رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۸۰
می
سوزم، دلم واسه بوسیدنش تنگ شده، واسه
نوازشاش، قربون صدقه رفتناش، شاید اون دوستم
نداشته باشه اما من که دارم و همین مهمه‌.
نفس عمیقی کشیدم و زنگو زدم.
چیزي نگذشت که صداي متعجبش بلند شد.
-لادن؟ تویی؟
توي دوربین نگاه کردم.
-آره، در رو باز میکنی؟
در با یه تیک باز شد.
-بیا تو.
نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم.
از راه سنگ فرش شدش قدم برداشتم.
با لبخند نگاهمو اطراف چرخوندم.
چقدر دلم براي اینجا تنگ شده بود.
به در که رسیدم دیدمش.
لعنتی چقدر خواستنیه!
اولش با حس انتقام به شرکت پا گذاشتم اما وقتی
دیدمش تموم حسهام درهم پیچید.
بهش که رسیدم با لبخند گفتم: سلام.
-سلام.
از جلوي در کنار رفت که وارد شدم.
_متعجبم کردي!
درحالی که چکممو درمیاوردم با خنده گفتم: تعجب
نکن.
وارد هال شدم و عمیق بو کشیدم.
-خونت هنوزم همین بو رو داره.
-بشین.
کتمو درآوردم و نشستم.
-چی میخوري؟
بدون تعارف گفتم: چایی.
باشهاي گفت و به سمت آشپزخونه رفت.
نگاهمکتمو درآوردم و نشستم.
-چی میخوري؟
بدون تعارف گفتم: چایی.
باشه اي گفت و به سمت آشپزخونه رفت.
نگاهمو اطراف چرخوندم.
اتفاقی نگاهم به عکسی روي میز افتاد که لبخندم
جمع شد و حس حسادت وجودمو پر کرد.
عکسو برداشتم و با نفرت به مطهره نگاه کردم.
مهرداد از پشت بغلش کرده بود.
هرگز مهرداد مال تو نمیشه، تو دیگه بچسب به
شوهرتو میدونو خالی کن.
با کشیده شدن عکس از دستم سریع سرمو بالا آوردم.
مهرداد با اخم ریزي عکسو توي کشوي زیر قفسه
گذاشت.
-چه خبرا؟
شونهاي بالا انداختم.
-هیچی.
تیکهاي از مبلو نود درجه چرخوند و روش نشست.
-حالا چرا اومدي؟
بعد از کمی سکوت گفتم: دلم برات تنگ شده بود.
-دوسال میگذره.
-میدونم.
دست به سینه به مبل تکیه داد.
-بهت گفتم ازدواج کن.
پوزخندي زد.
-وقتی فکرم پیش تو بود به نظرت میشد؟
-من نمیتونستم خوشبختت کنم.
با قاطعیت گفتم: میتونستی.
پوزخندي زد.
-چجوري میتونستم وقتی نمیتونستم تامینت
کنم؟ وقتی نمیتونستیم بچهدار بشیم!
بلند شدم و نزدیکتر بهش نشستم.
خواستم دستشو بگیرم که نذاشت.
همیشه از پس زده شدن متنفر بودم.
خواستم حرفی بزنم ولی بلند شد.
-میرم چاي بریزم.
مثل چند سال پیش بازم بحثو عوض کرد!
شالمو از سرم برداشتم و دونه دونه دکمههامو باز
کردم.
زیرش فقط یه تاپ قرمز تنم بود.
به زودي میفهمم اون دختره درمانت کرده یا نه.
اگه درمان شده باشه هر فرصتی پیدا میکنم تا
باهاش رابطه داشته باشم و بتونم ازش حامله بشم،
اونوقته که دیگه هیچوقت نمیتونه پسم بزنه.
لباسو پایینتر کشیدم.
با ورودش به هال بهش نگاه کردم.
نگاهش که بهم خورد سرجاش وایساد و با ابروهاي بالا رفته بهم نگاه کرد.
به چشمهام نگاه نمیکرد بلکه به تنم نگاه میکرد.
انگار به خودش اومد که اخم ریزي رو پیشونیش نشست.
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۸۱انگار به خودش اومد که اخم ریزي رو...

رمان:#کوچولو#پارت_۸کسی دستمو کشید برگشتم با دیدن اون فرد قلب...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۹پوفی کشیدم._یه راست میرم سر اصل م...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۸چشمهامو بست و دستشو مشت کرد.بهش ن...

آقازاده(p۲)به عمارتش رسیدیم که اهسته از ماشین پیاده شدم..پشت...

وقتی سالگرد ازدواجتون رو فراموش میکنه...بغض کردم با لکنت گفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط