پارت
پارت ۳۹
و همون لحظه اسلحه ای که توی دستم بود رو به طرفش گرفتم با بهش شلیک کردم
ته:بمیر
لارا روی زمین افتاد
صدای داد نامجون اخرین صدایی بود که شنیدم و بعد از اون تاریکی مطلق مهمون چشمام شد
(فلش بک به موقعی که رفتن بیمارستان)
ویو ته
با سردرد بدی چشمام رو باز کردم
اه من کجام ؟
که تموم اتفاقای پیش یادم اومد
خواستم بلند شم که با حس کردن درد بدی توی پهلوم مجبور شدم دوباره دراز بکشم
همون لحظه پرستار به همراه اقای مین وارد اتاق شدن
اقای مین:اوه پسرم بیدار شدی
خواست نزدیکم بشه که پرستار گفت
پرستار:اقا بزارین اول برمشون رو در بیارم
اقای مین هم به تبعیت از اون سر جاش وایساد
کار پرستار تموم شد و از اتاق رفت بیرون
ته:اقای مین .... کوک کجاست
آقای مین:نگران نباش از حالش خوبه انگار از کما هم اومده بیرون
با حرفی که زد چشمام از تعجب باز موند
دوباره خواستم بلند شم که گفت
آقای مین: فعلا باید رو تختت بمونی خیلی وقت نیست که از اتاق عمل اومدی بیرون
ته:ولی ..... ولی باید برم کوک رو ببینم
اقای مین:فعلا استراحت کن تو که نمیخوای با این وضع تو رو ببینه میخوای؟
ته:اه... نه
اقای مین:خوبه پس همین جا بمون بقیه صبر نداشتن که تو رو ببینن میرم بهشون بگم که به هوش اومدی
ته:باشه
و از اتاق رفت بیرون که یهو در با صدای بلندی باز شد و نامجون به همراه یونگی و جین و همینطور جیمین اومدن داخل
نامی:وای پسر نمیدونی چقدر نگرانت بودیم
بونگی:عوضی . واقعا ترسیدیم
جین:بهتره زود تر خوب شی وگرنه من میدونم و تو
همینطور داشتن غر غر میکردن
که با حرفی که جیمین زد همه ساکت شدن.........
و همون لحظه اسلحه ای که توی دستم بود رو به طرفش گرفتم با بهش شلیک کردم
ته:بمیر
لارا روی زمین افتاد
صدای داد نامجون اخرین صدایی بود که شنیدم و بعد از اون تاریکی مطلق مهمون چشمام شد
(فلش بک به موقعی که رفتن بیمارستان)
ویو ته
با سردرد بدی چشمام رو باز کردم
اه من کجام ؟
که تموم اتفاقای پیش یادم اومد
خواستم بلند شم که با حس کردن درد بدی توی پهلوم مجبور شدم دوباره دراز بکشم
همون لحظه پرستار به همراه اقای مین وارد اتاق شدن
اقای مین:اوه پسرم بیدار شدی
خواست نزدیکم بشه که پرستار گفت
پرستار:اقا بزارین اول برمشون رو در بیارم
اقای مین هم به تبعیت از اون سر جاش وایساد
کار پرستار تموم شد و از اتاق رفت بیرون
ته:اقای مین .... کوک کجاست
آقای مین:نگران نباش از حالش خوبه انگار از کما هم اومده بیرون
با حرفی که زد چشمام از تعجب باز موند
دوباره خواستم بلند شم که گفت
آقای مین: فعلا باید رو تختت بمونی خیلی وقت نیست که از اتاق عمل اومدی بیرون
ته:ولی ..... ولی باید برم کوک رو ببینم
اقای مین:فعلا استراحت کن تو که نمیخوای با این وضع تو رو ببینه میخوای؟
ته:اه... نه
اقای مین:خوبه پس همین جا بمون بقیه صبر نداشتن که تو رو ببینن میرم بهشون بگم که به هوش اومدی
ته:باشه
و از اتاق رفت بیرون که یهو در با صدای بلندی باز شد و نامجون به همراه یونگی و جین و همینطور جیمین اومدن داخل
نامی:وای پسر نمیدونی چقدر نگرانت بودیم
بونگی:عوضی . واقعا ترسیدیم
جین:بهتره زود تر خوب شی وگرنه من میدونم و تو
همینطور داشتن غر غر میکردن
که با حرفی که جیمین زد همه ساکت شدن.........
- ۱.۴k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط