★彡   Part 44 彡★

★彡   Part 44 彡★

"پس میخوای بگی تو اصلا نمیدونستی اون کیه؟"
جین قهقهه ای زد و با خنده برای بار هزارم تکرار کرد: واقعا نشناختیش؟
"چند بار بگم؟ صورتش پر از خون بود. حتی اگه میشناختمش هم باز تو اون حالت تشخیص چهره کار سختی بود."
"به هر حال."
از جاش بلند شد که من فورا خم شدم تا به پام نگاهی بندازم. بخیه زده بود.
"کارم تموم شد کوچولو. من همیشه تو این عمارتم، حوصله ات سر رفت بیا پیش خودم تو کار ها کمکم کنی."
بعد با حالتی که انگار میخواست رازی رو بهم بگه، گفت: تهیونگ همه ی کار هاش رو میندازه گردن من!
بعد دوباره قهقهه زد و دستی برام تکون داد.
"خداحافظ کوچولو."
"خداحافظ پیرمرد!"
"ای بچه ... پناه بر خدا."
ریز خندیدم که جین پشت چشمی برام نازک کرد و از اتاق خارج شد.
از جام بلند شدم و سعی کردم یکم راه برم. در نهایت، به کمد رسیدم و حداقل تونستم لباسم رو عوض کنم.
از اتاق بیرون رفتم که صدای مکالمه ای از سالن توجه من رو به خودش جلب کرد.
از پله ها سرازیر شدم و بعد از رسیدن به سالن متوجه حضور زن و مرد مسن دیگه ای شدم.
اما اینا فرق داشتن.
زن مسن لباس برند سفیدی پوشیده بود و دو سو از موهای سیاه رنگش از پشت بهم گره خورده بودن. یه طرح گل رز. آرایش ظریفی داشت و برخلاف سنش خیلی جوون به نظر میرسید.
و نگاهش، چیزی شبیه به محبت داشت.
و اما مرد مسن که کت شلوار سرمه ای رنگی داشت، خوش هیکل بود و اخم ظریفی روی پیشونیش جا خوش کرده بود. متاسفانه این مرد هیچ محبتی در نگاهش نبود و با این حال، شباهت عجیبی به تهیونگ داشت.
"این دختر ... "
زن مسن ناباور جلوی دهنش رو گرفت و چشم هاش به طرز عجیبی گرد شدن.
"خودشه، مادر."
تهیونگ به سمتم اومد و با گذاشتن دستش پشت کمرم من رو به جلو هدایت کرد.
از فرط گیجی که هنوز توی وجودم بود کنترل بدنم راحت شد و به همین دلیل راحت به جلو کشیده شدم.
تقریبا نزدیک به مرد مسن ایستادم که نگاهی به سر تا پام انداخت و یجورایی براندازم کرد تا ببینه شایسته ی آشنایی هستم یا نه.
منم به تقلید از خودش دوباره همین کار رو کردم.
"رینا، ایشون پدرم هستن."
با تعجب سرم رو بالا گرفتم.
پس علت این شباهت زیاد به این خاطر بود که این پدرشه!
دیدگاه ها (۵)

★彡   Part 45 彡★ ( تهیونگ ) موقع شام تماما حواسم یه نگاه های ...

★彡   Part 46 彡★ مدتی بعد از شام، همه تو سالن بودیم و هرکس یک...

★彡   Part 43 彡★برگشتم روبه تهیونگ، اما اون مجال گفتن حرفی رو...

★彡   Part 42 彡★ تهیونگ همونطور که ریلکس از پله ها پایین میوم...

★彡   Part 41 彡★ فکر میکردم بالا پایین رفتن از این همه پله کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط