آتیشی که از بارون شروع شد
آتیشی که از بارون شروع شد
prt19
ویوی ا. ت
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.
ا. ت: ببخشید... چی؟
جونگکوک: مادرم ناپدید شده.
ا. ت: نه، من شنیدم چی گفتی...
ا. ت: منظورم اینه که... چطوری ناپدید شده؟ یعنی رفته بیرون؟ گم شده؟ قهر کرده؟ رفته سفر؟ یا...
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: بله؟
جونگکوک: نفس بکش.
تازه فهمیدم از وقتی گفت «مادرم ناپدید شده»، حتی نفس هم نکشیده بودم.
یه نفس عمیق کشیدم.
ا. ت: خب... حالا بگو.
جونگکوک: از صبح کسی ندیدتش.
ا. ت: پلیس خبر نکردین؟
جونگکوک: پدرم دنبالشه.
ا. ت: این که جواب من نبود.
جونگکوک: میدونم.
ا. ت: پس چرا پلیس خبر نکردین؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
جونگکوک: چون این موضوع ساده نیست.
ا. ت: چرا هیچچیز توی زندگی تو ساده نیست؟
جونگکوک: نمیدونم.
ا. ت: مثلاً من صبح فقط میخواستم برم کافه و یه قهوه بخورم.
جونگکوک: و رفتی وسط یه ماجرای خطرناک.
ا. ت: بعدش هم برگشتیم خونه و سوپ خوردیم.
جونگکوک: و به من گفتی بابا.
ا. ت: اون قسمت خیلی قشنگ بود.
جونگکوک: برای من نه.
لبخندم گرفت.
ولی وقتی دوباره چهرهش رو دیدم، لبخندم محو شد.
این بار واقعاً نگران بود.
---
ویوی جونگکوک
به ساعت نگاه کردم.
نزدیک نیمهشب بود.
نباید ا. ت رو با خودم میبردم.
اما نمیتونستم هم تنهاش بذارم.
بعد از پیامهایی که گرفته بودیم...
این کار خطرناک بود.
جونگکوک: برو لباستو عوض کن.
ا. ت: الان؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: برای چی؟
جونگکوک: چون با لباس خواب نمیتونی بیای خونه پدرم.
ا. ت به لباس راحتی خودش نگاه کرد.
ا. ت: چرا؟ خیلی هم شیکه.
جونگکوک: تو با این شلوارک البالوی میخوای بیای؟
ا. ت: اولاً البالو نیست، گیلاسه
جونگکوک: خوب حالا هر چی
ا. ت: دوماً این لباس راحته.
جونگکوک: برو لباستو عوض کن.
ا. ت: باشه، جئون بابا.
جونگکوک: ا. ت!
ا. ت: دارم میرم!
با عجله رفت سمت اتاقش.
چند ثانیه بعد صدای باز شدن کمد اومد.
بعد...
بوووم!
صدای افتادن چیزی روی زمین.
جونگکوک: ا. ت؟
ا. ت: خوبم!
جونگکوک: چی افتاد؟
ا. ت: هیچی!
جونگکوک: صدای «هیچی» مثل افتادن یه کمد بود.
ا. ت: یه بالش بود.
جونگکوک: بالش صداش اینطوری نیست.
ا. ت: بالش سنگینی بود!
چشمهام رو بستم.
این دختر واقعاً...
---
ویوی ا. ت
بعد از کلی گشتن بالاخره یه لباس مناسب پیدا کردمو پوشیدم
موهام رو مرتب کردم و از اتاق بیرون اومدم.
جونگکوک همونجا ایستاده بود.
چند ثانیه نگام کرد.
ا. ت: چیه؟
جونگکوک: هیچی.
ا. ت: پس چرا نگاه میکنی؟
جونگکوک: داشتم مطمئن میشدم این بار چیزی نمیندازی.
ا. ت: خیلی بامزهای.
جونگکوک: میدونم.
ا. ت: از خودت راضیای؟
جونگکوک: معمولاً.
ا. ت: وحشتناک مغروری.
جونگکوک: ممنون.
ا. ت: تعریف نکردم.
جونگکوک: منم تشکر نکردم.
با ناباوری نگاش کردم.
بعد زیر لب گفتم:
ا. ت: چرا باید با یه آدم اینقدر رو اعصاب زندگی کنم؟
جونگکوک: چون قرارداد داری.
ا. ت: کاش قرارداد رو با یه آدم معمولی میبستم.
جونگکوک: هنوز میتونی فرار کنی.
ا. ت: جدی؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: پس چرا در رو قفل کردی؟
جونگکوک یه لحظه ساکت شد.
منم به در نگاه کردم.
جونگکوک: برای امنیت.
ا. ت: آها.
جونگکوک: چی؟
ا. ت: هیچی. خیلی امنیتی شدی.
جونگکوک: برو کفشتو بپوش.
ا. ت: چشم، رئیس امنیت.
---
ویوی جونگکوک
نزدیک بود بخندم.
اما گوشیم دوباره زنگ خورد.
این بار پدرم بود.
جواب دادم.
جونگکوک: بله؟
پدر: کجایی؟
جونگکوک: دارم میام.
پدر: تنها؟
نگاهم ناخودآگاه سمت ا. ت رفت.
جونگکوک: نه.
چند ثانیه سکوت شد.
پدر: اون دختر رو نیار.
لحنم سرد شد.
جونگکوک: دیر گفتی.
پدر: جونگکوک...
جونگکوک: دارم میام.
تماس رو قطع کردم.
ا. ت که ظاهراً چیزی نشنیده بود، کفشهاش رو پوشید.
ا. ت: بریم؟
جونگکوک: آره.
در رو باز کردم.
قبل از اینکه از خونه بیرون بریم، برگشتم سمتش.
جونگکوک: هر اتفاقی افتاد، کنار من بمون.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: چون اونجا آدمهایی هستن که نمیشناسی.
ا. ت: تو هم اولش آدمی بودی که نمیشناختم.
جونگکوک: هنوزم منو نمیشناسی.
لبخندم محو شد.
ا. ت چند لحظه نگام کرد.
ا. ت: پس شاید وقتشه بشناسمت.
چیزی نگفتم.
فقط در رو بستم.
و با هم وارد آسانسور شدیم.
هیچکدوممون نمیدونستیم وقتی به خونه پدر جونگکوک برسیم...
قرار نیست فقط با یک خانواده نگران روبهرو بشیم.
چون درست جلوی درِ عمارت...
یک ماشین مشکی پارک شده بود.
و روی شیشه جلوی آن...
یک علامت سفید کشیده شده بود.
همان علامتی که روی پاکت تهدیدآمیز دیده بودم.
ادامه
اسلاید دوم لباس ات
اسلاید سوم. لباس جونگکوک
لایک کامنت یادتون نره 💋✨🫂
#رمان
#جونگکوک
#بی_تی_اس
prt19
ویوی ا. ت
چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم.
ا. ت: ببخشید... چی؟
جونگکوک: مادرم ناپدید شده.
ا. ت: نه، من شنیدم چی گفتی...
ا. ت: منظورم اینه که... چطوری ناپدید شده؟ یعنی رفته بیرون؟ گم شده؟ قهر کرده؟ رفته سفر؟ یا...
جونگکوک: ا. ت.
ا. ت: بله؟
جونگکوک: نفس بکش.
تازه فهمیدم از وقتی گفت «مادرم ناپدید شده»، حتی نفس هم نکشیده بودم.
یه نفس عمیق کشیدم.
ا. ت: خب... حالا بگو.
جونگکوک: از صبح کسی ندیدتش.
ا. ت: پلیس خبر نکردین؟
جونگکوک: پدرم دنبالشه.
ا. ت: این که جواب من نبود.
جونگکوک: میدونم.
ا. ت: پس چرا پلیس خبر نکردین؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
جونگکوک: چون این موضوع ساده نیست.
ا. ت: چرا هیچچیز توی زندگی تو ساده نیست؟
جونگکوک: نمیدونم.
ا. ت: مثلاً من صبح فقط میخواستم برم کافه و یه قهوه بخورم.
جونگکوک: و رفتی وسط یه ماجرای خطرناک.
ا. ت: بعدش هم برگشتیم خونه و سوپ خوردیم.
جونگکوک: و به من گفتی بابا.
ا. ت: اون قسمت خیلی قشنگ بود.
جونگکوک: برای من نه.
لبخندم گرفت.
ولی وقتی دوباره چهرهش رو دیدم، لبخندم محو شد.
این بار واقعاً نگران بود.
---
ویوی جونگکوک
به ساعت نگاه کردم.
نزدیک نیمهشب بود.
نباید ا. ت رو با خودم میبردم.
اما نمیتونستم هم تنهاش بذارم.
بعد از پیامهایی که گرفته بودیم...
این کار خطرناک بود.
جونگکوک: برو لباستو عوض کن.
ا. ت: الان؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: برای چی؟
جونگکوک: چون با لباس خواب نمیتونی بیای خونه پدرم.
ا. ت به لباس راحتی خودش نگاه کرد.
ا. ت: چرا؟ خیلی هم شیکه.
جونگکوک: تو با این شلوارک البالوی میخوای بیای؟
ا. ت: اولاً البالو نیست، گیلاسه
جونگکوک: خوب حالا هر چی
ا. ت: دوماً این لباس راحته.
جونگکوک: برو لباستو عوض کن.
ا. ت: باشه، جئون بابا.
جونگکوک: ا. ت!
ا. ت: دارم میرم!
با عجله رفت سمت اتاقش.
چند ثانیه بعد صدای باز شدن کمد اومد.
بعد...
بوووم!
صدای افتادن چیزی روی زمین.
جونگکوک: ا. ت؟
ا. ت: خوبم!
جونگکوک: چی افتاد؟
ا. ت: هیچی!
جونگکوک: صدای «هیچی» مثل افتادن یه کمد بود.
ا. ت: یه بالش بود.
جونگکوک: بالش صداش اینطوری نیست.
ا. ت: بالش سنگینی بود!
چشمهام رو بستم.
این دختر واقعاً...
---
ویوی ا. ت
بعد از کلی گشتن بالاخره یه لباس مناسب پیدا کردمو پوشیدم
موهام رو مرتب کردم و از اتاق بیرون اومدم.
جونگکوک همونجا ایستاده بود.
چند ثانیه نگام کرد.
ا. ت: چیه؟
جونگکوک: هیچی.
ا. ت: پس چرا نگاه میکنی؟
جونگکوک: داشتم مطمئن میشدم این بار چیزی نمیندازی.
ا. ت: خیلی بامزهای.
جونگکوک: میدونم.
ا. ت: از خودت راضیای؟
جونگکوک: معمولاً.
ا. ت: وحشتناک مغروری.
جونگکوک: ممنون.
ا. ت: تعریف نکردم.
جونگکوک: منم تشکر نکردم.
با ناباوری نگاش کردم.
بعد زیر لب گفتم:
ا. ت: چرا باید با یه آدم اینقدر رو اعصاب زندگی کنم؟
جونگکوک: چون قرارداد داری.
ا. ت: کاش قرارداد رو با یه آدم معمولی میبستم.
جونگکوک: هنوز میتونی فرار کنی.
ا. ت: جدی؟
جونگکوک: آره.
ا. ت: پس چرا در رو قفل کردی؟
جونگکوک یه لحظه ساکت شد.
منم به در نگاه کردم.
جونگکوک: برای امنیت.
ا. ت: آها.
جونگکوک: چی؟
ا. ت: هیچی. خیلی امنیتی شدی.
جونگکوک: برو کفشتو بپوش.
ا. ت: چشم، رئیس امنیت.
---
ویوی جونگکوک
نزدیک بود بخندم.
اما گوشیم دوباره زنگ خورد.
این بار پدرم بود.
جواب دادم.
جونگکوک: بله؟
پدر: کجایی؟
جونگکوک: دارم میام.
پدر: تنها؟
نگاهم ناخودآگاه سمت ا. ت رفت.
جونگکوک: نه.
چند ثانیه سکوت شد.
پدر: اون دختر رو نیار.
لحنم سرد شد.
جونگکوک: دیر گفتی.
پدر: جونگکوک...
جونگکوک: دارم میام.
تماس رو قطع کردم.
ا. ت که ظاهراً چیزی نشنیده بود، کفشهاش رو پوشید.
ا. ت: بریم؟
جونگکوک: آره.
در رو باز کردم.
قبل از اینکه از خونه بیرون بریم، برگشتم سمتش.
جونگکوک: هر اتفاقی افتاد، کنار من بمون.
ا. ت: چرا؟
جونگکوک: چون اونجا آدمهایی هستن که نمیشناسی.
ا. ت: تو هم اولش آدمی بودی که نمیشناختم.
جونگکوک: هنوزم منو نمیشناسی.
لبخندم محو شد.
ا. ت چند لحظه نگام کرد.
ا. ت: پس شاید وقتشه بشناسمت.
چیزی نگفتم.
فقط در رو بستم.
و با هم وارد آسانسور شدیم.
هیچکدوممون نمیدونستیم وقتی به خونه پدر جونگکوک برسیم...
قرار نیست فقط با یک خانواده نگران روبهرو بشیم.
چون درست جلوی درِ عمارت...
یک ماشین مشکی پارک شده بود.
و روی شیشه جلوی آن...
یک علامت سفید کشیده شده بود.
همان علامتی که روی پاکت تهدیدآمیز دیده بودم.
ادامه
اسلاید دوم لباس ات
اسلاید سوم. لباس جونگکوک
لایک کامنت یادتون نره 💋✨🫂
#رمان
#جونگکوک
#بی_تی_اس
- ۲.۹k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط