نمی خواهد راه بیفتی

نمی خواهد راه بیفتی
کوچه به کوچه ی این شهر لعنتی
دنبالم بگردی
فقط پرده را کمی
کنار بزن
من خودم را
کنار دیوار روبروی پنجره ات
گذاشته رفته ام
دیدگاه ها (۱)

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

کاش میشد که کمی شعر برایش بخرمیا همین دفتر اشعار خودم ر...

✦ اولین گناه ✦فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت---یک لحظه سر ب...

𝒫𝒶𝓇𝓉 15عقد با رئیس مافیا آن شب، تهیونگ ات را به اتاقش برد.ات...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

𓆩 پارت ۳۵ 𓆪 🖤🥀در باز شد و مردی وارد اتاق شد.یک پوشه‌ی مشکی د...

ات نشسته بود روی لبهی تخت و چشم دوخته بود به شوگا که رفته بو...

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط