𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 23
صدای باران روی شیشهی اتاق کنترل میخورد.
فلیکس هنوز پشت لپتاپ نشسته بود و تصویر دوربینها را بررسی میکرد.
ناگهان اخم کرد.
فلیکس: صبر کن...
هیونجین که کنار او ایستاده بود، برگشت.
هیونجین: چی پیدا کردی؟
فلیکس چند بار صفحه را بزرگتر کرد.
فلیکس: یه نفر دیشب وارد سیستم دوربینها شده.
چان نزدیک شد.
چان: هک شده؟
فلیکس سرش را تکان داد.
فلیکس: نه... عجیبتره.
همه ساکت شدند.
فلیکس ادامه داد:
فلیکس: کسی وارد نشده. فقط یه فایل گذاشته.
روی صفحه یک فایل باز شد.
اسم فایل یک اسم بود بود.
[ هان جیسونگ ]
...
در همان لحظه، مینهو وارد اتاق شد.
نگاهش به صفحه افتاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
و بعد گفت :
مینهو: بازش کن.
فلیکس مکث کرد.
فلیکس: ممکنه تله باشه.
مینهو: بازش کن.
فلیکس نفس کوتاهی کشید و فایل را باز کرد.
داخلش فقط یک ویدیو بود.
تصویر تاریک بود.
چند ثانیه اول چیزی دیده نمیشد.
و بعد...
صدای یک کودک شنیده شد.
هان که کنار در ایستاده بود، با شنیدن صدا خشکش زد.
صدا...
برای او آشنا بود.
ویدیو جلو رفت.
یک اتاق قدیمی.
یک پسر بچه کوچک گوشهی تصویر ایستاده بود.
و صدای مردی که از پشت دوربین گفت:
مرد : این بچه... آخرین چیزیه که از Blood Pact باقی مونده.
هان آرام زیر لب گفت:
هان: نه...
مینهو سریع به او نگاه کرد.
مینهو: هان؟
هان دستش را روی سرش گذاشت.
تصاویر کوتاه و نامفهوم در ذهنش رد شدند.
یک اتاق تاریک...
صدای گریه...
و یک نفر که به او گفته بود:
هیچوقت به آدمهای این دنیا اعتماد نکن.
...
ویدیو ناگهان قطع شد.
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
فلیکس آرام گفت:
فلیکس: این فایل... برای امروز ساخته شده.
هیونجین اخم کرد.
هیونجین: یعنی کسی هنوز به اون اطلاعات دسترسی داره.
چان به مینهو نگاه کرد.
چان: اون میدونه هان زندهست.
مینهو چیزی نگفت.
اما دستش را مشت کرده بود.
هان متوجه شد.
برای اولین بار دید که مینهو واقعاً عصبانی شده.
نه آن خشم آرام همیشگی...
بلکه چیزی عمیقتر.
هان آرام گفت:
هان: مینهو.
مینهو نگاهش کرد.
هان: چی رو بهم نگفتی؟
چند ثانیه سکوت.
همه منتظر جواب بودند.
مینهو بالاخره گفت:
مینهو: اون شب... فقط خانوادهی تو نبودن که از بین رفتن.
هان نفسش بند آمد.
مینهو ادامه داد:
مینهو: خانوادهی من هم توی اون اتفاق بودن.
سکوت.
هان با ناباوری نگاهش کرد.
هان: پس... تو از قبل منو میشناختی؟
مینهو جواب نداد.
اما این بار سکوتش، جواب بود.
...
شب.
هان در راهرو قدم میزد.
ذهنش پر از سؤال بود.
چرا مینهو هیچوقت این چیز ها رو نگفته بود؟
چرا همیشه مراقبش بود؟
و چرا حس میکرد این دو نفر، خیلی قبلتر از چیزی که فکر میکرد، به هم مرتبط بودند؟
همان لحظه صدایی پشت سرش آمد.
مینهو بود ...
اما هان برنگشت.
هان: تو از اول میدونستی من کیم؟
مینهو چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
مینهو: آره.
هان چشمهایش را بست.
این جواب را میترسید بشنود.
مینهو ادامه داد:
مینهو: اما چیزی که نمیدونستم... این بود که قرار نیست فقط ازت محافظت کنم.
هان برگشت.
مینهو نگاهش کرد.
مینهو: قرار بود این بار... نذارم دوباره کسی رو از دست بدم.
برای چند لحظه، هیچکدام حرف نزدند.
اما قبل از اینکه هان چیزی بگوید...
صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
تق!
و همهچیز دوباره شروع شد...
پایان پارت ۲۳
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
Part 23
صدای باران روی شیشهی اتاق کنترل میخورد.
فلیکس هنوز پشت لپتاپ نشسته بود و تصویر دوربینها را بررسی میکرد.
ناگهان اخم کرد.
فلیکس: صبر کن...
هیونجین که کنار او ایستاده بود، برگشت.
هیونجین: چی پیدا کردی؟
فلیکس چند بار صفحه را بزرگتر کرد.
فلیکس: یه نفر دیشب وارد سیستم دوربینها شده.
چان نزدیک شد.
چان: هک شده؟
فلیکس سرش را تکان داد.
فلیکس: نه... عجیبتره.
همه ساکت شدند.
فلیکس ادامه داد:
فلیکس: کسی وارد نشده. فقط یه فایل گذاشته.
روی صفحه یک فایل باز شد.
اسم فایل یک اسم بود بود.
[ هان جیسونگ ]
...
در همان لحظه، مینهو وارد اتاق شد.
نگاهش به صفحه افتاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
و بعد گفت :
مینهو: بازش کن.
فلیکس مکث کرد.
فلیکس: ممکنه تله باشه.
مینهو: بازش کن.
فلیکس نفس کوتاهی کشید و فایل را باز کرد.
داخلش فقط یک ویدیو بود.
تصویر تاریک بود.
چند ثانیه اول چیزی دیده نمیشد.
و بعد...
صدای یک کودک شنیده شد.
هان که کنار در ایستاده بود، با شنیدن صدا خشکش زد.
صدا...
برای او آشنا بود.
ویدیو جلو رفت.
یک اتاق قدیمی.
یک پسر بچه کوچک گوشهی تصویر ایستاده بود.
و صدای مردی که از پشت دوربین گفت:
مرد : این بچه... آخرین چیزیه که از Blood Pact باقی مونده.
هان آرام زیر لب گفت:
هان: نه...
مینهو سریع به او نگاه کرد.
مینهو: هان؟
هان دستش را روی سرش گذاشت.
تصاویر کوتاه و نامفهوم در ذهنش رد شدند.
یک اتاق تاریک...
صدای گریه...
و یک نفر که به او گفته بود:
هیچوقت به آدمهای این دنیا اعتماد نکن.
...
ویدیو ناگهان قطع شد.
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
فلیکس آرام گفت:
فلیکس: این فایل... برای امروز ساخته شده.
هیونجین اخم کرد.
هیونجین: یعنی کسی هنوز به اون اطلاعات دسترسی داره.
چان به مینهو نگاه کرد.
چان: اون میدونه هان زندهست.
مینهو چیزی نگفت.
اما دستش را مشت کرده بود.
هان متوجه شد.
برای اولین بار دید که مینهو واقعاً عصبانی شده.
نه آن خشم آرام همیشگی...
بلکه چیزی عمیقتر.
هان آرام گفت:
هان: مینهو.
مینهو نگاهش کرد.
هان: چی رو بهم نگفتی؟
چند ثانیه سکوت.
همه منتظر جواب بودند.
مینهو بالاخره گفت:
مینهو: اون شب... فقط خانوادهی تو نبودن که از بین رفتن.
هان نفسش بند آمد.
مینهو ادامه داد:
مینهو: خانوادهی من هم توی اون اتفاق بودن.
سکوت.
هان با ناباوری نگاهش کرد.
هان: پس... تو از قبل منو میشناختی؟
مینهو جواب نداد.
اما این بار سکوتش، جواب بود.
...
شب.
هان در راهرو قدم میزد.
ذهنش پر از سؤال بود.
چرا مینهو هیچوقت این چیز ها رو نگفته بود؟
چرا همیشه مراقبش بود؟
و چرا حس میکرد این دو نفر، خیلی قبلتر از چیزی که فکر میکرد، به هم مرتبط بودند؟
همان لحظه صدایی پشت سرش آمد.
مینهو بود ...
اما هان برنگشت.
هان: تو از اول میدونستی من کیم؟
مینهو چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
مینهو: آره.
هان چشمهایش را بست.
این جواب را میترسید بشنود.
مینهو ادامه داد:
مینهو: اما چیزی که نمیدونستم... این بود که قرار نیست فقط ازت محافظت کنم.
هان برگشت.
مینهو نگاهش کرد.
مینهو: قرار بود این بار... نذارم دوباره کسی رو از دست بدم.
برای چند لحظه، هیچکدام حرف نزدند.
اما قبل از اینکه هان چیزی بگوید...
صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
تق!
و همهچیز دوباره شروع شد...
پایان پارت ۲۳
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
- ۱۶۵
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط