زندگی جدید
زندگی جدید
فصل دوم پارت ۳
یک مشت محکم به کیسه بوکس میزنم.
چرا فکر میکنن من خیلی فلسفی حرف میزنم؟
یک مشت محکم دیگه به کیسه بوک میزنم.
چرا باید من اون شب موزان را میدیدم؟
این دفعه نصف زورم را روی مشتم میزارم که باعث میش کیسه بوک خیلی سریع تاب بخوره و محکم به سرم برخورد کنه و بیفتم.
واقعا چرا وضعیت اینجوری هست؟
از جام بلند میشم.از پنج سالگی با نزوکو و تانجیرو رفتیم تکواندو و بعد یازده سالگیم تانجیرو رفت کاراته و نزوکو رفت بوک و منم هم بوک و کاراته رفتم.
واسه همین نزوکو توی اتاقش کیسه بوک داره و به من اجازه میده بیام تمرین کنم.
مشت زدن خوبه اما نه اینکه کیسه بوکس بخوره توی صورتت.
از اتاق نزوکو میرم بیرون.
همه جمع شدن و دارن اخبار را نگاه میکنن. نزوکو تانجیرو را بغل کرده و انگار داره میلرزه.پدرم با نگاه جدی و سختی داره به تلویزیون خیره شده.مامانم هم از توی آشپزخانه با نگرانی به تلویزیون نگاه میکنه
میگم :《چی شده؟》
مامانم میگه:《نماینده هایی که قبلا بهت گفته بودم که برای کمک به ما درباره شیطان ها چهارشنبه میان صبح میرن جلسه و شب یک مهمونی بالماسکه دارن که پدرت و تانجیرو و نزوکو و بیشتر اعضای ارتش شیطان کش باید خودشون را به عنوان محافظ و نگهبان های اونجان ولی تو نه.》
پس منم باید برم اما به عنوان خنجر سیاه.
میگم:《خب ،اینکه خبر خیلی مهمی نیستش.》
نزوکو میگه:《اگر مهم نبود پس چرا بیشتر شیطان کش هارا احضار کردن؟》
سکوت میکنم. نگاهی به بیرون پنجره ای که همه
پشتشون بهش هست نگاه میکنم.
کلاغ کاسوکام را میبینم که بهم خیره شده.اون از خنجر سیاه بودنم خبر داره.
انگار اون مهمونی بالماسکه قرار نیست مهمونی عادی باشه.
فصل دوم پارت ۳
یک مشت محکم به کیسه بوکس میزنم.
چرا فکر میکنن من خیلی فلسفی حرف میزنم؟
یک مشت محکم دیگه به کیسه بوک میزنم.
چرا باید من اون شب موزان را میدیدم؟
این دفعه نصف زورم را روی مشتم میزارم که باعث میش کیسه بوک خیلی سریع تاب بخوره و محکم به سرم برخورد کنه و بیفتم.
واقعا چرا وضعیت اینجوری هست؟
از جام بلند میشم.از پنج سالگی با نزوکو و تانجیرو رفتیم تکواندو و بعد یازده سالگیم تانجیرو رفت کاراته و نزوکو رفت بوک و منم هم بوک و کاراته رفتم.
واسه همین نزوکو توی اتاقش کیسه بوک داره و به من اجازه میده بیام تمرین کنم.
مشت زدن خوبه اما نه اینکه کیسه بوکس بخوره توی صورتت.
از اتاق نزوکو میرم بیرون.
همه جمع شدن و دارن اخبار را نگاه میکنن. نزوکو تانجیرو را بغل کرده و انگار داره میلرزه.پدرم با نگاه جدی و سختی داره به تلویزیون خیره شده.مامانم هم از توی آشپزخانه با نگرانی به تلویزیون نگاه میکنه
میگم :《چی شده؟》
مامانم میگه:《نماینده هایی که قبلا بهت گفته بودم که برای کمک به ما درباره شیطان ها چهارشنبه میان صبح میرن جلسه و شب یک مهمونی بالماسکه دارن که پدرت و تانجیرو و نزوکو و بیشتر اعضای ارتش شیطان کش باید خودشون را به عنوان محافظ و نگهبان های اونجان ولی تو نه.》
پس منم باید برم اما به عنوان خنجر سیاه.
میگم:《خب ،اینکه خبر خیلی مهمی نیستش.》
نزوکو میگه:《اگر مهم نبود پس چرا بیشتر شیطان کش هارا احضار کردن؟》
سکوت میکنم. نگاهی به بیرون پنجره ای که همه
پشتشون بهش هست نگاه میکنم.
کلاغ کاسوکام را میبینم که بهم خیره شده.اون از خنجر سیاه بودنم خبر داره.
انگار اون مهمونی بالماسکه قرار نیست مهمونی عادی باشه.
- ۴۰۳
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط