♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 96・⁠]⁠ᕗ
 
بعد از اون روز اونقدر رفتم و اومدم تا جونگکوک مثل قبل شد. 
درموندگی و غمش رو حس میکردم ولی کاری جز پیشش رفتن ازم برنمیومد و انگار خودشم فهمیده بود. 
باز طبق قرار شیرین قدیمی هر روز میرفتم پیش جونگکوک. باغش رو از نو راه انداخته بود و گل کاشته بود و مثل قدیم سخت کار میکرد و بیمار درمان میکرد و کارهای پرزحمت دیگه ای میکرد که مقور نمیومد. 
خیلی سخت زحمت میکشید و انگیزه و امید در کنار ترس و دلهره توی چشماش موج میزد 
مثل هر روز آماده شدم که به دیدنش برم که شنیدم قراره تو قصر مهمونی برگذار بشه. در اصل توماس از دین خواسته بود که چنین مهمونی 
ترتیب بده 
مسلما میخواست خودش رو به من نزدیک کنه. بی اختیار لبخند شیطنت باری روی لبم اومد. میشد از این موقعیت بهترین استفاده رو کرد. سریع رفتم پیش جونگکوک و براش دعوت نامه ای بردم و با اصرار و خواهش خواستم حتما بیاد 
اول که اسمی از توماس نبردم و اصرار کردم اصلا قبول نکرد ولی به محض اینکه اسم از توماس آوردم خونش به جوش اومد و قبول کرد 
خیلی شور و شوق داشتم که جونگکوک قراره بیاد به مهمونی لباس قشنگی مخمل قرمز همراه با شال سفید روی شونه هام پوشیدم. 
خیلی از مهمونا اومده بودن و مهمونی شروع شده بود ولی من بی صبرانه منتظر جونگکوک بودم. توماس اومد روبروم 
اخمی کردم و به در چشم دوختم 
توماس دهن باز کرد که یه دفعه جونگکوک رو دیدم که داخل شد. 
با شوق لبخند زدم و بی توجه به توماس سمتش دویدم 
چقدر خوشتیپ شده بود.کت شلوار قهوه‌ای با جلیقه مشکی پیراهن سفید خیلی بهش میومد
روبروش وایستادم و با ذوق گفت : ووی..خیلی خوشحالم که اومدی.. فاصله گرفتنم از توماس رو دیده بود و حالا نگاهش رو روی توماس که پشت سرم بود کشید و اخم کرد. 
-هی آقاهه.. با تو بودما 
نگام کرد و لبخند باریکی زد و گفت : تو فوق العاده شدی..
با شوق خندیدم به اطراف نگاه کردم و پر انرژی شروع کردم به معرفی 
کردن. 
-اون پدرم و اونم مادرمه.. محشرن...دوتافرشته مهربون و عاشق..نمیدونی چقدر عاشق هم دیگه ان..جوونی پر شور و پر هیجانی باهم داشتن
جونگکوک لبخند زد. 
-اونم دینه..داداش بزرگم و عروس و ملکه اش جولی..
به جونگکوک نگاه کردم و پرانرژی گفتم : نمیدونی چقدر جذاب شدی.. 
خندید و خوشگل نگام کرد و شیطون گفت: یعنی قبلا نبودم؟ 
خندیدم و گفتم : معلومه که بودی..خیلی خوشحالم که اینجایی.. 
جونگکوک : خوشحالم که پیش توام
دیدگاه ها (۱)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 97・⁠]⁠ᕗبه هم خیره شدیم که یه...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 98・⁠]⁠ᕗتو جمعیت نگاهم خورد ب...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 95・⁠]⁠ᕗدست بردم پشت شونه اش....

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 94・⁠]⁠ᕗفکش منقبض شد و یه دفع...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 76・⁠]⁠ᕗ  شبونه برای اینکه با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط