بازی خطرناک

بازی خطرناک
پارت : ۲۹

باران بی‌وقفه روی سقف ساختمان قدیمی می‌کوبید. آژیر خطر همچنان در راهروها می‌پیچید و چراغ‌های قرمز، فضای ساختمان را شبیه یک کابوس کرده بودند. جونگ کوک اسلحه‌اش را محکم در دست گرفت و رو به آوا گفت: «از اینجا به بعد، حتی یک لحظه هم از کنارم دور نشو.»

آوا آرام سرش را تکان داد و کنار او ایستاد. این بار دیگر ترسی در چشمانش نبود. بعد از تمام اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودند، فقط یک هدف داشت؛ پیدا کردن کسی که سال‌ها زندگی‌اش را به یک بازی تبدیل کرده بود. جیمین هم بی‌سیمش را روشن کرد و گفت: «طبقه‌ی آخر... سیگنال از اونجاست.»

هر سه نفر از راه‌پله‌های فلزی بالا رفتند. صدای قدم‌هایشان در ساختمان خالی می‌پیچید. ناگهان صفحه‌ی یکی از مانیتورها روشن شد و تصویر کانگ ته‌جون روی آن ظاهر شد. او لبخند سردی زد و گفت: «باز هم دیر رسیدین... مثل همیشه.»

جونگ کوک یک قدم جلو رفت. «Player 01 کجاست؟» ته‌جون چند ثانیه سکوت کرد، بعد آرام خندید. «همه فکر می‌کنن من رهبر این بازی‌ام... اما من فقط قوانینش رو اجرا می‌کنم.» این جمله، هر سه نفر را در سکوت فرو برد.

تصویر روی مانیتور تغییر کرد و پرونده‌های قدیمی پروژه‌ی Black Raven یکی‌یکی روی صفحه ظاهر شدند. آوا با سرعت اطلاعات را بررسی کرد، اما یک پرونده توجهش را جلب کرد؛ پرونده‌ای که دسترسی به آن فقط برای Player 01 آزاد بود.

او با سرعت شروع به شکستن رمز کرد. انگشتانش با سرعت روی صفحه‌کلید حرکت می‌کردند. چند ثانیه بعد، فایل باز شد. داخل آن فقط یک عکس بود؛ عکسی که صورت مرد داخلش عمداً تار شده بود، اما گوشه‌ی تصویر، یک انگشتر نقره‌ای با نشان کلاغ دیده می‌شد.

جونگ کوک با دقت به عکس نگاه کرد. ناگهان چیزی را به یاد آورد. «این انگشتر...» آوا با تعجب پرسید: «می‌شناسیش؟» جونگ کوک آرام جواب داد: «آره... قبلاً یه بار دیدمش. دست کسی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم به این پرونده ربط داشته باشه.»

قبل از اینکه بتواند اسمش را بگوید، صدای انفجار دیگری ساختمان را لرزاند. دیوار روبه‌رو فرو ریخت و چند مرد مسلح وارد سالن شدند. بدون لحظه‌ای مکث، تیراندازی دوباره آغاز شد. جونگ کوک و جیمین از دو طرف آتش پوششی ایجاد کردند تا آوا بتواند اطلاعات را از سیستم دانلود کند.

در اوج درگیری، یکی از افراد مسلح از پشت سر به سمت آوا نشانه رفت. جونگ کوک با دیدن صحنه، خودش را به سمت او پرت کرد و هر دو روی زمین افتادند. گلوله از کنار شانه‌ی جونگ کوک رد شد و به دیوار برخورد کرد. آوا با نگرانی دستش را روی صورت جونگ کوک گذاشت و با صدایی لرزان گفت: «دیگه نمی‌خوام حتی یه بار دیگه به خاطر من زخمی بشی...»

جونگ کوک لبخند کم‌رنگی زد، با وجود درد، دست آوا را در دستش گرفت و آرام گفت: «قول دادم کنارت بمونم... و تا آخرش روی قولم می‌مونم.» نگاهشان برای چند ثانیه در هم گره خورد؛ حتی وسط صدای گلوله‌ها، تنها چیزی که هر دو می‌دیدند، چهره‌ی یکدیگر بود.

در همان لحظه، لپ‌تاپ آوا با صدای بوق کوتاهی اعلام کرد که دانلود کامل شده است. روی صفحه فقط یک جمله ظاهر شد:

"هویت Player 01 پیدا شد..."

اما قبل از اینکه فایل باز شود، برق ساختمان ناگهان قطع شد و صدایی آشنا در تاریکی پیچید:

"تبریک می‌گم... بالاخره به من نزدیک شدین."

ادامه دارد...

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

بازی خطرناکپارت : ۳۰ تاریکی تمام ساختمان را در خود فرو برد. ...

بازی خطرناکپارت : ۳۱ فلش روی زمین افتاده بود. سکوت عجیبی سال...

بازی خطرناکپارت : ۲۸ باران شبانه دوباره شهر را در آغوش گرفته...

کپشن مهم 💢💢💢 سلام به فرشته های من. چطورید؟ حالتون خوبه؟ امید...

بازی خطرناکپارت : ۲۰ صدای گلوله‌ها یکی پس از دیگری در بندر پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط