همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت ۱۵۴
«ویو ملیس»
صبح...
اگر کسی از قیافهی جونگکوک و دوین چیزی نمیفهمید...
از لبخندهای الکیشون حتماً میفهمید!
من آروم به سوآ زدم.
_«نگاشون کن...»
سوآ خندید.
_«دیشب یه خبرایی شده.»
لیام هم قهوهش رو برداشت.
_«صد در صد.»
جونگکوک و دوین تقریباً همزمان وارد رستوران هتل شدن.
هر دو وانمود میکردن هیچ اتفاقی نیفتاده.
جونگکوک رفت سمت میز صبحانه.
دوین هم چند متر اونطرفتر ایستاد.
همین که جونگکوک خواست مربا برداره...
دوین هم دستش به همون ظرف خورد.
چشمهاشون به هم افتاد.
دوین سریع دستشو کشید.
گونههاش سرخ شد.
جونگکوک خیلی آروم لبخند زد.
_«خانم پارک...»
دوین زیر لب گفت:
+«الان نه...»
ملیس دیگه نتونست طاقت بیاره.
بلند زد زیر خنده.
_«وای خدا...»
همه برگشتن نگاهش کردن.
سوآ هم خندید.
_«بالاخره شد!»
دوین با تعجب گفت:
+«چی شد؟!»
ملیس دست به سینه ایستاد.
_«فکر کردین ما کوریم؟»
لیام با شیطنت گفت:
_«دیروز تا قبل از سفر همدیگه رو میکشتین...»
_«امروز با نگاه عاشقانه مربا تعارف میکنین.»
دوین از خجالت صورتش رو پوشوند.
جونگکوک هم برای اولین بار...
جلوی همه خندید.
همان لحظه...
داهی وارد رستوران شد.
همه ساکت شدن.
آروم اومد جلو.
اول به جونگکوک نگاه کرد.
بعد به دوین.
لبخند تلخی زد.
_«حق با تو بود، جونگکوک...»
_«من فقط به گذشته چسبیده بودم.»
چشمهاش رو بست.
_«تبریک میگم.»
بعد برگشت سمت دوین.
_«ازش خوب مراقبت کن.»
دوین جا خورد.
فقط آروم سر تکون داد.
داهی نفس عمیقی کشید.
_«من امروز برمیگردم استامبول.»
_«دیگه برنمیگردم.»
و بدون اینکه منتظر جواب کسی بمونه...
از هتل خارج شد.
چند دقیقه بعد...
بوراک وارد شد.
اما این بار...
برخلاف همیشه خبری از لبخند نبود.
رفت وسط سالن.
همه داشتن نگاهش میکردن.
سرش رو پایین انداخت.
_«میخوام یه چیزی بگم...»
سکوت...
بوراک ادامه داد.
_«همهی این سوءتفاهمها...»
_«کار من بود.»
صدای همهمه بلند شد.
ملیس با ناباوری گفت:
_«چی؟!»
بوراک نگاهش رو به جونگکوک داد.
_«از حسادت...»
_«چون فکر میکردم دوین رو دوست دارم.»
بعد نگاهش رو به دوین داد.
_«ولی فهمیدم چیزی که من داشتم...»
_«عشق نبود.»
_«فقط نمیخواستم ببازم.»
آروم خم شد.
_«متأسفم.»
سکوت سنگینی برقرار شد.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد فقط گفت:
_«اشتباهت رو قبول کردی.»
_«همین برای شروع کافیه.»
بوراک با تعجب سر بلند کرد.
جونگکوک ادامه داد.
_«ولی اگه یه بار دیگه بخوای بین من و دوین فاصله بندازی...»
لبخند خیلی آرومی زد.
_«اون موقع دیگه رئیس شرکت باهات حرف نمیزنه...»
یه مکث کوتاه کرد.
_«جونگکوک باهات طرفه.»
بوراک ناخودآگاه خندید.
_«فهمیدم.»
وقتی همه از رستوران بیرون رفتن...
جونگکوک آروم کنار دوین ایستاد.
هیچکس حواسشون نبود.
بیصدا دست دوین رو گرفت.
دوین با چشمهای گرد بهش نگاه کرد.
+«اینجا؟!»
جونگکوک با همون شیطنت همیشگی گفت:
_«دیگه اجازه دارم.»
دوین آروم با آرنج زد به پهلوش.
+«پررو...»
جونگکوک خندید.
_«ولی پرروی توأم.»
دوین برای اولین بار...
بدون اینکه خجالت بکشه...
دستش رو توی دست جونگکوک محکمتر کرد.
و هر دو، کنار هم، از هتل بیرون رفتند...
در حالی که کلکلهایشان تازه قرار بود رنگ دیگری بگیرد.
پارت ۱۵۴
«ویو ملیس»
صبح...
اگر کسی از قیافهی جونگکوک و دوین چیزی نمیفهمید...
از لبخندهای الکیشون حتماً میفهمید!
من آروم به سوآ زدم.
_«نگاشون کن...»
سوآ خندید.
_«دیشب یه خبرایی شده.»
لیام هم قهوهش رو برداشت.
_«صد در صد.»
جونگکوک و دوین تقریباً همزمان وارد رستوران هتل شدن.
هر دو وانمود میکردن هیچ اتفاقی نیفتاده.
جونگکوک رفت سمت میز صبحانه.
دوین هم چند متر اونطرفتر ایستاد.
همین که جونگکوک خواست مربا برداره...
دوین هم دستش به همون ظرف خورد.
چشمهاشون به هم افتاد.
دوین سریع دستشو کشید.
گونههاش سرخ شد.
جونگکوک خیلی آروم لبخند زد.
_«خانم پارک...»
دوین زیر لب گفت:
+«الان نه...»
ملیس دیگه نتونست طاقت بیاره.
بلند زد زیر خنده.
_«وای خدا...»
همه برگشتن نگاهش کردن.
سوآ هم خندید.
_«بالاخره شد!»
دوین با تعجب گفت:
+«چی شد؟!»
ملیس دست به سینه ایستاد.
_«فکر کردین ما کوریم؟»
لیام با شیطنت گفت:
_«دیروز تا قبل از سفر همدیگه رو میکشتین...»
_«امروز با نگاه عاشقانه مربا تعارف میکنین.»
دوین از خجالت صورتش رو پوشوند.
جونگکوک هم برای اولین بار...
جلوی همه خندید.
همان لحظه...
داهی وارد رستوران شد.
همه ساکت شدن.
آروم اومد جلو.
اول به جونگکوک نگاه کرد.
بعد به دوین.
لبخند تلخی زد.
_«حق با تو بود، جونگکوک...»
_«من فقط به گذشته چسبیده بودم.»
چشمهاش رو بست.
_«تبریک میگم.»
بعد برگشت سمت دوین.
_«ازش خوب مراقبت کن.»
دوین جا خورد.
فقط آروم سر تکون داد.
داهی نفس عمیقی کشید.
_«من امروز برمیگردم استامبول.»
_«دیگه برنمیگردم.»
و بدون اینکه منتظر جواب کسی بمونه...
از هتل خارج شد.
چند دقیقه بعد...
بوراک وارد شد.
اما این بار...
برخلاف همیشه خبری از لبخند نبود.
رفت وسط سالن.
همه داشتن نگاهش میکردن.
سرش رو پایین انداخت.
_«میخوام یه چیزی بگم...»
سکوت...
بوراک ادامه داد.
_«همهی این سوءتفاهمها...»
_«کار من بود.»
صدای همهمه بلند شد.
ملیس با ناباوری گفت:
_«چی؟!»
بوراک نگاهش رو به جونگکوک داد.
_«از حسادت...»
_«چون فکر میکردم دوین رو دوست دارم.»
بعد نگاهش رو به دوین داد.
_«ولی فهمیدم چیزی که من داشتم...»
_«عشق نبود.»
_«فقط نمیخواستم ببازم.»
آروم خم شد.
_«متأسفم.»
سکوت سنگینی برقرار شد.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد فقط گفت:
_«اشتباهت رو قبول کردی.»
_«همین برای شروع کافیه.»
بوراک با تعجب سر بلند کرد.
جونگکوک ادامه داد.
_«ولی اگه یه بار دیگه بخوای بین من و دوین فاصله بندازی...»
لبخند خیلی آرومی زد.
_«اون موقع دیگه رئیس شرکت باهات حرف نمیزنه...»
یه مکث کوتاه کرد.
_«جونگکوک باهات طرفه.»
بوراک ناخودآگاه خندید.
_«فهمیدم.»
وقتی همه از رستوران بیرون رفتن...
جونگکوک آروم کنار دوین ایستاد.
هیچکس حواسشون نبود.
بیصدا دست دوین رو گرفت.
دوین با چشمهای گرد بهش نگاه کرد.
+«اینجا؟!»
جونگکوک با همون شیطنت همیشگی گفت:
_«دیگه اجازه دارم.»
دوین آروم با آرنج زد به پهلوش.
+«پررو...»
جونگکوک خندید.
_«ولی پرروی توأم.»
دوین برای اولین بار...
بدون اینکه خجالت بکشه...
دستش رو توی دست جونگکوک محکمتر کرد.
و هر دو، کنار هم، از هتل بیرون رفتند...
در حالی که کلکلهایشان تازه قرار بود رنگ دیگری بگیرد.
- ۲.۵k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط