نگفتیننننن، میمردین بگین ساروک گفت نمی خواستیم بهت استرس
نگفتیننننن، میمردین بگین ساروک گفت نمی خواستیم بهت استرس بدیم میانوکو گفت من حالم خوبه بریم شرکت و تمرین کنیم هیکا گفت باشع فقط مراقب خودت باش و حرف های احمقانه نزن میانوکو گفت باشه قول قول هیکا و میانوکو و ساروک وارد ماشین سیاهی شدن ساروک روی صندلی اول و هیکا و میانوکو کنار هم نشستن راننده راه افتاد میانوکو گفت چه تمرین هایی بهم میگی هیکا بگو دیگه هیکا گفت تمرین های سخت میانوکو با خنده ریزی گفت باشع شب جایی نمیریم هیکا گفت نه نمی ریم میانوکو گفت چراا اخه ساروک گفت به راننده گفت وایسا و بعد در ماشین رو باز کرد هیکا با اعصبانیت گفت کجا میری ساروک گفت بیا بریم هیکا جلسه مهمی با شهردار داریم هیکا گفت الان انقدر یهویی ساروک گفت چیکار کنم دیگه بعد هیکا و ساروک از توی ماشین بیرون اومدن هیکا به راننده گفت میانوکو رو به شرکت ببرن راننده راه افتاد میانوکو متوجه شد که راننده به طرف شرکت نمی ره در رو چک کرد و دید در ماشین قفل هست همون لحظه متوجه نقشه ی راننده شد میانوکو داد زد ولی کسی صدا شو نشنید بعد میانوکو گاز های سمی توی ماشین دید و بعد بیهوش شد بعد از چند ساعت میانوکو خودش رو توی روستا قدیمی دید و متوجه شد به گذشته رفته و یک دفعه یادش اومد که نباید رنگ مو هاش همون رنگی باشا که توی اینده هست به مو هاش نگاهی انداخت و دید قهوه ای هستش یک دفعه یک دکه فروشی رنگ مو دید رفت سمت دکه و یک رنگ مو ی نقره ای گرفت و بعد از فروشنده پرسید جایی رو نداریم مو هامو رنگ کنم فروشنده گفت چرا بیا همین جا رنگ کن
- ۷۸۴
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط