#عشق_ممنوعه_شب
#عشق_ممنوعه_شب
پارت هفتم | صدایی از گذشته
برای چند ثانیه نتونستم تکون بخورم.
صدای خندهی زن هنوز توی راهرو میپیچید؛ آروم،ترسناک.
دستم رو روی گردنبند گذاشتم. سنگش هنوز گرم بود و نور ضعیفی از زیر انگشتهام بیرون میزد.
با صدایی که بهسختی از گلوم خارج میشد، گفتم:
«کی اونجاست؟»
جوابی نیومد.
این بار قدمی به سمت راهرو برداشتم.
«میدونم اونجایی! خودتو نشون بده!»
باد سردی از انتهای راهرو وزید.
و بعد..
صدای زن دوباره بلند شد.
«بالاخره دختر کوچولو از خواب بیدار شد.»
اخم کردم.
«منظورت چیه؟»
قلبم محکم به سینهام کوبید.
سکوت
چند قدم جلوتر رفتم، اما درست وقتی به در اتاق انتهای راهرو رسیدم، صدای مردی از پشت سرم بلند شد
«ات!»
برگشتم.
یونگی بود.
چهرهاش از همیشه جدیتر به نظر میرسید. وقتی نگاهم به چشمهاش افتاد، متوجه شدم چیزی درونش تغییر کرده.
نگاهش از صورتم به گردنبندم لغزید.
«بهت نگفتم نزدیک این طبقه نشی؟»
با عصبانیت جواب دادم
«شاید اگه بهجای دستور دادن، یه بار حقیقت رو بهم میگفتی، لازم نبود خودم دنبالش بگردم!»
فکش منقبض شد.
«الان وقت این بحث نیست.»
«پس کی وقتشه؟ وقتی اون زن بیاد توی اتاقم؟ وقتی بفهمم چرا خون من اینقدر برات مهمه؟ یا وقتی یه روز از خواب بیدار بشم و ببینم تمام زندگیم یه دروغ بوده؟!»
یونگی چیزی نگفت
همین سکوتش بیشتر از هر جوابی عصبانیام کرد.
از کنارش رد شدم تا از پلهها پایین برم، اما دستش رو جلوی راهم گرفت.
«گردنبند رو بده »
با ناباوری نگاهش کردم.
«چی؟»
«گفتم گردنبند رو بده.»
دستم رو دورش محکم کردم.
«این مال منه. از بچگی همراهم بوده!»
برای اولین بار، صدای یونگی کمی لرزید.
«میدونم.»
همونجا خشکم زد.
«از کجا میدونی؟»
یونگی چشمهاش رو بست.
انگار داشت با خاطرهای میجنگید که سالها سعی کرده بود فراموشش کنه.
بعد زمزمه کرد:
«چون آخرین بار که این گردنبند رو دیدم، فکر میکردم برای همیشه گمش کردم.»
نفس توی سینهام حبس شد.
«آخرین بار؟»
سرش رو پایین انداخت.
«ات، بعضی چیزها هستن که وقتی حقیقتشون رو بفهمی، دیگه نمیتونی به زندگی قبلیت برگردی.»
با تلخی خندیدم.
«فکر کنم دیگه خیلی وقته که به زندگی قبلیم برنمیگردم، یونگی.»
نگاهش کردم.
«فقط یه سؤال جواب بده. این گردنبند قبلاً مال کی بوده؟»
چند ثانیه گذشت.
بعد لبهاش از هم باز شدن.
«مال کسی بود که..»
صدای شکستن چیزی از داخل اتاق انتهای راهرو بلند شد.
هر دومون برگشتیم.
در اتاق، که تا چند لحظه پیش بسته بود، حالا کاملاً باز شده بود.
#مین_یونگی
#چند_پارتی
پارت هفتم | صدایی از گذشته
برای چند ثانیه نتونستم تکون بخورم.
صدای خندهی زن هنوز توی راهرو میپیچید؛ آروم،ترسناک.
دستم رو روی گردنبند گذاشتم. سنگش هنوز گرم بود و نور ضعیفی از زیر انگشتهام بیرون میزد.
با صدایی که بهسختی از گلوم خارج میشد، گفتم:
«کی اونجاست؟»
جوابی نیومد.
این بار قدمی به سمت راهرو برداشتم.
«میدونم اونجایی! خودتو نشون بده!»
باد سردی از انتهای راهرو وزید.
و بعد..
صدای زن دوباره بلند شد.
«بالاخره دختر کوچولو از خواب بیدار شد.»
اخم کردم.
«منظورت چیه؟»
قلبم محکم به سینهام کوبید.
سکوت
چند قدم جلوتر رفتم، اما درست وقتی به در اتاق انتهای راهرو رسیدم، صدای مردی از پشت سرم بلند شد
«ات!»
برگشتم.
یونگی بود.
چهرهاش از همیشه جدیتر به نظر میرسید. وقتی نگاهم به چشمهاش افتاد، متوجه شدم چیزی درونش تغییر کرده.
نگاهش از صورتم به گردنبندم لغزید.
«بهت نگفتم نزدیک این طبقه نشی؟»
با عصبانیت جواب دادم
«شاید اگه بهجای دستور دادن، یه بار حقیقت رو بهم میگفتی، لازم نبود خودم دنبالش بگردم!»
فکش منقبض شد.
«الان وقت این بحث نیست.»
«پس کی وقتشه؟ وقتی اون زن بیاد توی اتاقم؟ وقتی بفهمم چرا خون من اینقدر برات مهمه؟ یا وقتی یه روز از خواب بیدار بشم و ببینم تمام زندگیم یه دروغ بوده؟!»
یونگی چیزی نگفت
همین سکوتش بیشتر از هر جوابی عصبانیام کرد.
از کنارش رد شدم تا از پلهها پایین برم، اما دستش رو جلوی راهم گرفت.
«گردنبند رو بده »
با ناباوری نگاهش کردم.
«چی؟»
«گفتم گردنبند رو بده.»
دستم رو دورش محکم کردم.
«این مال منه. از بچگی همراهم بوده!»
برای اولین بار، صدای یونگی کمی لرزید.
«میدونم.»
همونجا خشکم زد.
«از کجا میدونی؟»
یونگی چشمهاش رو بست.
انگار داشت با خاطرهای میجنگید که سالها سعی کرده بود فراموشش کنه.
بعد زمزمه کرد:
«چون آخرین بار که این گردنبند رو دیدم، فکر میکردم برای همیشه گمش کردم.»
نفس توی سینهام حبس شد.
«آخرین بار؟»
سرش رو پایین انداخت.
«ات، بعضی چیزها هستن که وقتی حقیقتشون رو بفهمی، دیگه نمیتونی به زندگی قبلیت برگردی.»
با تلخی خندیدم.
«فکر کنم دیگه خیلی وقته که به زندگی قبلیم برنمیگردم، یونگی.»
نگاهش کردم.
«فقط یه سؤال جواب بده. این گردنبند قبلاً مال کی بوده؟»
چند ثانیه گذشت.
بعد لبهاش از هم باز شدن.
«مال کسی بود که..»
صدای شکستن چیزی از داخل اتاق انتهای راهرو بلند شد.
هر دومون برگشتیم.
در اتاق، که تا چند لحظه پیش بسته بود، حالا کاملاً باز شده بود.
#مین_یونگی
#چند_پارتی
- ۱۱۴
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط