باز در چهره خاموش خیال

باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت

یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت
دیدگاه ها (۳)

ای کاش شبم فهم سحـر داشته باشدغم از دل من قصد سفـر داشته باش...

صدایم کن،نگاهم کن، که عشقت کرده ویرانمدو چشمان قشنگت ، آتشی ...

آواره شدی خانه ی قلبم شده جایتانداخته ام چشم سیه زیردوپایتنق...

بی قرارت می کند، صدها چرای لعنتیکی به پایان میرسد این ماجرای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط