رمان عشق جاودان
رمان عشق جاودان
پارت ۳۲
این دخترا همینطور افتادن دنبالمون چون فقط خوشگل بودیم ؟ رسیدیم به چادرمون
دازای: خب رسیدیم
وارد چادر شدیم ، خوب شد چادر بزرگی گرفتیم و الان همه مون داخل جا میشیم.
همگی نشستیم . دخترا رفتین سمت دازای و سعی میکردن که بهش بچسبن و این منو خیلی عصبانی میکرد
دازای: راستی خودمون رو بهم معرفی نکردیم ، من دازای هستم و اینم چویاست.
هیکاری: منم هیکاری هستم
ناشناس: منم کانا هستم
ناشناس: منم سایا هستم
آیومی : منم آیومی هستم
دازای: خب حالا که باهم آشنا شدیم بیاین بازی رو شروع کنیم
بازی شروع شد و چند دست بازی کردیم ، تا اینکه خسته شدیم. دخترها در بین بازی برای دازای عشوه میومدن ، تنها کسی که در سکوت بازی میکرد آیومی بود. به نظر خجالتی و آروم بود ، آیومی بعد از بازی از چادر رفت بیرون و منم خسته شده بودم از چادر اومدم بیرون ، آیومی تنها بود پس رفتم کنارش
چویا: چرا اومدی بیرون
آیومی: چی؟ آها ، خسته شدم اومدم برای همین اومدم بیرون
چویا: هوم منم
آیومی: شما با دازای چه رابطه ای دارین؟
چویا : ...
من واقعا با دازای چه رابطه ای داشتم؟
آیومی: ببخشید نباید میپرسیدم
چویا: نه مشکلی نیست ، خب در واقع من یتیم هستم و دازای حضانت منو برعهده گرفت ، مثل دوست یا یه همچین چیزی هستیم (خودش هنوز خبر نداره عاشق دازای شده)
آیومی: آها
چویا : تو رابطت با دوستات چیه ؟ به نظر نمیاد باهاشون زیاد صمیمی باشی
پارت ۳۲
این دخترا همینطور افتادن دنبالمون چون فقط خوشگل بودیم ؟ رسیدیم به چادرمون
دازای: خب رسیدیم
وارد چادر شدیم ، خوب شد چادر بزرگی گرفتیم و الان همه مون داخل جا میشیم.
همگی نشستیم . دخترا رفتین سمت دازای و سعی میکردن که بهش بچسبن و این منو خیلی عصبانی میکرد
دازای: راستی خودمون رو بهم معرفی نکردیم ، من دازای هستم و اینم چویاست.
هیکاری: منم هیکاری هستم
ناشناس: منم کانا هستم
ناشناس: منم سایا هستم
آیومی : منم آیومی هستم
دازای: خب حالا که باهم آشنا شدیم بیاین بازی رو شروع کنیم
بازی شروع شد و چند دست بازی کردیم ، تا اینکه خسته شدیم. دخترها در بین بازی برای دازای عشوه میومدن ، تنها کسی که در سکوت بازی میکرد آیومی بود. به نظر خجالتی و آروم بود ، آیومی بعد از بازی از چادر رفت بیرون و منم خسته شده بودم از چادر اومدم بیرون ، آیومی تنها بود پس رفتم کنارش
چویا: چرا اومدی بیرون
آیومی: چی؟ آها ، خسته شدم اومدم برای همین اومدم بیرون
چویا: هوم منم
آیومی: شما با دازای چه رابطه ای دارین؟
چویا : ...
من واقعا با دازای چه رابطه ای داشتم؟
آیومی: ببخشید نباید میپرسیدم
چویا: نه مشکلی نیست ، خب در واقع من یتیم هستم و دازای حضانت منو برعهده گرفت ، مثل دوست یا یه همچین چیزی هستیم (خودش هنوز خبر نداره عاشق دازای شده)
آیومی: آها
چویا : تو رابطت با دوستات چیه ؟ به نظر نمیاد باهاشون زیاد صمیمی باشی
- ۲.۷k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط