پارت اول

پارت اول:
پاریس، شهری که همیشه عطر قهوه تازه و صدای قدم های روی سنگ فرش های خیابان های قدیمی اش را به همراه داشت، جایی بود که ورونیکا و تئودر هر کدام به تنهایی بزرگ میشدند ولی سرنوشت ان دو را در اینده به همدیگر گره میزد.
ورونیکا، دختری با چشمان سبز درخشان وموهای قهوه ای روشن که زیر نور خورشید مثل رشته های طلا میدرخشید، در محله ای کنار رودسن زندگی میکرد.
نگاهش پر از کنجکاوی و شور و زندگی بودو همیشه دفترچه خاطراتش را همراه داشت، جایی که در ان لحظه های کوچک و بزرگ زندگی اش را با دقت ثبت میکرد.
تئودر، پسری با موهای قهوه ای تیره و جشمان قهوه ای گرم و عمیق، درست در ان سوی شهر در خانه ای پر از کتاب و خاطرات جنگ بزرگ شده بود.
او رویای فرمانده شدن و داشتن شجاعتی که دنیا را تغییر دهد، در دل داشت و همیشه با ارامش و تمرکز به قصه های قهرمانان گوش میداد.
اگرچه زندگی شان هر کدام گوشه ای از پاریس جربان داشت؛ اما سرنوشت برنامه دیگری برایشان داشت؛ جایی در دل جنگ، در میان دود و ویرانی، راه هایشان به هم خواهد رسید، و تین دیدار اغازگر عشق عمیق و جاودانه خواهد بود.
دیدگاه ها (۳)

پارت دو: جنگ، بی رحم و خسته کننده، ماه هابودکه پاریس واطرافش...

پارت سه: زمستان سوم جنگ سخت تر از همیشه بود. سرمای سوزان و ب...

مقدمه دوست میداشتم بنویسم. از عشق، از زندگی، از تمام ارزو ها...

میخوام این رمان شروع کنم اگر علاقه داشتید با خوندنش منو همرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط