يه روز لاک پشتا راه ميفتن برن کوه.

يه روز لاک پشتا راه ميفتن برن کوه.
راه که ميفتن يکيشون به کناريش ميگه:
يه ه ه ه ه چييييزی ی ی بههههت بگم م م؟؟
کناريش گوش نميده.
ميرن ميرن ميرن بالا
باز ميگه :
يه ه ه ه ه چييييزی ی ی بههههت بگم م م؟
کسی گوش نميده
صد سال طول ميکشه تا ميرسن بالا
باز اين لاک پشته ميگه :
يه ه ه ه ه چييييزی ی ی بههههت بگم م م؟
بهش ميگن : أه بگو بابا خفمون کردی!
ميگه:
بچچچموو جااااا گذاااااآآشتم م م
ميگن: خاک تو سرت! چرا زودتر نگفتی؟!
باز برميگردن پايين!
باز لاک پشته ميگه :
يه ه ه ه ه چييييزی ی ی بههههت بگم م م؟
بهش ميگن تو يکی اصن حرف نزن!!!
ميرن ميرن باز ميگه:
يه ه ه ه ه چييييزی ی ی بههههت بگم م م؟
ميگن : دهنتو ببند تا برسيم!!
بعد صدسال ميرسن پايين.
ميگن کو بچه ات؟
ميگه :
يه ه ه ه ه چييييزی ی ی بههههت بگم م م؟
ميزننش ميگن بگو!!
ميگه :
ششووووووخی ی ی کرررردم م م م. . .
دیدگاه ها (۲۶)

P24عروس فراری ویو ا/ت با ریندو رفتیم پایین بقیه هم مثل همیشه...

True Love①⑨تهیونگ: چیشده مامانم: من و برادرت و لیا یه چیز خو...

صبح میشه ساکورا پا میشه میره تو حال و میفهمه میزوکی رفته دست...

خنده ی ممنوعه.

رمان آرام باش

رمان: قلب در تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط