پارت پنجم

پارت پنجم





شب آرامی نبود.
ماه کامل مثل چراغی نقره‌ای در آسمان می‌درخشید، و در اعماق تاریکی، قلب خون‌آشام بی‌قرارتر از همیشه می‌تپید.

جونگ‌کوک کنار پنجره‌ی خانه‌ی متروکه‌ای ایستاده بود.
چشم‌هایش سرخ‌تر از همیشه شده بودند.
عطش خون دیوانه‌اش می‌کرد، از وقتی که خون ات خورده بود حتی برای یک لحظه هم نمی‌تونست از ذهنش بیرونش کنه.
اون تصویر، مزه خونش، باعث می‌شد، دست‌هایش بلرزد.

– «لعنتی… چرا نمی‌تونم؟ چرا فقط خون اون دختر رو می‌خوام؟»

در همان لحظه، صدای آرامی از پشت سر آمد.

– «جونگ‌کوک…»

او برگشت.
ات بود.
با قدم‌هایی مردد اما چشمانی مصمم وارد شد.
باران هنوز قطره‌قطره از موهایش می‌چکید.

جونگ‌کوک دندان‌هایش را روی هم فشار داد.
نگاهش پر از جنگی خاموش بود.

– «نباید میومدی. نمی‌فهمی چه خطری داره؟!»

ات جلوتر رفت.

– «خطر؟ من دیگه ازت نمی‌ترسم. حتی اگه هیولا باشی.»

جونگ‌کوک ن*فس ع*میقی کشید.

– «نه… تو باید بترسی. چون هر لحظه ممکنه نتونم خودمو کنترل کنم.»

او یک قدم جلو رفت.
فاصله‌شان به اندازه‌ی یک نفس شد. چشم‌هایش درخشان بودند، نیش‌هایش بیرون زده، صدای قلبش مثل طبل می‌کوبید. دستش به آرامی شانه‌ی ات را گرفت.

– «می‌دونی الان چقدر دلم می‌خواد… لعنتی، من حتی نمیتونم اون لحظه فراموش کنم؟»

ات به او زل زد.
قلبش دیوانه‌وار می‌تپید، اما ل*ب‌هایش لرزان گفت:

– «اگه می‌خوای خونمو بخوری… بخور. دیگه نمی‌ترسم.»

جونگ‌کوک خشکش زد.
چشم‌هایش پر از شعله شد.
دندان‌هایش به گردن ات نزدیک شد… فقط یک لحظه کافی بود. ن*فس‌هایش داغ روی پو*ست او نشست.

اما درست در لحظه‌ی آخر، با فریادی خفه عقب پرید.
مشت‌هایش را به دیوار کوبید.

– «نه! نمی‌تونم! لعنتی… تو داری منو می‌شکنی، ات.»

ات جلو رفت، بی‌پروا دستش را گرفت.

– «تو هیولا نیستی، جونگ‌کوک. اگه بودی، الان من زنده نبودم.»

جونگ‌کوک به او نگاه کرد.
در چشم‌هایش چیزی جز حقیقت نمی‌دید.
آهسته دست سردش را روی دست گرم ات گذاشت.

– «تو نمی‌فهمی… من باید ازت دور باشم. ولی هر بار که می‌خوام برم… یه چیزی منو برمی‌گردونه.»

ات لبخندی لرزان زد.

– «شاید چون دیگه تنها نیستی.»

لحظه‌ای طولانی گذشت.
باران پشت شیشه می‌بارید، و میان سکوت، جونگ‌کوک آرام دستش را به صورت ات رساند. انگشتان سردش روی گو*نه‌ی او لغزید.

– «تو… نفرینی برای منی ولی نفرینی که دوست دارم.»

او پیشانی‌اش را دوباره به پیشانی ات چسباند، چشم‌هایش را بست، و زمزمه کرد:

– «نمی‌دونی… چقدر دلم می‌خواد برای اولین بار، به جای خون… عشق بچشم.»



ادامه دارد....
دیدگاه ها (۶)

پارت ششم آن شب طولانی‌تر از همیشه بود. سکوتی عجیب روی خانه‌ی...

پارت هفتمبو*سه‌شان هنوز مثل آتشی خاموش‌نشدنی در ذهن هر دو زب...

پارت چهارم چند شب گذشته بود. ات تلاش می‌کرد خودش را قوی نشان...

پارت سوم روزها برای ات کش‌دار و پر از اضطراب می‌گذشت. هر وقت...

part59 عشق پنهان《ویو ات شب》جونگ کوک خواب بود بعد از اینکه آق...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط