Part

Part⁹³
آسیه: دوروک‌ ببین.. ببین اعصابم به اندازه کافی از دست این دختر بهم ریخته هست خواهشاً تو دیگه رو این بچه به این کوچیکی برا هزار بار غیرتی نشو وگرنه مص بمب میترکم هیچ کدومتونم نمی‌تونه جلو منو بگیره

دوروک‌: باشه باشه عزیزم آروم باش یه نفس عمیق بکش
(آسیه یه نفس عمیق خیلی محکم می‌کشه)
خب حالا آروم شدی

آسیه: اهوم
یکم

دوروک‌: باشه من دیگه هیچی نمیگم لام تا کام حرف نمی‌زنم

آسیه: خوب می‌کنی

آنیسا:😄🤭

(رسیدن خونه آرات اینا به قول آنیسا)

آسیه: تو نمیای

دوروک‌: نه من یجا میرم کار دارم بعدش میام دنبالتون

آسیه: کجا
یعنی خب با این دستت

دوروک‌: آسیه یادت رفته دستمو باز کردم اینا سُروبُرو گنده سالمم
البته اگه برای اینکه نَرَم خوش گذرونی و اینجور چیزا و جاها نگران نباش نمیرم😏

آسیه: آها حواسم نبود
نه بابا چرا می‌خوام نگران باشم هرکار دوس داری برو بکن😒🙄

نویسنده: آره جون...

دوروک‌: تو به من یه فرصت دادی به نظرت اونو از دست میدم😏
به نظرم اگه یکم دوروک اتاکولو بشناسی می‌دونی که هرکاری می‌کنم تا دوباره بهم اعتماد کنی

آسیه: اون دیگه بستگی به خودت داره😏 خداحافظ (میره)

دوروک‌: بازم حرف آخرو خودش زد
عاشق این حرفا و عشوه اومدناشم😏
دیدگاه ها (۰)

بزارید برای پروفایل 😂😂😂

Part⁹²دوروک‌: بله آقای دکتر می‌فهمم چی میگین تصمیم داریم که ...

Part⁹¹آنیسا:☺️😄(یه آبنبات چوبی از داخل کمدش برمیداره و بهش م...

#سناریو_بی_تی_اس وقتی دستشون روی دروغ سنجه و ازشون می پرسی ت...

چه خوب که دارمت

معامله نهاییپارت ۲۲بحث رو عوض کردم « به هر حال ، تو خانواده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط