BTS, Roman
#زندگی_من
#پارت_چهل_و_سوم
[وای نه، اصلا دلم نمیخواست همچین صحنه ای رو سونا ببینه]
خیلی آروم، طوری که سونا نفهمه به تهیونگ گفتم
من- لطفا ولم کنید.
اما تهیونگ محکم تر بغلم کرد.[نه نه، الان موقع این کارا نییست!]
یکم بعد که سونا دید تهیونگ هیچ عکسالعملی نشون نمیده، اومد سمتمون.
سونا- عزیزم، من انجام میدم
و دستاش و گذاشت روی بازوی تهیونگ. تهیونگ همونطور به چشای من خیره بود که آروم هولم داد جلو.
(سرد)تهیونگ- بیا بیب
[بیب... اره، اون به دوست دخترش گفت بیب]
خب، بالاخره اون دوست دخرش بود و من از این موضوع زیاد ناراحت نشدم. چون تهیونگ مال من نبود. اره، اون مال من نبود.
سونا کنارم ایستاد و بازوهامو گرفت.
سونا- بیا بزار کمکت کنم
انگا نه انگار که اون این بلا رو سرم اورده. خیلی مهربون کمکم کرد تا برم توی اتاقم.
روی تخت نشوندم، الان دیگه شد اون سونای اصلی.
خیلی کلافه و عصبانی بود. انگار میخواست هرچی توی اون اتاق بود و روی سرم خراب کنه.
سمتم خیز برداشتم و توی چشام خیره شد
سونا- بهت هشدار دادم که دور تهیونگ نباشی، گوش نکردی! برات بد تموم میشه.
و به سرعت خارج شد.
نفس عمیقی کشیدم و پوزخند تلخی زدم. نه برای رفتاراش، برای زندگی مسخره خودم.
هروقت به این فکر میکردم که چقدر زندگی مسخره و الکی الکی داره از پا درمیارتم، خندم میگرفت و بعضی وقتا بخاطرش قهقهه میزدم.
اما این بار یک پوزخند کافی بود، یک پوزخند که فقط به دنیا بفهمونم " من کوتاه نمیام"
ساعت ۸:۰۰)
تهیونگ خواست بره و سونا هم ببره.
سونا اومد اتاقم تا ببینه بیدارم یا خواب، اما من خودمو به خوابی زدم.
بعد که مطمئن شدم رفتن، از اتاقم خارج شدم. باید چیزی میخوردم.
لب پله ها که رسیدم، چوب پرده رو از پله ها سر دادم که باعث اینجا سر و صدا شد. اما خدا رو شکر کسی نبود که بخاطرش غافلگیر شه.
#پارت_چهل_و_سوم
[وای نه، اصلا دلم نمیخواست همچین صحنه ای رو سونا ببینه]
خیلی آروم، طوری که سونا نفهمه به تهیونگ گفتم
من- لطفا ولم کنید.
اما تهیونگ محکم تر بغلم کرد.[نه نه، الان موقع این کارا نییست!]
یکم بعد که سونا دید تهیونگ هیچ عکسالعملی نشون نمیده، اومد سمتمون.
سونا- عزیزم، من انجام میدم
و دستاش و گذاشت روی بازوی تهیونگ. تهیونگ همونطور به چشای من خیره بود که آروم هولم داد جلو.
(سرد)تهیونگ- بیا بیب
[بیب... اره، اون به دوست دخترش گفت بیب]
خب، بالاخره اون دوست دخرش بود و من از این موضوع زیاد ناراحت نشدم. چون تهیونگ مال من نبود. اره، اون مال من نبود.
سونا کنارم ایستاد و بازوهامو گرفت.
سونا- بیا بزار کمکت کنم
انگا نه انگار که اون این بلا رو سرم اورده. خیلی مهربون کمکم کرد تا برم توی اتاقم.
روی تخت نشوندم، الان دیگه شد اون سونای اصلی.
خیلی کلافه و عصبانی بود. انگار میخواست هرچی توی اون اتاق بود و روی سرم خراب کنه.
سمتم خیز برداشتم و توی چشام خیره شد
سونا- بهت هشدار دادم که دور تهیونگ نباشی، گوش نکردی! برات بد تموم میشه.
و به سرعت خارج شد.
نفس عمیقی کشیدم و پوزخند تلخی زدم. نه برای رفتاراش، برای زندگی مسخره خودم.
هروقت به این فکر میکردم که چقدر زندگی مسخره و الکی الکی داره از پا درمیارتم، خندم میگرفت و بعضی وقتا بخاطرش قهقهه میزدم.
اما این بار یک پوزخند کافی بود، یک پوزخند که فقط به دنیا بفهمونم " من کوتاه نمیام"
ساعت ۸:۰۰)
تهیونگ خواست بره و سونا هم ببره.
سونا اومد اتاقم تا ببینه بیدارم یا خواب، اما من خودمو به خوابی زدم.
بعد که مطمئن شدم رفتن، از اتاقم خارج شدم. باید چیزی میخوردم.
لب پله ها که رسیدم، چوب پرده رو از پله ها سر دادم که باعث اینجا سر و صدا شد. اما خدا رو شکر کسی نبود که بخاطرش غافلگیر شه.
- ۱.۶k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط