پارت هشتم

پارت هشتم

وادل : طبقه ی دوم اتاق ۱۸۵ ، الکساندرا و مکس و ماکیا باهم توی یک اتاقت و بعد از اینکه بچه رو از اتاق بیرون آوردی بسار اتاق من تا از همه پرسنل خداحافظی کنه میدونم دخترک آرومی و با ملاحظه ایه
دازی : اممم باشه
دازای اروم آروم از راهروها میره بالا، می‌ترسه که پدر خوبی نباشه یا بخاطر کارش بچه رو به خطر بندازه .
همین طور که داره با خودش حرف میزنه به اتاق ۱۸۵ میرسه . یکم توی در زدن تردید داشت ولی در آخر
استرسش رو کنار گذاشت و در زد و بعد وارد اتاق شد
دازای : سلام الکساندرا اینجاست؟
الکساندرا:بله من اینجا.. ااا سلام آقا شما خوبید
دازای :طبق حرفی که زدی ، دلم نیومد دلت رو بشکنم پس به فرزندی قبولت کردم. خوشحال هستی ؟
الکساندرا:بله مرسی بخاطر کمکتون ، حالا کمکم مکنید وسایلم رو جمع کنم بچه ها شما هم کمک کنید
ماکیا : واقعا داری میری داداش ، دلمون برت تنگ میشه
مکس: با اینکه زیاد باهات حال نمی کردم ولی خوشحالم که باهات آشنا شدم
الکساندرا: مرسی بخاطر محبتت مکس
الکساندرا به دلیل ایکه خیلی احساسیه سریع بغل دوستانش میپره و گریه میکنه هم ناراحته و هم خوشحال
دازای که این صحنه رو میبینه ، هیچ احساسی نسبت به این کار نداره چون وقتی کسی همچین احساسی رو نداشته چرا باید حسرتش هم بخوره
دازای :الکساندرا وقت رفته بیا بریم
الکساندرا از بغل بچه ها بیرون میاد به بچه نگاه میکنه و روبه دازای میکنه .....

بچه ها لطفا لایک کنید بدونم داستانم قشنگه اگر قشنگ نیست بگید پاک کنم ]^[
دیدگاه ها (۲)

پارت نهم دازای : وقته رفتن الکساندرا بیا بریم الکساندرا از ب...

#mortal_kombat #mortal_kombat بچه ببخشید کم فعالیت میکنم حما...

پارت هفتم ودازای رو از رو از افکارش بیرون میاره .دختر (الکسا...

#rindou_haitani #ran_haitani #tokyo_revengers #tenjiku

سناریو درخواستی ______________________ویو چویایه روز از خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط