hi

عشق در دنیای اشتباه پارت ❷❹
ته نفس کشیدن رو سد کرده.. من. نمیخوام.. مادرم.. نه. به قصر رسیدم هانا رو اومدم پایین و دوییدم سمت اتاق مادرم پسرا پستم میومدن و با تری اسم مادرم رو داد میزدن.. رسیم دم اتاقش.. در اتاق.. خونیه.. نه نه! در رو وا کردم و با جسم به خون کنید شده ی مادرم پایین پنجره رو به رو شدم 🐱مادر!( فرا تر از عربده ).. /نشستم کنارش و تو اغوشت گرفتنش.. پسرا نشستم کنارم جونم کوک صورتم مامانم رو قاب کرد🐰م.. مامان.. نه.. تو.. تو خوب میشی.. /دستم رو زخم وعلوم که از توش خون میومد و لباس طلاییش رو قرمز میکرد فشار دادم تا خونش بند بیاد 🐱.. را.. راست میگه.. خوب.. میشی.. مامان.. تنهام.. تنهام نزار.. من نمیکشم.. تهیونگ نشست بالای سر مادرم.. هنوز تو شوکه.. 🐯.. م.. مادر.. من.. من... نه.. تنهامون نزار.. ابن دنیا بدون تو خیلی ت.. تاریکه👸م.. من.. زندگیم رو کردم.. حالا گوش کنین از زندگی استفاده کنید و دل کسی رو نشکنید.. خدا بهش حواسش هست.. یونگی.. با.. باهاما ازدواج کن..( سورفه ی خونی )هانا لیاقت ملکه بودن رو داره.. /شرممان کاسه ی خونه.. مردمک چشمام یه دقه هم درست نمیبینه.. دستش رو بیشتر فشار میدم 🐱ب.. باشه مامان ازدواج میکنم.. تورم باس.. وایسا دکتر خبر کنم 👸.. نه یونگی.. میخوام برم.. وقتم تموم شده قدرت های من و پدرت رو بده به هانا.. مراقب سوتی باش و از هانا.. دور.. ن. نگهش دار.. /چشم هاش رو بست.. پلک هاش رو بست.. نه نه تنهام نذار.. با قربانیان با صورتش ضربه میزدم 🐱مامان.. مامان.. مامان!( داد و گریه )🐯پاشو مامان.. بیدار شو.. (گریه)🐰من.. من میترسم.. تنهایی.. تو این دنیا مامان ( گریه ).. /کمرم شکست.. احلا چیکار کنم بدون مادرمو. تک و تنها.. با تخریب مه هم بودن موتوری باهش بفهمونم بلد نیستم احساسات بفهمونم .. باعث و بانی این اتفاق رو حلق اویز میکنم.. کسی که باعث شپه حضور کرم مادرم تو زندگیم یخ بزنه 🦋یونگی.. اورم باس.. ولشون کن🐱هانا.. هانا من چیکار کنم( گریه )🦋هیچی نیست.. تو از پسش بر میای کنار میای.( یونیک رو بغل کرد ) تو اغوشت امنش.. مورد اعتمادش.. و کوچیک دخترکم فرو رفتم. عطر تنش رو فرستادم تو ریه ام 🐱ها.. نت کمرم داره.. میشکنه.. سخته.. 🦋نفس بکش.. نفس بکش یونگی.. من کنارتم.. /گریه کردم.. اشک ریختم.. ولی افاقه نکرد.. مادرم رفت و یه تیکه از روحم کنده شد.. یه هفته گذشته برای یه سفر کاری باید برم یه شهر دیگه.. هنوز چشم ما قرمزه..هانا هی دقه تو ابن چد روز تنهام نذاشت.. ولی این شهری که قراره برم راهزن زیاد داره.. نمیتونم هانا رو با خودم ببرم.. هانا رو گذاشتم تو قصر و به پسرا سپردمش.. حدس رو با شرایط جدی وقف داده..این منم مه هوز نمبون تز کدوم اخور خوردم.. کودک ادمی مردم رو ازم گرفته.. ویو هانا امروز صبح یونگی رفت سفر رو تخت داری کشیدم و سعی میکنم بخوابم
دیدگاه ها (۲)

پارت پنج لی: راستش یونگی قبلاً عاشق یه دختر به اسم سانا بوده...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:78+پس چی بود؟ چرا پدر و مادرم...

p²ویو تهیونگدختره رو بردم خونه...جیمین : سلا..این کیهههههتهی...

my neighbour's friend:part7ویو یونگی:وقتی خواستم به اون جنده...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 186♡⁠。⁠)⁩نفسش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط