سیزدهمین #شهید_ماه افسران؛ سردار شهید نادر مهدوی

سیزدهمین #شهید_ماه افسران؛ سردار شهید نادر مهدوی

🔴 سفره سحری

ماه مبارک رمضان بود. روزی دوستی ما را برای سحری دعوت کرد. افطار و شام را در منزل خوردیم و سپس رفتیم منزل آن دوست. در آنجا مراسم احیا بود. بعد از آن سفره سحری انداختند. سفره خیلی رنگین بود. چندین نوع غذا پخته بودند. نادر در سمت راست من تکیه به دیوار داده و نشسته بود. سفره را در حیاط خانه انداخته بودند. یکدفعه متوجه شدم که نادر دارد هق هق گریه میکند. دست پاچه شدم پرسیدم چته؟ با حالت گریه گفت: مسلمان مرا کجا آورده‌ای؟ تو می‌دانی الان بچه‌ها در جبهه سحری چه می‌خورند؟ نان خشک و خرما. فردای قیامت جواب خدا را چه بدهم؟
خیلی خجالت کشیدم. گفتم: خدا شاهد است من از چنین سفره‌ای خبر نداشتم. اگر داشتم، خودم هم نمی‌آمدم. به خاطر احترام به میزبان، اندکی غذا به عنوان سحری خوردیم و بلند شدیم و به خانه برگشتیم.
برادر شهید؛ برگرفته از کتاب بار دیگر،نادر

کانال افسران جوان جنگ نرم:
telegram.me/joinchat/BBmAijuziGup93W29V-moA
دیدگاه ها (۱)

سیزدهمین #شهید_ماه افسران؛ سردار شهید نادر مهدوی yon.ir/boOG...

غروب #ماه_رمضان بود.ابراهیم آمد در خانه ما و بعد از سلام و ا...

دوازدهمین #شهید_ماه افسران؛ شهید مدافع حرم مصطفی صدرزادهyon....

✨همسر شهید یوسف کلاهدوز می‏ گوید: اوایل زندگی درست بلد نبودم...

رمان دختر شینا ۱۲۱

🔅#پندانه✍ خدا کند عمرمان را بیهوده تلف نکرده باشیم🔹قبل از ظه...

دوازدهمین #شهید_ماه افسران؛ شهید مدافع حرم مصطفی صدرزادهyon....

دو تا چهار راه جلوتر یکدفعه متوجه شــدم جلوی ماشــینها را می...

وقتی با تهیونگ دعوا می‌کنی #درخواستی # دو پارتی =ویو تهیونگ=...

و روزی از روزها رسول خدا به منزل ما آمد. برای پذیرایی از ایش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط