یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد.

یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد.
درب اتاق عمل باز شد. پرستار بود.
- مژده بدهید : یک پسر کاکل زری!
حالا هم در بیمارستان بود.در باز شد.
- پسرم اومده؟
- « نه بابا، داداش نیست ، پرستاره »
دختر این را گفت و پدرش را نوازش کرد.
(به افتخار همه دختر خانمهای پدر و مادر دوست)
دیدگاه ها (۳)

رمان تو خود منی

『روانی عاشق』𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟓𝟐اونا رسیدن سئول.. اول رفتن بیمارستان تا ب...

🦢 پارت اول | بازگشتفرودگاه سئول ــ ساعت ۹ شبدرهای شیشه‌ای فر...

P10 .PRISAN MAFIA.

COERCION

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط