پارت ۱۷ 🖤

پارت ۱۷ 🖤

جونگ‌کوک هنوز به عکس خیره شده بود. چهره‌اش کاملاً عوض شده بود؛ انگار اسم «مین‌سو» خاطره‌ی خوبی براش نداشت.

جیمین پرسید: — «این مین‌سو کیه؟»

جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: — «سال‌ها پیش یکی از نزدیک‌ترین افراد من بود. همه‌ی مسیرها و اطلاعات باند رو می‌دونست... تا اینکه یه روز ناپدید شد.»

تهیونگ اخم کرد. — «یعنی ممکنه تمام این مدت زنده بوده باشه؟»

جونگ‌کوک جواب داد: — «نه فقط زنده بوده... احتمالاً تمام این مدت داشته از داخل به ما ضربه می‌زده.»

من به عکس نگاه کردم و گفتم: — «ولی چرا جینا؟ چرا می‌خواد اونو مقصر جلوه بده؟»

جیمین پوشه رو برداشت و گفت: — «چون می‌دونه جینا نزدیک‌ترین دوست توئه. اگه بتونه اعتماد تو رو از بین ببره، تو رو هم راحت‌تر کنترل می‌کنه.»

جینا با ناراحتی گفت: — «من فقط می‌خواستم کنار ات باشم...»

دستش رو گرفتم.

— «و هستی. من بهت شک نمی‌کنم.»

همون لحظه گوشی جونگ‌کوک زنگ خورد.

جواب داد و چند ثانیه بعد چهره‌اش کاملاً جدی شد.

— «مین‌سو پیدا شده.»

جیمین سریع پرسید: — «کجاست؟»

جونگ‌کوک به من نگاه کرد و گفت:

— «دانشگاه ات.»

همه ساکت شدیم.

من با تعجب گفتم: — «دانشگاه من؟!»

جونگ‌کوک کت مشکی‌اش رو برداشت.

— «پس باید قبل از اینکه اون بهت برسه، ما بهش برسیم.» 🖤
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۸ 🖤صبح روز بعد، جیمین اصرار داشت دانشگاه نرم، اما من ق...

پارت ۱۹ 🖤مین‌سو لبخند کوتاهی زد.— «قبل از اینکه بترسی، فقط م...

پارت ۱۶ 🖤جینا با دیدن عکس رنگش پرید.— «ات، به خدا من هیچ کار...

پارت ۱۴ 🖤همه ساکت شده بودیم. جیمین با دقت به اطراف نگاه کرد....

پارت ۶ 🖤با شنیدن حرف جونگ‌کوک، قلبم ریخت.— «چی گفتی؟ جیمین د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط