part
part:¹¹
شما رو بیهوش کردن و بردنتون خونه ی تهیونگ، تهیونگ شما رو به صندلی بست بعد چند ساعت بیدار شدید روی سرتون کیسه بود و هیچی نمیدیدید تهیونگ اسلحه رو به سمتتون گرفت و بعد به نامجون و شوگا گفت: کیسه رو از روی سرشون بردارید
اونا کیسه رو از روی سرتون برداشتن تهیونگ به بقیه گفت برید بیرون خودم میخوام باهاشون حرف بزنم، اون چند لحظه نگاه تون کرد بعد
♡: چرا بدون اجازه ی من رفتی بیرون اونم با کسی که فقط خودت میشناسی و من نمیشناسم؟
☆: ا..م من... م..ن
♡:(با صدای خیلی بلند) اهان دیگه بنال
☆: من... من فق..ط میخوا...ستم خوش باش..م
@: اون ففط با من که رفیقشم اومد بیرون کاری نکرد که
♡: تو خفه شو، چرا خب مگه پیش دوستای من موندن بده؟
☆: خب من تازه با دوستات اشنا شدم چجوری بهشون اعتماد کنم چرا همچین حرفی میزنی اصلا من چرا باید پیش دوستای تو بمونم چراااااا مگه تو داری چیکار میکنی که نمیخوای من بدونم؟
♡: من فقط میخوام تنها باشم مثلا پدرم مرده
(نویسنده)
ببینید تهیونگ مامانش زندس ولی پدرش مرده تازگی ولی لارا که تو باشی مادرتو موقعی که به دنیا اومدی از
دست دادی و فقط یدونه پدر داری که اون از تو خوشش نمیاد]
☆: تو پدرتو از دست دادی مادرتو دیدی ولی من مادرمو ندیدم
♡: بیاید دوستشو باز کنید بزارید بره من خودم میخوام تنهایی با لارا حرف بزنم
اومدن داخل چهیونگ رو باز کرد
♡: لارا رو هم باز کنید
اونا تورو هم باز کردن وقتی اونا داشتن میرفتن بیرون تو دوییدی تا از اتاق بری بیرون ولی تهیونگ اومد جلوت
♡: نه نه نه نه نه نه عزیزم تو نمیتونی از دست من فرار کنی
☆: بزار برم منم زندگی دارم
♡: هه فکر کردی به راحتی ها میتونی از اینا بری بیرون
(نویسنده)
تهیونگ قبل از اینکه از اتاق برن بیرون به جین گفت در عمارت رو قفل کن با خودت ببر و تا ۳ روز دیگه بازش نکن و جین درو قفل کرده بود]
............
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای پارت بعد حمایت پست های قبلی 🤭
میخوام اذیت کنم حالا برو پست های قبلی رو حمایت کن🤭
شما رو بیهوش کردن و بردنتون خونه ی تهیونگ، تهیونگ شما رو به صندلی بست بعد چند ساعت بیدار شدید روی سرتون کیسه بود و هیچی نمیدیدید تهیونگ اسلحه رو به سمتتون گرفت و بعد به نامجون و شوگا گفت: کیسه رو از روی سرشون بردارید
اونا کیسه رو از روی سرتون برداشتن تهیونگ به بقیه گفت برید بیرون خودم میخوام باهاشون حرف بزنم، اون چند لحظه نگاه تون کرد بعد
♡: چرا بدون اجازه ی من رفتی بیرون اونم با کسی که فقط خودت میشناسی و من نمیشناسم؟
☆: ا..م من... م..ن
♡:(با صدای خیلی بلند) اهان دیگه بنال
☆: من... من فق..ط میخوا...ستم خوش باش..م
@: اون ففط با من که رفیقشم اومد بیرون کاری نکرد که
♡: تو خفه شو، چرا خب مگه پیش دوستای من موندن بده؟
☆: خب من تازه با دوستات اشنا شدم چجوری بهشون اعتماد کنم چرا همچین حرفی میزنی اصلا من چرا باید پیش دوستای تو بمونم چراااااا مگه تو داری چیکار میکنی که نمیخوای من بدونم؟
♡: من فقط میخوام تنها باشم مثلا پدرم مرده
(نویسنده)
ببینید تهیونگ مامانش زندس ولی پدرش مرده تازگی ولی لارا که تو باشی مادرتو موقعی که به دنیا اومدی از
دست دادی و فقط یدونه پدر داری که اون از تو خوشش نمیاد]
☆: تو پدرتو از دست دادی مادرتو دیدی ولی من مادرمو ندیدم
♡: بیاید دوستشو باز کنید بزارید بره من خودم میخوام تنهایی با لارا حرف بزنم
اومدن داخل چهیونگ رو باز کرد
♡: لارا رو هم باز کنید
اونا تورو هم باز کردن وقتی اونا داشتن میرفتن بیرون تو دوییدی تا از اتاق بری بیرون ولی تهیونگ اومد جلوت
♡: نه نه نه نه نه نه عزیزم تو نمیتونی از دست من فرار کنی
☆: بزار برم منم زندگی دارم
♡: هه فکر کردی به راحتی ها میتونی از اینا بری بیرون
(نویسنده)
تهیونگ قبل از اینکه از اتاق برن بیرون به جین گفت در عمارت رو قفل کن با خودت ببر و تا ۳ روز دیگه بازش نکن و جین درو قفل کرده بود]
............
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای پارت بعد حمایت پست های قبلی 🤭
میخوام اذیت کنم حالا برو پست های قبلی رو حمایت کن🤭
- ۳۴۱
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط