𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝓒𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝓒𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
Part 33
صبح روز بعد، ویولت زودتر از همیشه بیدار شد.
وسایلشون جمع شده بود و قرار بود بعد از صبحانه به قصر برگردند.
وقتی وارد سالن شد، هوسوک و کایان از قبل آنجا بودند.
کایان گفت:
ـ بالاخره خانم خوابالو هم بیدار شد.
ویولت نشست.
ـ من خوابالو نیستم.
هوسوک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
ـ امروز فقط ده دقیقه دیر کردی.
ویولت با تعجب نگاهش کرد.
ـ تو حتی زمان بیدار شدن منم حساب میکنی؟
ـ چون قرار بود صبح حرکت کنیم.
کایان خندید.
ـ یعنی حواسش بهت هست.
هوسوک نگاه تندی به او انداخت.
ـ کایان.
ـ باشه، چیزی نگفتم.
بعد از صبحانه، همه سوار کالسکه شدند.
راه برگشت طولانی بود.
ویولت کنار پنجره نشسته بود و منظره بیرون را نگاه میکرد. بعد از مدتی سرش سنگین شد و چشمهایش را بست.
چند دقیقه بعد، کالسکه روی سنگهای مسیر تکان شدیدی خورد.
ویولت تعادلش را از دست داد و نزدیک بود سرش به پنجره بخورد.
هوسوک سریع دستش را گرفت.
ـ مواظب باش.
ویولت خودش را جمع کرد.
ـ خوبم.
هوسوک دستش را رها کرد.
ـ معلومه.
ویولت لبخند زد.
ـ تو خیلی زود واکنش نشون میدی.
ـ چون اگه اتفاقی برات بیفته، همه باید جواب پس بدن.
ویولت کمی مکث کرد.
ـ فقط به خاطر مسئولیتی که داری؟
هوسوک مستقیم نگاهش کرد.
ـ آره.
ویولت چیزی نگفت.
اما لبخندش کمکم محو شد.
هوسوک متوجه شد و بعد از چند لحظه گفت:
ـ البته...
ویولت نگاهش کرد.
ـ چی؟
هوسوک نگاهش را به پنجره دوخت.
ـ مهم نیست.
ویولت لبخند کوچکی زد.
ـ خیلی خب. فعلاً نمیپرسم.
هوسوک چیزی نگفت.
اما خودش میدانست جوابش کاملاً آن چیزی نبود که گفته بود.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 33
صبح روز بعد، ویولت زودتر از همیشه بیدار شد.
وسایلشون جمع شده بود و قرار بود بعد از صبحانه به قصر برگردند.
وقتی وارد سالن شد، هوسوک و کایان از قبل آنجا بودند.
کایان گفت:
ـ بالاخره خانم خوابالو هم بیدار شد.
ویولت نشست.
ـ من خوابالو نیستم.
هوسوک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
ـ امروز فقط ده دقیقه دیر کردی.
ویولت با تعجب نگاهش کرد.
ـ تو حتی زمان بیدار شدن منم حساب میکنی؟
ـ چون قرار بود صبح حرکت کنیم.
کایان خندید.
ـ یعنی حواسش بهت هست.
هوسوک نگاه تندی به او انداخت.
ـ کایان.
ـ باشه، چیزی نگفتم.
بعد از صبحانه، همه سوار کالسکه شدند.
راه برگشت طولانی بود.
ویولت کنار پنجره نشسته بود و منظره بیرون را نگاه میکرد. بعد از مدتی سرش سنگین شد و چشمهایش را بست.
چند دقیقه بعد، کالسکه روی سنگهای مسیر تکان شدیدی خورد.
ویولت تعادلش را از دست داد و نزدیک بود سرش به پنجره بخورد.
هوسوک سریع دستش را گرفت.
ـ مواظب باش.
ویولت خودش را جمع کرد.
ـ خوبم.
هوسوک دستش را رها کرد.
ـ معلومه.
ویولت لبخند زد.
ـ تو خیلی زود واکنش نشون میدی.
ـ چون اگه اتفاقی برات بیفته، همه باید جواب پس بدن.
ویولت کمی مکث کرد.
ـ فقط به خاطر مسئولیتی که داری؟
هوسوک مستقیم نگاهش کرد.
ـ آره.
ویولت چیزی نگفت.
اما لبخندش کمکم محو شد.
هوسوک متوجه شد و بعد از چند لحظه گفت:
ـ البته...
ویولت نگاهش کرد.
ـ چی؟
هوسوک نگاهش را به پنجره دوخت.
ـ مهم نیست.
ویولت لبخند کوچکی زد.
ـ خیلی خب. فعلاً نمیپرسم.
هوسوک چیزی نگفت.
اما خودش میدانست جوابش کاملاً آن چیزی نبود که گفته بود.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۵۲۲
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط