🧵 حکایت | خیاط و نخِ قرمز

🧵 حکایت | خیاط و نخِ قرمز

خیاطی پیر، عادت عجیبی داشت. هر لباس سفیدی که می‌دوخت، یک نخ قرمز بسیار کوچک در قسمت داخلی لباس می‌دوخت.
شاگردش یک روز پرسید: «استاد، چرا این کار را می‌کنید؟ هیچ‌کس این نخ را نمی‌بیند.»
خیاط گفت: «دقیقاً به همین دلیل.»
شاگرد نفهمید.
استاد ادامه داد: «لباس را برای دیده شدن می‌دوزم، اما این نخ را برای خودم می‌گذارم؛ تا بدانم کاری که تحویل داده‌ام، از دست خودم گذشته است. اگر لباسی را بی‌دقت دوخته باشم، این نخ به من یادآوری می‌کند که صاحب لباس شاید نداند، اما من می‌دانم.»
سال‌ها گذشت.
روزی یکی از مشتریان قدیمی نزد خیاط آمد و گفت: «استاد، نمی‌دانم چرا لباس‌هایی که شما می‌دوزید با لباس‌های دیگر فرق دارد. از بیرون شاید تفاوتی نباشد، اما وقتی می‌پوشم، حس دیگری دارم.»
خیاط لبخند زد.
او می‌دانست تفاوت اصلی، همان چیزی است که هیچ‌کس نمی‌بیند.
پند: شخصیت واقعی انسان در کارهایی معلوم می‌شود که برایشان تماشاگر و تشویقی وجود ندارد.
دیدگاه ها (۱)

🥀 قسمت هشتم فاطمه چه کسی بود؟تا اینجا شاید فکر کرده با...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷④ريشه تمام اندوه‌ها؛ توقع داشتن ...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

پروانه جان

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

تاجی در دو جهان Une couronne dans deux mondes

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط