چقدر از خودم دور افتاده ام ...

چقدر از خودم دور افتاده ام ...

انگار میخوان به زور منو تو یه قالب فلزی جا بدن ...

پس این دل مجبوره بازم تنگ تر بشه ... و فقط خاطراتش رو احتکار کنه ...

واژه هام نمیان .. گفته بودم خرده نگیرید ...

دلم برای نوشتن دنبال بهونه است ، ولی پیداشون نمیکنه و برای ننوشتن دنبال بهونه ها ...

حالا هیچ کدوم نیست پس یه چیزی بهم میگه هیس !!! هیچی نگو ...

وقتی خیلی راحت زنگای تفریحمونو میکنیم قلمرو تنهائی ...

وقتی گسترش این قلمرو راحته .. وقتی دلم برای خودم تنگ شده ...

میخوام اذعان کنم کنترلش سخته ...

وقتی میخوام و نمیشه .. بهتره هیچی نگم ...

حرف باید خودش بیاد .. کجاست اون همه سعادتی که ازش میترسیدم ...

چقدر حجم تنهائی زیاده !!

اونقدی که قلبم نمیتونه اتچ کنه !!
دیدگاه ها (۷)

ایـن روزهــا.... دروغ گفتن را خوب یـاد گرفته ام حال من خوب...

ایـن روزهــا.... دروغ گفتن را خوب یـاد گرفته ام حال من خوب...

سلام صبح بخير دوستان عزيز،روز خوب و خوش و پر بركتي داشته باش...

خوابم نمیبرد… به هیچ چیز فکر نمیکنم… جز “او” و میدانم که خ...

(چند روز بعد)ویو جونگکوک خببب عام ات رفت. اوهوم رفتطلاق گرفت...

سناریو اسلیترین + بعضی گریفیندوری ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط