنه اقلا روحه یا واقعیه؟؟شایدم من توهم کای رو زدم؟؟؟پس اون لوهان گوربه گور شده چی میگفت تو حموم؟؟؟
بع
- ۱۱.۲k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط